تور فرانسه

دختـر هابیل سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۶ 18:38
دوتا فیلم رو دیدم،نورثنگر ابی خیلی جذاب نبود

 ادبیات فاخر انگلیسیش بیش از حد بود

اما با هم بودن بدک نبود

وقتی یه بند از ادبیات فرانسه بخونی

دلت هوای فرانسه میکنه و دنبال تور فرانسه میگردی

ایتالیا و فرانسه،دومیلیون و نهصد؛مفته ها

 

[نویسنده میخواد بگه ما پولداریم،اما همچین خبرایی هم نیس]

سال نو

دختـر هابیل سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۶ 18:33
هی سال خوبی برای هم آرزو نکنید

اگه خدا میخواست بشنوه سال های قبل شنیده بود.

[نویسنده خاطی،خسته از تمام پیام های تکراریست]

 

مادربزرگ

دختـر هابیل سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۶ 10:38
دیشب خونمون بود براش دوتا روسری آوردم

یکی با حاشیه قهوه ای رنگ و اون یکی بنفش

از همون اول چشم و دلش بنفش رو میخواد

اما میگم دوتا رو سر کن هر کدوم رو خواستی بردار

میگه بنفش رنگیه که همیشه میخواستم

دلش جوونه با اینکه کانسر مری داره

با اینکه زندگیش با چاشنی آلزایمر سپری میشه

 

خنثی

دختـر هابیل سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۶ 10:30
میگه باید لباسا رو اتو کنم

سفره هفت سین بچینم

وسایل جدید برم بخرم

موهام رو رنگ کنم،ابروهامو بردارم

و من همینطور بهش نگاه میکنم

و تو دلم میگم خب بعدش چی

نمیدونم از چه زمان دیگه برام هیچی

طعم و رنگی نداره حتی این سفره هفت سین

گمونم میخوام برای سال جدید

یک عنق منکسره بی نظیر باشم

*پیشاپیش افسردگی ام مبارک

عفرین

دختـر هابیل دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۶ 23:45
کره زمین جایی است که هر دهه یک هیتلری بوجود می آید

نسل کشی میکند می رود رد کار

با هم بودن

دختـر هابیل دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۶ 23:43
فیلم با هم بودن رو دیدم،قشنگ بود

اما کتابش گمونم قشنگ تره

چون حس درونی نسبت به یه آدم رو

هیچ فیلمی نمی تونه نشون بده

بی سیم چی

دختـر هابیل دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۶ 15:21
اسکار نابلد ترین پیغام رسان هم میرسه

به فاطمه خواهر اینجانب:سلام،زهره چش شده؟

و من قلبم میاد تو دهنم

باز حالم بد میشه شبیه وقتی گفت:بابا حالش بده بیا بیمارستان

قرآن باز میکنم:عسی ربکم ان یرحمکم،دلم آروم میشه

نتیجه اخلاقی:فاطمه لطفا به من پیام نده پلییییز

پایان عملیات

دختـر هابیل یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۶ 23:49
همین چند دقیقه پیش پایان عملیات بسته بندی های عید بود

خستگی خب داشت اما حال خوبی بود

امیدوارم به مستحقش برسه و روزی بیاد

که فقیری نباشه که محتاج این بسته ها باشه

یا علی

 

دانلودانه

دختـر هابیل یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۶ 23:45
دانلود دو فیلم از دو نویسنده خوب

با هم بودن اثر آنا گاوالدا

نورثنگر ابی اثر جین آستین

*توصیه میشود اول کتابش رو بخوانید بعد فیلم

[وی اول فیلم را می بیند اوف بر او باد]

مخاطب خاص

دختـر هابیل یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۶ 14:35
میگن دوپادشاه در یک اقلیم نگنجد راست میگن

یکی آریایی باشه و عیسویی

یکی مسلمون باشه و کلیمی

وقتی یکی که همیشه منو میخواد با تیر سه شعبه بزنه

گفت میخوام تو این کار خیر شریک  شما و دوستتون باشم

تعجب کردم آخه از دید ایشون من یک ریاکار تمام معنا هستم

که زبان طنز ندارم

بلکه زبان کشنده با چاشنی لیچار

من نمیدونستم ایشون وبلاگ رو میخونه

من وبلاگم رو برای دل خودم دارم و خیلی از مطالبش رو نه در کانال میذارم نه اینستا

پس هدفم خودنمایی نیس

اینکه بگه شما ادعای دین وایمان داری

نمیدونم رو چه حسابی میگن

از اینکه گفتم ختم بسم الله گرفتم؟

از اینکه گاهی آیه و حدیث می نویسم؟

من دروغ چرا؛از اینکه آدم مذهبی هست خوشحالم

و الکی ادای روشنفکری در نمیارم

بقول یکی منم جمع اضدادم

اما برای شو و جلب توجه این کار رو نمیکنم

هرکس بد ما به خلق گوید

ما چهره ز غم نمی خراشیم

ما خوبی او به خلق گوییم

تا هر دو دروغ گفته باشیم

الوعده وفا

دختـر هابیل یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۶ 14:24

 

میزان بسته بندی خوراکی تقریبا پنجاه تا شد، قیمت تقریبی هر بسته بندی بین شصت تومن تا صد تومن بود

15کیسه برنج هندی

2کیسه برنج ایرانی

2حلب روغن پنج کیلویی

38روغن پخت و پز

12روغن سرخ کردنی

8کیلو چای

3کارتن ماکارونی

35گوجه فرنگی بزرگ

24گوجه فرنگی کوچک

24بسته کنسرو تن ماهی

03کیلو قند/15عدد مرغ/گوشت2بسته

حبوبات شامل:لوبیاسفید و قرمز،لپه،عدس

بن لباس به مبلغ 140تومان

کفش زنانه 16 جفت با قیمت(115هزارتومان)و دخترانه اسپرت  ده جفت(با قیمت تقریبی 40هزار تومان)

انواع پوشاک(لباس،مانتو،چادر؛...)

300 تومان پول نقد به سه خانواده مستحق

350 تومان بن خرید خوراکی

70 دست لباس نو از فردی خیر

6بسته خوراکی از سوی یک خیر

2مایع دستشویی

295 تومان پول کمک به 3خانواده بیمار ومستحق

130 هزار تومان تو کارت من هست که امشب انشالله خرید صورت میگیره

یک میلیون پول از خیّری از سوی آمریکای جنایتکار ایالت تگزاس برای کمک تحصیلی به 5 دانش آموز مستعد

بیش از هفت میلیون شد کمک های شما دوستان شاید از قلم افتاده باشه اما سعی کردم همه رو بنویسم وفاکتور هاش رو دارم.

دوستان در سرزمینی زندگی میکنیم که دم هر اتفاقی نوروز باشه ماه رمضون باشه محرم باشه قیمت ها رو به فزونی میره بجای اینکه مراعات هم رو بکنیم

پس ما از اوایل ماه شعبان شروع به تیغ زنی شما خواهیم کرد؛اینبار نیاز به لباس نیس فقط پول :)

اسمتون؟

دختـر هابیل شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۶ 14:59
مجید میخواد دختری داشته باشه به اسم مریم

که بتونه براش آهنگ جان مریم استاد محمد نوری رو بخونه

دختر هابیل هم دختری دو قلو میخواد که اسمشون رو بذاره سایرو و هانیکو

مجید و دختر هابیل سر دختر نداشته گاهی دعوا میکنن

آیا اینها روانی نیستند ؟!!

+لطفا نبینم اسم دخترام رو رو دختراتون گذاشتین ناراحت میشم :|

کربلا

دختـر هابیل شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۶ 14:49
 

عید نوروزی که با شهادت شروع و با وفات  خاتمه پیدا میکنه چه سالی خواهد بود اونوخ؟!!

سالی که گذشت

دختـر هابیل شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۶ 14:40

 

انگار همین دیروز بود که سر سفره ی هفت سین بی بابا،سال خوبی رو برای همه آرزو کردم

الان پایان همون سال هست!!

اگه بخوام جهان شمول بگم امسال سال خوبی نبود،ترامپ ملت ها رو سرکار گذاشته،

دولت تدبیر و امید گند زد به همه  امید و آرزوها

ایران هر ماه سه روز عزای عمومی داشت

طوریکه پدر دختر ترک گفته ایران بیچاره رو کمک میکنه!!

بحث دختران انقلاب اونقدر وسیع شده که تو خطبه ها هم بهش اشاره میشه

از نظر سیاسی واقتصادی ما هیچ پیشرفت نکردیم

وانگار این دعای پر پول شدن به گوش خدا نمیرسه البته یا سمــیع

بشخصه برای من بدک نبود اوایل سال کربلا رفتیم هرچند امیر اونجا مریض شد و من کلی حالم گرفته شد

تولد دو سالگیش ما نجف بودیم :)

تیرماه دیگه سرکار نرفتم و حس خوبی نبود؛چون مادرم نمی تونست مراقب امیر باشه

سه تار خریدم حس خوبی بود

هرماه کتاب خریدم حال بهتری بود

به نوشتن حرفه ای رو آوردم اونم حس خوبی بود

برای کلاس نویسندگی پرس و جو کردم اونم حال خوبی بود

جایزه داستان شب یلدا بهم رسید اونم حس قشنگی بود

برای موسسه ای 6ماه داستان نوشتم اونم حال قشنگی بود

با یک ترسم مقابله کردم و دنبالش رو گرفتم هرچند هنوز کامل نشده

اما اینکه جسارت کردم و دنبالش رفتم حس خوبی بود

امسال حدود 100 تا کتاب خوندم اما واقعا برای 365 روز 100 کتاب واقعا کمه

دروغ چرا،روزی که من کتاب نخونم حتی یک صفحه عذاب وجدان میگیرم

سال بعد تصمیم دارم رو سه تار تمرکز کنم،فیلم خوب ببینم و کتاب خوب بخونم،

شاید هم رفتم سرکار،مسئولین گوش به زنگم :)


+اگه میخواین دوسِتون داشته باشم سر سفره هفت سین به یادم باشید

 

چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم

دختـر هابیل شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۶ 14:15
اصولا من از بچگی هرچی اتفاق میفتاد با مادرم در جریان میذاشتم.

باید به عرض برسونم کماکان این سنت حسنه در من هست


و اگه مجید بگه یه چیزی میگم کسی ندونه میدونه یه دونه رو فاکتور باید بگیره واونم مادرم هست
یادمه از مدرسه که میومدم بعد از اینکه یه نیگا تو یخچال میکردم در حالیکه هنوز روپوش مدرسه تنم بود رویدادهای مهم مدرسه رو به مادرم میگفتم حتی اگه اتفاقی نیفتاده بود الکی آب وتابش میدادم که مادرم از خبرهای روز عقب نباشه


واسه همین همیشه مادرم یه شناخت نسبی داشت از معلم ها و دوست های دختر وپسرم
[فراز آخر رو داشتین؟! روشنفکری تو خونه ی ما بیداد میکنه]
در حالیکه خانم دکی از مدرسه میومد صم وبکم و وقتی مادر میگفت:چه خبر؟!
با گفتن:تنها یه جمله چه خبر؟ مثل همیشه!! مذاکرات فیمابین تموم میشد
راستش چند وقتی میشد که میخواستم یه چیزی به مادرم بگم هی مونده بودم،

آخه از من بعید بود این همه طولش بدم [سه رووووز]
چهارشنبه بود ومادرم تو آشپزخونه داشت سالاد شیرازی درست میکرد و من نگاهم به خیار بود که همین طور مُثله میشد
به مادرم گفتم:مامان یه چیزی بگم
گفت:یه هفته است میخوای بگی بنال خب
گفتم:من از مجید خوشم اومده
یهو چاقوش افتاد تو کاسه و گفت:کدووم مجید؟
گفتم:مجید آق منگول؛کدوم مجید؟چنتا مجید مگه داریم؟ مجید دایی دیگه


ابروهای نازکش رو تو هم کشید و گفتم:شما ها مثه خروس جنگی همش به هم می پرین کی عاشق شدین
همینطور که کتاب آرایه ادبی رو مچاله میکردم گفتم:خروس لاری هم عاشق میشه


که یهو گفت:بیخود،سال دیگه کنکور داری برس به درس ومشقت
منم گفتم:حالا بیخود یا باخود مهم اینه من گفتم وخیالم راحت شد؛فقط بین خودمون بمونه


شب بود که خاله اومد خونه و نه گذاشت ونه برداشت وگفت:بهم میانــا
من در کسری از ثانیه به مادرم نگاه کردم،پیش دستی کرد وگفت:من هیچی نگفتم؛خودش بو برده بود!!


خاله ی من خیاط نیس اما به طرز فجیعی میبره،میدوزه و تن آدمی میکنه
گذشت مجید رفت دانشگاه؛منم دانشگاه چند بار اعلام کردند بیان خواستگاری؛ولی من بچه ازدواج نبودم
تا اینکه برای ارشد خواستم بخونم و مجید هم یهو هوس ارشد خوندن کرد وپیشنهاد کرد با هم خوندن بهتر از تنها خوندنه
حالا اون مترجمی زبان و من تاریخ چه صنمی باهم دارند من موندم!!
ایشون کتاب های تست رو برام میگرفت البته لامصب پولش رو هم میگرفت!!
اسمش رو تو گوشیم(دو نقطه رها سیو کرده بودم :رها)

حالا چرا رها نمیدونم جالبیش این بود همه هم میدونستن مجیده
من اصولا واسه درس شب کار بودم و مجید روز کار،صبحا که گوشی پیام میومد و صداش مادر رو اذیت میکرد میگفت بلند شو خودش کشت ببین چیکارت داره و من با سانسور کردن گاهی کلمه؛گاه جمله میگفتم هیچی میگه چند صفحه خوندی


خلاصه من ارشد با رتبه صد وپنجاه دانشگاه اصفهان قبول شدم ومجید نه ،البته مادرش قبول نشدنش رو وجود بعضیا میدونست!!
من گفتم حالا بذار من ارشد هم بخونم بعدا به ازدواج فکر میکنم که گفت:نه تو رو حضرت عباس؛بعد هم میگی دکترا و بعد هم فلان وفلان
خلاصه ما الان نه ساله برای هم شدیم و کماکان از پس هم برمیایم

آیا میدانستید؟

دختـر هابیل شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۶ 14:9
 

آیا میدانستید دو سه روز دیگه عید قراره بیاد 

اما من هنوز خودم رو آماده  نکردم

 

گل نوا

دختـر هابیل شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۶ 14:8
مادرم همیشه برای گل هاش موسیقی پخش میکنه

رادیو پیام موج اف ام :)

یه دوره من افتاده بودم تو کار رادیو فردا انواع موسیقی و چند دقیقه هم اخبار تنگش

خانم دکی مخالف آهنگای رادیو فردا بود اون خاموش میکرد ومن روشن

و هی میگفتم به گلا بر میخوره تو سن رشدن خب :))

 

 

لامپ

دختـر هابیل شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۶ 14:6
چند وقت پیش تو اینستا لامپی گذاشته بودم که چطوری سبزه توش میذارن وگل لامپی بهش میگفتن

و گذشت و من به کل فراموش کردم

دیروز یکی اومد تلگرام وگفت براتون عیدی آوردم کجا بهتون بدم؟!

و من به پیام بهایی ندادم اما ایشون بخاطر من اومده بود کویر 

چون به همه گفته بودم جمعه ویگل منتظرتونیم 

خودم دیرتر از همه رفتم 

برای چند ثانیه تو اون بحبوحه دیدمش اما ایشون منو ندید

بعدا پیام دادند:هشت تا لامپ شکست تا یکیش درست شد اما ندیدمتون که بهتون بدم

راستش هم خجالت کشیدم و هم خوشحال شدم بابت دوستان این چنینی

واقعا ممنون

+امیدوارم اون هشت لامپ قبلی سوخته بوده باشه :|

من وسارینا

دختـر هابیل جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۶ 7:7
امیر تازگیا دوست خیالی پیدا کرده

البته من از این بابت خوشحالم چون گوش به حرفاش میدم و میخندم

مثلا:سلام وقت شوما،خوبی؛کجایی؟اهان؛باشه اشکال نداره،تماس میگیرم؛کاری نداری؟خدافظ

خودش سوال میپرسه خودش هم جواب میده

چند وقت پیشا تو دید وبازدیدها یه دختره رو دید چند ماه کوچیکتر خودش

در برخورد اول یه نگاهی به چشمای طرف انداخت[چشاش سبز بود]

و یکی کوبوند تو سرش فی الواقع در این مواقع همه محو چشم ها میشن و بعد هم عاشق

اما امیر سعی کرد گربه رو دم حجله بکشه

بعد از اون اسم سارینا از دهان مبارکش نیفتاد

چند شب پیش تو اتاق خواب بودیم امیر بعد کلی ورجه وروجه

تلفن خیالیش رو برداشت زنگ زد به سارینا و گفت: سلام معلوم هس کجایی و ابروهاش رو تو هم کشید

کمی مکث کرد

آخه سارینا داشت جواب میداد[امیر وسط حرف نمیپره]

دلایل محکمه پسند رو شنید اعلام داشت باشه این بار اشکال نداره

حالا چیزی خوردی یا نه

باز هم مکث

پس بدو بدو؛لاغر میشی

بعد میخنده،خب خیالم راحت شد[انگاری سارینا غذاشو خورده]

ویهو دیگه صدای امیر نمیاد چون خوابش برده

من ومجید هنگ موندیم

بهش میگم زن دوستی رو از این بچه یاد بگیر با یادش خوابش میبره

تا غذاش رو نخوره از نگرانی خواب به چشماش نمیاد

و مجید میگه:بخدا چشش میزنن؛آخه کدوم بچه دوسال وخورده ای اینقدر قشنگ حرف میزنه

:)))

لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم

خندق خانه

دختـر هابیل جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۶ 6:57
لیلا خیلی اهل خوردن بود شکمو به تمام معنا

طوریکه اگه ده دقیقه مونده بود به اذان وافطاری

و یهو گشنه اش میشد اول کمی گریه میکرد و در کسری از ثانیه روزه رو باز

و من واقعا هنگ میموندم

اینکه چطور آدم نمیتونه افسار این خندق رو بکشه

در حالیکه من جون میدم برای اعتصاب غذا،

چون من با خوردن مشکل دارم؛خوردن همان و معده درد هم همان

خلاصه با این بشر رفتیم سه راه ارامنه؛اونجا بهت یازده تا شیرین خامه ای میدادن هزار تومن گمونم

البته سال 85

وجدانا شیرین خامه ای که یکی بیشتر بخوری دلت زیر و رو میشه

بخصوص وقتی تازه متوجه شده بودم؛قنادهای محترم برای اینکه کیک شون پف لازمه رو داشته باشه

چاشنی اضافی؛مایع ظرف شویی میزن

و من هر آن فکر میکردم الان حباب از دهنم بیاد بیرون

من یکی ونصفی بیشتر نتونستم بخورم یعنی نمیشد

اما لیلا انقلاب عظیمی ایجاد کرد و فعل خواستن رو صرف

لامصب همه رو خورد از منم خورد وگفت بریم بستنی بخوریم !!!!!!!!!!!!!!!

لیلا

دختـر هابیل جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۶ 6:49
ترم اول خوابگاه سبزینه بودیم یه اتاق دوازده نفره

یه دختره بود به اسم لیلا

پر شر وشور بچه گلپایگان

یه بار تعریف میکرد که ما خیلی ثروتمند بودیم اما یه بار بابام با عموم دعواش شد

بابام قرآن رو زد زمین از همون روز،روزگار واسمون برگشت

ورشکست شدیم،خواهرم مرد،اجاره نشین شدیم،مادرم قلب درد گرفت و اوووف

اما ماشاالله زبون هم داشت این هواااا

یه بار که استاد اجازه نداد بره مادرش رو ببینه و گفت میخوای از امتحان در بری

گذاشت گذاشت ترم آخر،رفت دفتر استاد بهش گفت:تو تا دیروز تو روستاهای فریدونشهر گاو میچروندی

[استاد گرجی بود]

حالا واسه من ادا باکلاس ها رو در میاری دهاتی

خلاصه اینکه استاد نه من باب تلافی،بلکه فی الواقع دقیقا از روی لج و تلافــی سخت ترین امتحان زبان تخصصی تاریخ رو گرفت

طوریکه اجازه داشتی به برگه بغل دستیت نگاه کنی و ببینی اونم هیچ غلطی نکرده

از اون جمع سی چهل نفره؛نه نفر تونستن پاس بشن منم یکیش بودم

خلاصه که ترم آخر لیلا و استاد مورد تفقد بقیه دوستان قرار گرفتند :)

شهرداری

دختـر هابیل جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۶ 6:41
من بارها گفتم باز هم تکرار میکنم

من موندم شهرداری رو چه حساب،فکر و ایده هی کاج بی پدر و مادر رو میکاره

نه تنها زیبایی نداره،برای اکو سیستم ومحیط زیست سمِّ

خب بشر بیا زیتون بکار،انجیر؛توت،گل ساعتی

اصلا نهال ها رو بذار شهرداری هر بنی بشری بیاد ازتون بخره دم خونش بکاره

اینجوری  با دست خودتون گل میکارین برای شهر

نه الان که...

حس مسئولیت داشته باشید برای حتی نفس کشیدن آدما

+باید یه گل ساعتی بکارم دم خونه،دم به دقه رشد کنه

به برگ گل سیخ بزنید

دختـر هابیل جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۶ 6:37
امیر تو گلخونه شلپ شلپ تو این آبا میزده و میرفته

بهش میگم آقاهه دعوا میکنه

نمیدونم از کجا گل کند ما هم صداش رو در نیاوردیم

شاید هم رو زمین افتاده باشه اما بچمون کم اذیت نکرد

مادرم گفت:ولش کن طفل معصوم رو [یکی بیاید لغت معصوم رو تعبیر و تفسیر کند]

فکر می کنید من شماها رو چجوری بزرگ کردم حالا حوصله یه دونه هم ندارید

گریزی زدم به گذشته

مادر برای تادیب وتربیت فرزندان نوگلش؛با شلنگ؛سیخ قالی و کمی ملایم تر لنگه کفش

به این امر خطیر می پرداخت طوریکه تا هوا پس میشد می پریدم من تو دستشویی

خیلی مادرم با حوصله تادیب میکرد :||

مادر ترزا

دختـر هابیل جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۶ 6:32
الان دوازده گل دارم که اسم بعضیاش رو هم نمیدونم

اما شناسنامه دارشون میکنم مراقبت از دوازده تا گل

شبیه مراقبت از دوازده تا بچه است.

یه قناری هم تنگش بندازم گل و بلبل بشود برود رد کارش :)

گل پونه

دختـر هابیل جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۶ 6:29
ما اومدیم از آرونیا تعریف کنیم انگاری به ما نیومده

تو استوری نوشتم گل ارزون میخواین برین محوطه پارکینگ هلال

بعد  یه آرونی خودش اومد گفت:گرون باهات حساب کرده  روبه رو شازده هادی از اینم ارزون تره

پس دوستان خواهشا سر خر رو کج کنید:)

فلسفه

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۶ 20:53
از دید امیر علی آدم ها دو دسته هستند

یا زرنگ یا تنبل

البته وقتی نخواد یه کاری رو انجام بده با گفتن: من تنبلم قضیه رو ماستمالی میکنه

و یعنی خودت برو از کشو لباس رو بیار!!همچین زرنگی هستند آقا

دیشب دیدم خودش  چهارپایه رو برداشته مسواکش رو آغشته به یه تن خمیردندون کرده و داره قشتگ مسواک میزنه

قربون صدقه ش رفتم،میگه من زرنگم؟؟

میگم:آرررره،خیلی

میگه:تو تنبلی؟

میگم:آرره؛خیلی

میگه:خب زرنگ شو

و با چشم وابرو اومدن واسه من ادامه میده مسواک زدن رو

+یعنی فیلمیه هاااااا

تو نیکی میکن و...

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۶ 20:46
داشتم فکر میکردم فقط نباید دم عید وماه رمضون وبازگشایی مدارس دست به خیر باشیم

چون آدم نیازمند هر روزش کمیتش لنگ ست

چه خوبه اگه سوپری محله یا فروشگاه مورداعتماد سراغ دارین هر ماه ماهانه مبلغی رو کنار بذارید که اگه

بنده خدایی حتی توان خریدن یه سطل ماست هم نداشت بتونه بخره با این پول

یا میتونه این  پول رو برای نونوایی؛قصابی هم کنار بذاره

هزار و یک دلیل وجود داره برای شاد کردن آدما

به وقت قدردانی

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۶ 20:37
موسسه خیریه شیکاگو تقدیم میکند
به توکل نام اعظمت «بسم الله الرحمن الرحیم»
حدود دو هفته ی پیش که پستی گذاشتم برای کمک به مستمندان،راستش فکر نمیکردم بعدا مورد توجه قرار بگیره
و وقتی دوست عزیز خانم سید زاده گفتن من هم هستم بیا شروع کنیم دلم قرص شد
از یه استوری شروع شد که دوستان برای چند ساعت موضوع کمک کردن رو تو استوریشون بذارند
یکی گفت: ملت اینقدر بی بخارن فک این کارا نیستند؛درحالیکه نه تنها بی بخار نیستند یه پا اسب بخارند
و بعد از اون سیل کمک ها؛راستش باورم نمیشد هرکس هرچی در توان داشت کمک میکرد
در نظر سنجی پرسیده شده بود خانم ها بیشتر کمک کردن یا آقایون؟
اکثریت گفته بودید خانم ها،اما باید به عرض برسونم که نُچ!!
این بار آقایون کولاک کردند و دمشون گرم
دست تک تک دوستان رو می بوسم مع البت دست خواهران رو،اسلام بیش از این اجازه به من نداده
در ضمن باید یه عذرخواهی هم بکنم چون مجبور بودید روزانه نزدیک به سی الی چهل استوری از من ببینید
هرچند تو دلتون فحش دادین  وگفتین وای بازم که این،اما واقعا وظیفه ی خودم می دونستم که شما رو در جریان ریز اتفاقات قرار بدم
حالا بماند که شبا من همش خواب استوری میدیدم و صبح قبل از اذون دیگه بیدار بودم واسترس داشتم که حتما یه روز پر پول داشته باشیم
از دوستان می پرسیدم با پول میخوایم چی بخریم که مشکل شرعی پیش نیاد؛

جا داره همین جا از بابای مجید تشکر کنم که همگام با من بود و دونه دونه به فروشگاه ها سر میزد تا ببینه کدوم قیمت هاش مناسب تر هست،از خانواده ی همیشه همراهم و دختر همساده منصوره جان ممنونم بابت بسته بندی اون همه مواد
از همه ی دوستان که حمایت مادی ومعنوی کردند وحامی بودند ممنونم، واقعا گل کاشتید
ممنون از همشهری های عزیز وبچه های شهرهای دیگه؛دوستانی که از طریق وبلاگ
وتلگرام وخصوصا اینستاگرام کمک کردند
به احترامتون تمام قد می ایستم.
اگه بدونید وقتی کالا به دستشون میدادیم چقدر دعاتون میکردن  باور نمیکنید،ناب ترین وخالصانه ترین دعاها
پس خوشحال باشید که تیغتون زدم
انشالله برای ماه رمضان با یک برنامه ریزی دقیق ومدون دوباره تیغ زنی رو شروع میکنم
انشالله خدا از همه قبول کنه،اگه من بی مقدار هم ثوابی برده باشم از خدا میخوام ثوابش به روح پدرم برسه
چرا که اون درس بخشندگی رو به من آموخت
قبول باشه،قبول باشه،قبول باشه به برکت صلوات بر محمد وآل محمد(ص)

 

زشت

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۶ 9:41
به دوستی که لایک نمیکنه اما استوری می بینه

و بعد عکس قشنگ قشنگ از خودش میذاره

باید گفت:وای عزیزم چقدر پیر شدی چیزی شده؟

و با همین فرمون گند بزنی به روحیه اش

 

مرا ببوس

دختـر هابیل سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۶ 14:59
عارفه نوشت: خواب دیدم بابا تو رو بوسید

پ.ن:بابام اهل روبوسی نبود

من اسمش رو میذارم تغییرات دنیوی

صفحه بعد
بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان