دکتر سلام

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۶ 19:6
مواد لازم جهت داشتن شب یلدای تووووپ

1- مسابقه  پانتومیم

2-مسابقه لب خوانی

3- استندآپ اونم توسط بیمزه های خاندان

4-نشون دادن عکس های دورهمی های قبل

5-استثنا این بار به ترک دیوار هم خندیدن

ساعت شلوغی

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۶ 18:57
 

همه رفتند عروسی منم نشستم اینجا در حال مونتاژ و تدوین برنامه شب یلدای فردا :|

گمشده

دختـر هابیل سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ 17:41
یاسین اسم برادر زاده امه، پسر کریم؛پسری بغایت شر وشیطون که هرجا بره کربلا غوغا میشه

دیروز به اتفاق باباش میرن شرکت فرش،تو شرکتشون یه جا رو اختصاص دادند به ماکیان

کریم مشغول خوندن نماز ظهر میشه و یاسین بازی با یه جوجه مرغ

وقتی میاد می بینه خبری از یاسین نیست کل شرکت رو میگرده اما آب شده رفته تو زمین

زود میزنه بیرون از شرکت و از آدمای دور وبر می پرسه بچه ای سه ساله ندیدین؟

و با گفتن آره یه جوجه هم دستش بود رفت سمت خیابون!!

بدو بدو میره ولی خبری نیست،میره آگاهی،زنگ میزنه اورژانس زنگ میزنه به

110

سردرگم دوباره میاد کنار خیابون از سنگبری البرز میپرسه یه بچه ندیدی

میگه چرا یه مرغ دستش بود میرفت سمت کاشون!!!

از چنتای دیگه هم میپرسه همه همین رو میگن

حتی یکی بهش گفته:اتفاقا گفت خونمون رو گم کردم اما محل نداده به حرف بچه!!

کریم هم گفته:فکر کن بچه خودت بود خب نگهش میداشتی اصلا زنگ میزدی به پلیس

همین طور کریم تو باند خیابون اونم جاده قدیم بیدگل که پر از وانت وماشین سنگین هست دنبال یاسین

میگرده تا اینکه می بینه دویست متر اونورتر کنار یه درخت ایستاده

و بقیه آدما که می بینن داره عرض خیابون رو طی میکنه برای رسیدن به باباش

هیچ کدوم هیچ عکس العملی نشون نمیدن وفقط بر وبر نگاه میکنن ببینند آخر شاهنامه چی میشه

کریم که به گریه افتاده بود یاسین رو پیدا میکنه

اما داشتم فکر میکردم خدای ناکرده ممکن بود یاسین هم مثل آتنا،بنیتا یا هر بچه ای که گم شد یا کشته شد

یه مدت بر سر زبون میفتاد،هشتگ وکمپین براش تشکیل میشد

چرا ماها اینقدر بی رحم شدیم خداییش انصاف نبود که آدم بخاطر یه سیب هبوط کنه

ما اولاد بشر واقعا داریم کجا میریم؟؟

بچه ای تک وتنها که می بینند داره سمت خیابون میره،می ببنید چند بار از اینور خیابون به اون سمت خیابون رفته

حتی دیدند که یه ماشین میرفته بهش بزنه اما هیچ عکس العملی نشون ندادند این یعنی چی واقعا؟؟

اینکه کریم هم مقصر بوده ودر شرکت رو قفل نکرده جای خود اما یه بار همه ی اون آدما اگه  پیش خودشون میگفتن بچه ی خودمونه هیچ وقت این همه استرس واضطراب ایجاد نمیشد

چطور تا یه مشتری برای فرش میاد همه میرن تا طرف رو جذب کنن،کاش اینقدر ما آدما پولکی نمیشدیم

کاش انسانیت هنوز بود

تاثیر روانی این قضیه حالا حالاها تو وجود کریم خواهد بود طوریکه واسه آماده شدن برای یه مهمونی

حدود نیم ساعت بیخود وبی جهت بالا وپایین رفت از پله ها ونمی دونست داره چبکار میکنه

هیچ وقت بی تفاوت نباشیم نسبت به کودکان دور وبرمون

فتوای جدید

دختـر هابیل سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ 17:11
هر روز که بیدار میشی ایران یه رنگیه  

کابوس وقتی شروع میشه که تازه بیدار شدی

حقوق هفتاد درصدی

گرونی نون،بنزین وماشین وهرچی دم دسته

با این اوصاف خودم و شما رو به خواندن نماز آیات دعوت میکنم

برای احتمال وحشت همگانی

تبعیدی

دختـر هابیل سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ 17:7
 

امام رو تبعید کردند فرانسه  والا منم حاضرم تبعیدام کنن نوفل لوشاتو

این کجا و آن کجا؟!

دختـر هابیل سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ 17:2
عدالت علی کجا رفته طرف متولد 77 باشه و معلم باشه

مام شده ایم نره غول پست میذارم که شما بخونید

آخه این انصافه؟!!

دیالوگانه

دختـر هابیل سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ 17:0
مجید نه ریکا داریم نه روغن نه حبوبات وبه تعریف دیگه هیچ کوفت وزهرماری نداریم

بخر  و زود بیا در ضمن یه ده بیست تومن هم بده من

+اونوخ چرا؟!!

_تو بذار به حساب عوارض خروج از منزل :))

خرما

دختـر هابیل سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ 16:57
یادمه خوابگاه که بودیم هرکی خوراکی شهر ودیارش رو میاورد و شب پیش هم تبادل خوراکی داشتیم روناک بچه کامیاران بود اما تهران زندگی میکرد یه نون محلی میاورد که با تخم مرغ و روغن پخته میشد به اسم کولره،

فاطمه خرما و رنگینک میاورد که مع البت من خرما رو بیشتر ترجیح میدادم.

ندا بچه جهرم بود واز باغشون کلی مرکبات می آورد،

منم دهه های محرم گوشت لوبیا ونون عباسعلی و در بقیه ی سال هم حاج بادومی وکلوچه پشمک؛

یه بچه اصفهانی هم داشتیم که خداوند خیر جزیل بهش عنایت فرماید فقط در امر خوردن مشارکت عظیمی داشت حالا خودش نیس اما خداش که هست یه بار پولکی آورد تَکرار میکنم گز نه پولکی آورد تعارف کرد و بعد گذاشت زیر تختش:|

شبا کنار هم بزن بکوب بود وباور بفرمائید تو اون جمع من مظلوم محسوب میشدم و بقیه برقص آ داشتند و من وهم سلولی ام که بچه ی قم بود بی بخار بودیم وبه دست زدن اکتفا میکردیم.

شب یلدا خوابگاه بودیم و بابای فاطمه خرما رو پست کرده بود و ما منتظر شرفیابی خوسی،

از دانشگاه که برگشتیم خرمایی درکار نبود وما منتظر بودیم و روز بعد هم هیچ خبری نبود
تا اینکه فاطمه از نگهبانی پرسید که یه بسته پستی برای من نیومده؟
بعد از چند تا سوال وجواب مشخص شد که همون دیروز عصر یکی بسته پستی رو گرفته به اسم فاطمه

همه ی نگاه ها وسوء ظن ها به یک اتاق بود اتاق626 اتاقی که پریسا وشادی اونجا بودند و بهشون میومد این ترکتازی و هجمه به خرماها،

من یادم نمیره یه بار که حالم بد بود همین پریسا اصرار که این آب قند رو بخور خوب میشی خوردن همان و خفه شدن هم همان بی وجدان یه مشت نمک وفلفل ریخته بود ومعتقد بود اینجوری ضربتی حالت خوب میشه چرا باور نداری؟

فاطمه که حرصش گرفته بود خرما لنا گویان به اتاق 626هجوم برد برای بازپس گیری خرماهای اشغالی

و با صحنه ی عجیبی مواجه شدیم نصف سطل خالی شده بود و اینا ضرب المثل کاه از خودت نیس کاهدون که از خودته رو به بوته ی نقد برده بودن
و اشاره داشتند خیلی خوشمزه بود اگه میخواستیم از خودت بگیریم فوق وجودیش یه زیر دستی میدادی ما خودمون یه تغار برداشتیم که شما هم تو زحمت نیفتین
باری بهرجهت بعد از رایزنی بسیار خرما رو بازپس گرفتیم

خوشبختی وقتیه یکشنبه شب باشه رادیو پیام باشه

سهیل محمودی شعر بخونه و تو کنار بچه ها چای با خرما بخوری
خوشبختی همین کنار هم بودن هاست همین خاطره هاست،حتی همین گروگانگیری خرماست

تونل وحشت

دختـر هابیل سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ 0:17
من سکته نزنم نوبره

شدم خدای بی اعتماد به نفسی.

روضه نخونده میبارم...

آگوگا

دختـر هابیل یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۶ 22:48
مجید که زنگ زد که حاج خانم مادر شدی(کار ما برعکسه مجید اول فهمید بابا شده بعد من)

تصمیم گرفتم تهذیب نفس داشته باشم به معنای واقعی کلمه بدین معنی که غذای شبهه ناک نخورم

فقط غذای خونه ی خودم ومادرم و خونه ی مادرشوهر که مطمئن بودم که حلاله وحرفی توش نیس

حتی غذای نذری رو نخوردم،غیبت و دروغ و تهمت وقس علی هذا تعطیل

سعی میکردم هر روز یک حزب از قرآن رو بخونم،هر روز ظهر حدیث کسا، هر شب قبل از خواب سوره حشر

نماز شب تا حسش بود میخوندم تمام جمعه ها صبح به انار سوره یس میخوندم بعد میخوردم؛زیارت عاشورا نخوندم به دلیل آثار وضعی ش؛اکثرا هم سوره ی یس والرحمن رو با صدای یاسر الدوسری گوش میکردم اینجوری بگم که فاز معنوی بشدت بالا بود.

و بهرحال باغبان بعد از کلی زحمات فراوان منتظر به ثمر نشستن محصوله خب،

مام منتظر بودیم مسیح جدیدی رو بشه اما ایشان از همان عنفوان نوزادی نسبت به آهنگ هایی که

عمه جان گوربه گوریش میذاشت واکنش نشون میداد و این یعنی باغ من دچار آفت شده بود

و امیرعلی عاشق آهنگ دوبس دوبسی بود وبه قول خودش آگوگا

و تنها دلخوشی من اینه که نسبت به حدیث کسا هنوز واکنش نشون میده و چند لحظه میخکوب میشه

امیدوارم حضرت دوست  فرزندانی سالم وصالح بهتون عنایت کنه که عمه های نخاله نداشته باشند

4 درصدی ها

دختـر هابیل یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۶ 22:34
 

بر طبق یک آمار فقط چهار درصد از خانم ها از چهره ی خودشون راضی هستند

باید اعلام کنم منِ جوجه اردک زشت اونم تو خونواده ایی که اکثرا زاغ و بور وسفید هستند

منی که دندونام خرگوشیه با افتخار جزو همین چهار درصد محسوب میشم

خوشگلی رو میشه ساخت اونم تو ذهنت خودتو قبول داشته باشی همه چی حله

من می تونم افتخار کنم به صدام به فحوای کلامم به قدرتی که خدا بهم داده که بتونم بنویسم

بتونم دل بقیه رو شاد کنم،بتونم همراز خوبی باشم برای بقیه

 

شوماخر

دختـر هابیل یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۶ 22:27
نمیدونم چرا این رانندگی اینقدر برای من استرس آورده

الان کلی به ماشینا دقت میکنم به راننده ونوع رانندگیش

اصلا از رانندگی خودم خوشم نمیاد روزایی که نوبت منه

کلی حالم بده از همون اولش منتظرم زود دوساعت بگذره

همش حس میکنم افسر میگه بیا پایین ردی :||

+نونت نبود آبت نبود رانندگیت واسه چی بود؟

ساغرم شکست ای ساقی

دختـر هابیل یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۶ 22:20
امروز صبح رفتم خونه ی مادر

دو تا هندونه رو پله ها بود برای شب یلدا

تخمه هم گرفته بود گذاشته بود آفتاب خشک بشه

یاد وقتایی افتادم که بابام بود

بابا عاشق شب یلدا بود،عاشق قالی شویی،عاشق عید

اصلا عاشق همین دورهم بودنا همین گپ وگفتگوها

دیشب اینقدر تو فکرش بودم که یهو گفتم واقعا یعنی بابای من نیس

یعنی تمامِ تمام؟

جات اساسی خالیه بابا اساسی

دوستان جمعند

دختـر هابیل یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۶ 22:15
امروز تو گروه خانوادگی که متشکل از خانواده ی خودمون وخانواده ی خاله ودایی هست

همه رو دعوت کردم به گردهمایی شب یلدا

یه جورایی من شده ام مسئول همایش های خانوادگی

تازه این دفعه سورپرایز هم دارم براشون اما لو نمیدم چون فامیل میذران کف دست مادر :|

قراره هرکی یه چیزی بیاره البته من دستور دادم به این امر :)
من انار وکمی تا قسمتی چیپس و پفک،کریم آناناس هرچند گفتم آووکادوو هم بیار(تا حالا نخوردم)

فاطمه هم احتمالا با این اوصاف بایودنت با طعم استوایی باید بخره :))

اصلا همه ی این حرفا رو ولِلِش مهم کنار هم بودنه مهم اون خنده های دورهمیه

یکشنبه

دختـر هابیل یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۶ 22:4
 

یکی از خصوصیات خوندن نهج البلاغه همین بس که دایره لغاتت بالا میره

کنایه های فراوان داره ودر کل بسی زیباست

+یکشنبه ها زنگ خواندن چند صفحه قرآن،چند صفحه نهج البلاغه وچند صفحه حافظ است :)

 

عوارضی

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۶ 21:44
 

طرف تا شابدول عظیم هم نرفته ها

حالا هی داد سخن میده نــــه به عوارض خروج از کشور

سخن عشق

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۶ 21:18

امروز تولد 6 سالگی دختر هابیلِ

به پیشنهاد خواهر مجید وبلاگ زدم؛هرچند فکر نمیکردم اینقدر دوستش داشته باشم

قبلا تو دفتر خاطراتم می نوشتم هر آنچه اتفاق میفتاد

دنیای وبلاگ نویسی تجربه ی نابی بود که هیچ وقت فراموشش نمیکنم

هر کسی به طریق دنبال آرامش هست

 نوشتن وکتاب خوندن برای من خدای آرامشه

اولین بار با وبلاگ شیدای شب آشنا شدم وبلاگی که اصطلاحات بیدگلی رو نوشته بود ومن اون موقع تو دیار غربت بودم[شما بخوانید فرنگ]

و خوندن اصطلاحاتی مثه دلنچی،کسگلیج،گلیزه وقس علی هذا کلی حال داغونم رو التیام می بخشید

و من بعدا پی بردم چقدر از بچه های شهرستان وبلاگ دارند و غیراز  تک وتوکی که کپی پیست هست بقیه  صاحب سبک وقلم واندیشه هستند

من از طریق وبلاگ سطری به یادگار به بقیه دوستان معرفی شدم

و اولین سوال همه این بود چرا اسمت دختر هابیله؟!

واین شروع آشنایی من با بچه های وبلاگ نویس بود،بچه گنجشک،جرینه،ماجون من،دنیای من،همسایه،دل من عاطفه را می فهمد،

اینجا صبح است محرمانه از رحی،و خیلی های دیگه

راستش گمان نمیکردم اینقدر نوشته هام مورد لطف دوستان قرار بگیره و تازه پی برده بودم چقدر من بانمکم J)

راسیاتش وقتی جناب رحی گفتند:سبک نوشتن من خودش یک برند محسوب میشه،واقعا حس خوبی داشتم تعریف و تمجید،اونم از سمت استاد سخن و سردبیر یکی از معتبرترین روزنامه ها

با پیشرفت تکنولوژی و عصر ارتباطات،دنیای وبلاگ نویسی کمرنگ وکمرنگ تر شد حتی من گاهی که به وبلاگ بچه ها سر میزنم

یا دیگه وبلاگی وجود نداره یا بروز رسانیش برمیگرده به خیلی سال قبل

ولی من دربست مخلص بلاگفا هستم که دختر هابیل رو به بقیه معرفی کرد که باعث دوستی های عمیق چندین ساله شد

امیدوارم با نوشتنم ولو چند ثانیه  لبخند رو لب های  شما دوستان عزیز بیارم

ممنون که هستید چه خاموش چه روشن

یاعلی

 

هپی مپی

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۶ 21:11
 

امروز دختر هابیل شش ساله شد :))

گشت ارشاد

دختـر هابیل یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ 23:46
 

نمیدونم تو شهرهای شما هم هستند زن های محجبه ای که یهو دلت با خودته

سرش رو تا تو حلقتون میارن و میگن بخاطر امام زمان حجابت رو رعایت کن

والله که خود امام زمان هم میترسه از کارهای شما

+نکن خواهر من نکن !!!

چراغ قرمز

دختـر هابیل یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ 23:42
 

پشت چراغ قرمز ایستادیم پیشنهاد کردم بیایید تا سبز شدن چراغ صلوات بفرستیم

تا ببینیم چندتا میشه

تو 17 ثانیه 11 تا صلوات شد :)

+جون به جونمون کنن بچه مذهبی هستیم :)

ورود ممنوع!

دختـر هابیل یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ 23:40
 

یه وقتایی بعضیا رو باید بدون هیچ دلیل منطقی از زندگی حذف کرد

اینجوری خیلی بهتره خیلی ها

بقول امیر علی :اصن اول تو برو خونتووووون :)

ساعت برنارد

دختـر هابیل یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ 23:38
 

گوشی رو از امیر گرفتم گریه میکنه و میگه من چه بکنم پس؟

والا ما دوره ی اینا بودیم با دندون مچمون رو دندون میگرفتیم که بگیم ساعت داریم

+باید یه ساعت شیوامی بخرم برای پیاده روی لازمه

انگشت

دختـر هابیل یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ 23:28
دیدین گاهی باید یه تقی بکنه مفصلتون که تا راحت بشید

آقا سه روزه انگشت اشاره من منتظر یه تقی هست

امان از این تق وتوق های نشده

ن مثل نون

دختـر هابیل یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ 23:23
بابام نانوا هم بود برای من نانوایی مثه علم نانو اهمیت داشت

اینکه کی بدونی باید نون رو بکشی بیرون خیلی حرفه ها

نه خمیر باشه نه سوخته خودش یه پا علم میخواد

پنج شنبه ها مادر بعد از اینکه از سرخاک بلند میشه میاد نزدیک امامزاده

سبزی میخره با نون

راستش من اکثرا همراهش هستم و واقعا هربار حالم بد میشه اما میام نگاه میکنم

گاهی نفس عمیق میکشم که گریه ام نگیره

واقعا باید آدم روانی باشه که هر هفته خودآزاری کنه

دم سبزی فروشی یه میوه فروشی هست

یاد بابام میفتم این آخریا میوه میاورد برای فروش

هر دفعه میگفت: پیاز نمیخوای؟ خربزه ؟ سیب زمینی

میشه 3000 تومن اما تو 2000 بده اصلا نمیخواد پولش رو بدی

و من گاهی حتی اگه نمی خواستم هم میخریدم

دوست داشتم دلش خوش باشه

با حسرت به میوه ها نگاه میکردم به مردی که داد میزد انار شب یلدا

هندونه یلدا بدو بدو

شب یلدای امسال بابام کجاست...

نگاهم به مادرمه که تو نونوایی منتظره

تا بابام بود یه بار هم مادرم نرفته بود نونوایی و الان...

و هر هفته من این صحنه رو می بینم و ....

اصن ولش کن

تیک آف

دختـر هابیل یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ 23:11
امروز اولین جلسه تعلیمی بود

با کمی استرس

طرف یهو بی هوا گفت ترمز کن مام اساسی ترمز گرفتیم

زهرا پرت شد جلو :)))))

حسابی تیک آف بود

+هی یادش میفتم هی میخندم

+چند بار با ناخنم زد تو دست طرف گفت فردا دستکش دست میکنم :|

+بابا نوشت: کوتاه کن این دست بیل ها رو

حمد

دختـر هابیل یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ 23:8
 

لطفا واسه شِفای یه بیمار یه حمد بخونید

البته اگه مثه من بجا حمد،فاتحه طرف رو میخونید

این پیام رو نادیده بگیرید!!

آدامس

دختـر هابیل یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ 23:6
اون روزا یه آدامس میخریدم پنج تومنی

که سه لاینه بود و گاهی اونم بین خواهرا تقسیم عادلانه میکردیم

یکی من یکی فاطمه یکی هم خانم دکی عارفه هنوز نبود

بعدا یه آدامسایی اومد که عکس هم داشت عکس فوتبالیست ها،عکس دایناسور

حتی آدامس عشقولانه هم بودکه یه دختر وپسر کاری میکردن که اسلام به خطر میفتاد

البته گرون تر هم بود اما ما راسیاتش نخریدیم دست مردم دیدیم یا تو دفتر خاطراتشون

اما آدامس موزی پرچمش بالاست و در فراز ونشیب این روزگار خودش رو بدجور حفظ کرد

حتی با وجود رقبای سرسختی مثه بایودنت وتریدنت وقس علی هذا

آدامس موزی پابرجا باقی موند امروز که امیر هنوز نجویده بعدی رو دندون میزد

یاد دوره بدیخت وفلک  زده خودم افتادم

والا ما یه زمانی تمارض میکردیم که اصلا آدامس می خوریم

مثلا میرفتم نونوایی کناره نون رو میکندم وطوری سق میزدم انگار آدامس میخورم

حالا دری به تخته میخورد وآدامس میخریدم پدر جد آدامس رو جلو چشش میاوردم

تا رس آدامس رو نکشم که نمیشد

مثلا شیرینیش که تموم میشد قند وسطش میذاشتم و دوباره به حیات طیبه برش میگردوندم

گاهی هم حس جویدن نبود میذاشتم تو یخچال تا فریش بشه

بهرحال به این راحتی کلکش کنده نمیشد

وجدانا چه دوره ای ما داشتیم وحالا چه پادشاهی وپرنسس بازی درمیارن این وروجک ها

یاد باد آن روزگاران یاد باد

 

 

زنگ نقاشی

دختـر هابیل یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ 22:51
یادمه اون روزا که زنگ نقاشی میشد عزای ته گور مرده هام رو داشتم

اونم منی که همه ی هنرم خلاصه میشد به یه کلبه که از قضا آیفون هم داشت و در حصار بود

با چارتا جک وجونور این آخریا هم یه نخل میکشیدم و قایق به تاسی از کشتی تایتانیک

خلاصه اینکه نقاشی افتضاح

اما الان میخوام یه مداد رنگی سی وشش رنگ داشته باشم و شبیه باب راس نقاشی بکشم

حتی اگه یه کلبه با آیفون باشه

نقاشی گاهی آدم رو آروم میکنه و بیخیال هرچی میشه هرچی...

+حالا چرا شش رنگ نه و سی وشش رنگ والا خودمم نمیدونم :)

 

حراج

دختـر هابیل جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۶ 23:12
به مناسبت شب یلدا

کلیه اجناس گالری ناردونه تخفیف خورده

https://telegram.me/nardoone_tala

بشوره ببره

دختـر هابیل جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۶ 14:10
دیدین میگن یه چای یا نوشابه بخوریم بشوره ببره

یه وقتایی برای آرامش روحت باید یه کاری کنی

که بشوره وببره 

حتی اگه سکوت باشه!!

 

 

صفحه بعد
بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان