مزبله

دختـر هابیل یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۸ 13:12

چند شب پیش خونه مادری بودم که یکی از اقوام دور،اونجا بود.
دختر هفت هشت ساله ای هم داشت که خیلی وقت بود ندیده بودمش،اومد کنارم نشست و دفتر و کتاب هاش رو نشون داد
یهو نگاهم به دفتر نقاشیش خورد،خودش نقاشی هاش رو نشونم داد
تعجب کردم و گفتم:اینا رو تو کشیدی

گفت:آره

باورم نمیشد من یادمه ویبره آورترین زنگ ،زنگ نقاشی و هنر بود از بس بی هنر بود،
خیلی شد میکردم یه خونه درب و داغون که یه دودکش نصفه نیمه ازش آویزونه می کشیدم. چارتا هشت که کوه بود و چارتا هفت که کبوتر بود،این نهایت استعدادم تو نقاشی بود.

حالا با دیدن این نقاشی های جورواجور با این استعداد خدادادی هنگ موندم

گفتم:آفرین خیلی خوب کشیدی ادامه بده،یه پیکاسو تو راه داریم

کلی ذوق کرد و گفت:کاراته هم کمربند دارم و بلند شد چنتا حرکت اومد که مادرش گفت:بشین زشته خونه مردم لنگ و پاچه هوا میکنی.

به مادرش گفتم:اتفاقا خیلی استعداد داره،حتما بفرستش کلاس چه نقاشی چه کلاس رزمی
که گفت:آخرش چی باید شوهر کنه کلاس به چه دردش میخوره

تو ذوقم خورد که هنوز این تفکرات بیمزه و بی لعاب وجود داره.

گفتم:خب یه مادر موفق و ورزشکار و هنرمند بهتره یا یه مادری که از تهی سرشاره.

مردم بچه هاشون رو صدتا کلاس میفرستن آخرش هم هیچی ازشون درنمیاد.

این ذاتا استعداد داره حیفه بخدا.

که گفت:خیلی پولش میشه ما  گاهی تو پول نون بچه ها میمونیم.

نقاشی خودش کلی دنگ و فنگ داره.

کلاس کاراته هم هی گفت:دوست دارم

 فرستادیمش،اما باباش میگه من پول ندارم واسه هر مسابقه باید هزینه کرد.

تازه برادرش هم خیلی هنرمنده،صدای خوبی

 داره،اونم کاراته کار میکنه چند وقت دیگه مسابقه دارند باید برن،اما هزینه اش 250هزار تومنه،از کجا بیارم بهش بدم؟!
زندگی همش دردسره،بخصوص برای ما فقیر بیچاره ها

دلم برای این استعدادهای ناب سوخت،برای این نداری ها،برای این جبر جغرافیایی.

یاد حدیثی از پیامبر افتادم: از گیاه روییده در مزبله اجتناب کنید. سوال شد: ای رسول خدا! مقصود از چنین گیاهی چیست؟ فرمود: زن زیبا که در خانواده ای نا صالح رشد کرده است.

بعد فکر کردم در وسعت ملی،خیلی ها حکم همین مزبله رو دارند.

زیبا در هنر،فکر،عمل،اما جبر جغرافیایی حکم تحریم رو به پیشونی اش زده و این تباه شدن نسل های قبل و پیش روست.

به نظر من افرادی که پول خمس و زکاتشون رو به این افراد مستعدِ مستحق اختصاص بدن،اجر دنیوی و اخروی بیشتری داره.
به امید تباه نشدن هر استعداد ملی و فراملی.
 

بسم الله

دختـر هابیل دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۸ 12:22

هر وقت میخواستم برنج آبکش کنم،ننه بزرگ خدا بیامرزم میگفت:ننه بسم الله بگو،بسم الله پرهیز بگو
جن و پری نسوزن که بعد هفت جد و آبادت رو میسوزونن
ننه بسم الله بگو که شب بختک روت نیفته،
بسم الله بگو که بچه های از ما بهترون نسوزن که رو بچه هاشون حساسن.
حالا شد روزگار ما،صبح که از خواب بیدار میشی

با هزار تا سلام و صلوات و بسم الله و ختم قرآن باید بری سمت گوشی که خدای نکرده،جایی آتیش نگرفته باشه،سیل نیومده باشه،زلزله نشده باشه،خودی به خودی نزده باشه


خلاصه که ننه با هزارتا ختم قرآن هم باشه باید بگم روی ایران بختک افتاده و قصد پاشدن هم نداره،
ما بسم الله پرهیز گفتیم اما هنوز هفت جد و آبادمون دارن میسوزن!!

+تا اطلاع ثانوی نه به هرچی خبره چه بیست و سی،چه بی بی سی

+بریم گینس ثبت نام کنیم بعنوان ویبره آورترین کشور

جزیره دانش

دختـر هابیل یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۸ 20:5

شبکه نهال برنامه ای داره با عنوان«جزیره دانش»
امیر میدونه من از این برنامه بدم میاد،بخصوص از اون ملوانی که بلند میگه:آخ جون آزمایش ناخدا،من عااااشق آزمایشم.

یادمه کلاس چهارم،پنجم بودم که زنگ علوم میرفتیم آزمایشگاه که پر بود از وسایل و تجهیزات و ورودی آزمایشگاه یه اسکلت درب و داغون بود که مثلا امعا و احشا رو نشون میداد،تازه کلاس هم داشت از اون اسکلت مضحک بترسی.

رو بوفه اش یه شیشه الکل بود که یه مار توش بود،اون روزها اکثر خونه ها یه مار تو شیشه داشتن و من فکر میکردم اگه درش باز بشه ممکنه زنده بشه؟!

بعدها فهمیدم آدما هم گاهی با حرفاشون بدتر مارغاشیه اند،نیش میزنند و جاش همیشه می سوزه.

یه کلاس آزمایشگاه سرد و مسخره که معلم هر چند وقت یکبار میگفت:دست به چیزی نزنید،یه بار بیشتر انجام نمیدم،دست نزنید خراب میشه.

یادمه برای یه آزمایشی گفت:برو اون بِشر رو بیار
و من آوردم اون محلولی رو ریخت و یهو شکست
و معلم گرام فرمودند:فردا یا پولش رو بیار یا خودش رو بخر بذار سرجاش.

و من هاج و واج که چیکار کردم که تاوانش رو باید من پس بدم؟!

کلی خجالت کشیدم تا از مادرم پول بگیرم برای کار نکرده
اونم تو اون اوضاع اقتصادی قشنگ.

الان که این ملوان هی میگه:آخ جون آزمایش
حالم بد میشه،

این خنده دارترین و چیپ ترین جمله ایست که به بچه ها گفته میشه:اشکال نداره،بزرگ شی یادت میره!!

زهی تصورات محال،یه چیزایی تو ذهن تو دل تا ابد میمونه،شبیه همون مار غاشیه

چرنوبیل

دختـر هابیل یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۸ 15:46


این داستان:چرنوبیل 

سوتلانا آلکسویچ،نویسنده و روزنامه نگار روسی ست که پیرامون وقایع چرنوبیل تاریخ شفاهی رو روایت میکنه،
کتاب های دیگری هم داره من جمله«جنگ چهره ی زنانه ندارد»که مصاحبه وی با زنان مختلفی ست که در جنگ جهانی دوم شرکت داشته اند.

صدایی از چرنوبیل یا نیایش چرنوبیل در مورد فاجعه اتمی در نیروگاه هسته ای چرنوبیل است که در نزدیکی  پریپیات درشمال اکراین به وقوع پیوست.

فاجعه ای که یکی از دو بحران هسته‌ای است که بر اساس مقیاس‌گر رویدادهای بین‌المللی هسته‌ای و رادیولوژیک، در گروه شماره هفت(بالاترین مقیاس) طبقه‌بندی شده‌است.

نویسنده‌ی کتاب با پانصد نفر از حاضرین و شاهدان این اتفاق اتمی که به نحوی با فاجعه‌ی چرنوبیل در ارتباط بودند مصاحبه کرده در بین افراد مصاحبه‌شونده افرادی از تمام طیف‌های جامعه مثل فیزیک‌دان‌ها، آتش‌نشان‌ها، سیاست‌مداران و مردم عادی دیده می‌شوند.

فاجعه‌ی چرنوبیل،بیست و ششم آوریل سال هزار و نهصدهشتاد و شش درست سی و سی سال پیش رقم خورد.

فاجعه ای که کل محیط زیست رو درگیر کرد،به نظر من از وقتی آدم و حوا میوه ممنوعه خوردن و از بهشت رانده شدن و برای پوشاندن خود به برگ درخت هجوم بردن،
این اولین حرکت ضد محیط زیستی بشر بود و اولاد آدم هم ارث از پدر بردند
بیش از پنج میلیون نفر آسیب دیدند و در حدود پنج هزار منطقه مسکونی آلوده شدند. 

با توجه به نوع حادثه و تاثیر بلند مدتی که پرتو‌های رادیواکتیو بر انسان داره آمار دقیقی از جان باختگان حادثه در دست نیست.
 اما تخمین زده میشه که بیش از چهار هزار نفر در اثر وقوع این فاجعه‌ی کشته شدند!!

اتحاد جماهیر شوروی در ابتدا اجازه نمیداد هیچ اطلاعاتی از این حادثه مخابره شود.و یجورایی مخفی کاری کرد،فقط تا شعاع سی کیلومتری منطقه رو قرنطینه کرد و همه باید از منطقه میرفتن و تمام حیوانات رو کشتن،
اما مواد رادیو اکتیو در مینسک پایتخت بلاروس که در چهارصد کیلومتری پایگاه بود رسیده بود و کم کم بخش هایی از اروپا و حتی ایالت متحده رسید،و خلاصه دروغ دیر یا زود برملا میشه.

مثل همه جای دنیا مردم جان بر کف آسیب دیدند نابود شدند و مسئولین عالی رتبه در امان ماندند،

بعد از انفجار تاکنون با افزایش سرطان و وجود نوزادان ناقص الخلقه این منطقه مواجه است که حالا حالاها این #خطای_انسانی قربانی می گیرد.

چند وقت پیش مسئولین اکراین گفتن:در پی تدابیری هستند تا منطقه چرنوبیل رو توریستی کنند،حالا کی جرات میکنه بره اونجا من ندانم.

یادمه تو موسسه که بودم یه خانمی داشت گریه میکرد در سونوگرافی سوم بارداریش مشخص شده بود بچه اش همانژیوم داره و حالا مونده بود با کلی کاسه چه کنم؟!

داشتم دلداری می دادم که یه آقایی اومد جلو گفت:همش از این نیروگاه هسته ایه،همه بدبختی های ما از اینجاست،اینقدر جنین هایی که قلبشون تشکیل نمیشه یا وسط راه می ایسته،اینقدر نازایی،بچه های عجیب غریب،این همه سرطان

به والله انرژی هسته ای حق مسلم هیچ بنی بشری نیس،چند سال پیش تو همین نیروگاه کار میکردم
یهو نمیدونم چیکار کردند که کف راهرو مواد ریخته شد و بعد هم من و سه تا از همکارام تحت تشعشعات گفتن قرار گرفتین سریع با آمبولانس بردنمون تهران
دوتا از همکارها همونجا فوت شدند من زنده موندم اما گفتن تا ده سال دیگه اجازه نداری بچه دار بشی
خدا رو شکر من اون موقع یه بچه داشتم،
از من به شما نصیحت هیچ وقت بیرون نخوابید،تو پارک رو چمن نشینید،لباساتون رو بیرون پهن نکنید،یه زمانی تحفه نطنز گلابی بود،حالا تحفه ای که داره،سرطان و هزار جور درد و مرضه

راستی این حرفا بین خودمون بمونه،جایی درز پیدا نکنه!!

منم گفتم خیالت تخت و در کسری از ثانیه به مامانم زنگ زدم که مامان دیگه لباساتو بیرون پهن نکنیا امروز یه آقاهه میگفت...

از قدیم گفتن:اگه خواستی رازی رو جهانی بفهمه،با یک زن درمیان بگذار!!

به امید آنکه علم و اندیشه دست ظالم و زورمند نیفته چرا که همیشه علم مغلوب میشود.

از این کتاب یک مینی سریال پنج قسمت ساخته شده که جزو پرمخاطب ترین سریال های سال قبل بوده.اما به تقوا نزدیکتر است افراد حساس و زنان باردار کتاب رو نخونند یا فیلم رو نبینند!!

18

مشکی

دختـر هابیل چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۸ 16:48

13دی4کشته
17دی78کشته
18دی144کشته


[از اتاق فرمان اشاره میشه تلویحا کشته شدگان آبان ماه هم ذکر شود ]


 وجدانا چرا اینقدر میمیریم؟!


هوشنگ گلشیری:آنقدر عزا بر سرمان ریخته اند که فرصت زاری نداریم.

چقدر ساده بهم ریختی روان مرا

دختـر هابیل جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۸ 13:40

چه جمعه ای شد...

از صبح علی الطلوع،غروب جمعه شد...

سردار

دختـر هابیل جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۸ 11:21

جمعه 29بهمن 95 تلفن خونه زنگ زد و خواهرم گفت:کجایی،زود خودتو برسون بیمارستان،بابا حالش بد شده
اصن دهنم خشک شده بود،اصن نفهمیدم دارم چیکار میکنم
سریع خودم رو رسوندم،نفس های آخر رو می کشید،بدنش یخ شده بود و بعد هم غروب جمعه که دیگه بابا آسمانی شده بود.

امروز وقتی اولین،دومین،سومین استوری دوستان سردار سلیمانی بود،تعجب کردم.

تا اینکه دیدم کنار اسم سردار،مزین شده به نام شهید
همون حس جمعه سه سال پیش بهم دست داد
بهت و بعد گریه...

کاری به این جناح و اون جناح ندارم،کاری به سو مدیریت نظام که حتی زین پس از نام این شهید بزرگوار سواستفاده ها خواهد شد،هم ندارم.

اما سردار شهید حاج قاسم  سلیمانی برای من یک شیر مرد به تمام معنا بود.

با صلابت و شجاع،
شهادتت مبارک...

باید روضه ی عباس خواند،ای اهل حرم میر و علمدار نیامد...

کریم بنزما

دختـر هابیل یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۸ 14:2

 بابام که تو بیمارستان بود،دست کریم رو گرفت و گفت:من دیگه بر نمی گردم خونه،از امروز به بعد تو میشی پدر عارفه،فکر کن بچه خودته،با اینکه علی داداش بزرگه ست،ولی خلافت رسید به کریم.

اون علقه ای که از بچگی بین عارفه و کریم بود حجت رو تمام کرده بود.

هر بار خواستگار برای عارفه میومد دکشون میکرد،حالا زوده،حالا من پرس و جوهام رو بکنم،حالا،حالا...
یادمه یکی اومده بود راوندی بود همین بغل گوشمون می گفت:اووووه کی میره این همه راه رو

همش آدم باید تو راه و نیمه راه باشه،اصن مستندسازی هم شد شغل نه،یکی باید باشه که تو رفاه باشی.

یکی دیگه اومد شرایط مالی فراتوپ،اما کریم می گفت:حسم میگه یه جای کار میلنگه،باید خودم باهاش حرف بزنم،قبل از اینکه بخواد بیاد تو این خونه و با عارفه حرف بزنه.

وقتی تو حرفاش متوجه شد،طرف تفریحی دستی بر آتش سیگار داره، این قضیه رو کان لم یکن اعلام کرد. 

گاهی به شوخی بهش میگفتم:تو اگه دختر داشتی،ترشی می انداختیش.

تا اینکه این آخری رو نتونست بهونه بیاره،مورد تایید مادر و برادر قرار گرفت و آپشن های مورد نظر رو داشت،و این بار اجازه صادر شد.

امروز تولد کریم هست،بهترین داداش دنیا،مهربون ترین،پایه ترین و ایضا شوخ طبع ترین و در عین حال سختگیر ترین.

تولدت مبارک همه ی خانواده،سایه ات مستدام

پسماند صفر

دختـر هابیل یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۸ 0:9

چند وقت پیش،برنامه ای می دیدم که خانم آیه حمداوی فعال محیط زیست شرکت کرده بود و هدفشون،جنبش «پسماند صفر»و حذف پلاستیک از سبک زندگی بود.

و تبدیل زباله به کمپوست بود.

اینجوری که زباله هاش بوی عطر داشت تا تعفن!!

خشک کردن پوست میوه ها و تبدیل به کود کردن حتی تو مسافرت و هتل.

وقتی گفت:هفته ای بیست و سه گرم زباله تولید میکنم که سعی دارم کمترش کنم

به خودم گفتم:زکی من هفته ای بیست و سه کیلو فقط مای بی بی جمع میکنم بقیه موارد بماند.

از وقتی کریم،چنتا بره بزغاله گرفته زباله های ما سه دسته شدند،
زباله های تر،زباله های خشک و زباله های ببعی
اینجوری که پوست موز،پرتقال،سیب زمینی،لیمو،پاپایا(اینو دیگه کلاس گذاشتم)رو جمع میکنم و هرشب حواله میکنم به ببعی های کریم

راستش عذاب وجدان میگیرم که قبل تر ،چقدر زباله ی خوشمزه دور می ریختم،اما الان وسواس حسابی دارم،حتی وقت صرف میکنم و جدا میکنم مثلا هسته هلو تو پوست میوه ها نباشه که دندون طرف داغون بشه.

چند وقت پیش کریم خونمون بود که گفتم این پوست هندونه رو هم بده بهشون

یه نیگا به من کرد،یه نیگا به هندونه و گفت:انگاری خیلی تشنه حال بودی!!؟

راست میگفت؛تهشو تراشیده بودم،دیگه منصفانه پوست هندونه میدم.

خواستم بگم،طبق اون جنبش،بهترین زباله،زباله ای ست که تولید نشود.

اگه سوپر مارکت میرین همراه خودتون از اون زنبیل قرمزا ببرید و هی پلاستیک برندارید.
یادمه مادرم کلی سوزن شکوند تا یه کیف که از ترکیب پوست آبمیوه های گلدیس بود،درست کنه!!

محیط زیستمون مثل خودمون خیلی داغونه.هواش رو داشته باشیم حتی شده یک درصد.

یک درصدها رو دست کم نگیرید!!
جمعیت کره زمین 8میلیارد هست،و ایران 80میلیون،فقط یک درصد احتمال داشت ایران بیفتیم که افتادیم:))

هوای تو

دختـر هابیل پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۸ 22:17

راستش به ذهنم هم خطور نمی کرد،روزی برسه که تمام مقاطع تحصیلی شهرستان آران و بیدگل و حومه به دلیل آلودگی هوا،به مدت یک هفته تعطیل باشند!!
اینکه مثلا آیا بچه ها تو اوقات تعطیلی تو خونه بست می نشینند،خنده دار ترین حالت ممکن هست
و بچه های کنکوری قراره چه گلی به سر بگیرند هم بماند.

حالا بگی تهران آلوده ست یه چیزی،بیدگل این کویر دَرندشت چی میخواد بگه ؟!
آسمون پر از ستاره ست،اما حلق و حنجره به طرز شدید اللحنی می سوزه،همه وسایل نقلیه رو غبار و خاک گرفته؟!
شیوع بیماری های تنفسی و قلبی هم ایضا

یه حسی بهم میگه:یه جای کار میلنگه،اساسی هم میلنگه!! اصلا کل مملکت یه جوری شده،قبول دارین!

وجدانا اگه نیروگاه هسته‌ای نطنز رفته رو هوا،راستش رو بگید من طاقتش رو دارم.

اصلا یکی یه دوزیمتر بده من مقدار رونتگن موجود رو محاسبه کنم.

یکی بیاد بگه مسئول این آلودگی کیه یا چیه،اونم تو شهر من که سابقه نداشته
اگه آلودگی هواست،چرا سال های قبل نبوده؟!
لطفا تجارب شگرفتون رو نه به شهردار سارایوو که به ملت در حال خفه شدن ارائه بدین.
مسئول مربوطه که نمیدونم کی هستی بیا تکلیف روشن کن!!

من یک مستاجرم

دختـر هابیل چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۸ 8:18

داشتم یه مطلبی میخوندم که یهو منو برد به بیست و اندی سال پیش.
یادمه همسایه بغلی مون مستأجر داشت
یکی از یکی دیگه عتیقه تر،یکی از یکی دیگه جرجیس گونه تر،هر کدوم یه داستان و روایتی داشتند.

یکی مثلا وقتی عصبانی میشد،سماور رو پرت میکرد سمت همسر گرام و بیخیال سوختگی درجه چندم و صدمات و لطمات بود،
و ازونجاییکه زن بدبخت کس غمخواری رو نداشت مجبوری زندگی میکرد.
گاهی که میومد خونه ما و خاطراتش رو تعریف میکرد ما هم براش غصه می خوردیم،کلی فیلم هندی  زنده  می دیدیم.

یا این آخریها یکی تو کار خرید فروش هرچی بود،گوشی همراه که زیرِ زیر قیمت می فروخت،و وقتی دلیل این همه ارزونی بی بندوبارش رو می‌پرسیدی،می گفت:از آب گذشته ست، اما ندای قلبی بهت می گفت این بیشتر از جیب و کف گذشته باشه.

باری بهرجهت،تو یکی از روزهای سرد زمستان یه نیسان قراضه درب و داغون با کلی خنزر پنزر در خونه همسایه در حال خالی کردن اسباب اثاثیه مربوطه بود که با لهجه غلیظ آرونی،زن خونه هی اعلام میکرد چیزی نشکنه،عاطفه نفست در ره قابلمه ها رو ببر.

نیاز به کارگر نبود،ماشالله طرف اندازه یه  دور تنور بچه داشت و عاطفه شون هم سن و سال ما بود.

یکی دو روز گذشت که یهو صدای شار و شیون رفت بالا و بعد صدای قابلمه که تو حیاط پرت شد که کاشف به عمل اومد؛غذا کم،جمعیت زیاد،خواهان ته دیگ فراوان،ضرب و شتم و بقیه ماجرا.

که در همین راستا مادر ایراد سخن فرمودند که خاااک بر سر شما که لله میزنم یه چیزی بخورید نمی خورید آخرشم نصیب مرغ و خروسای آقا اسماعیل همسایه میشه!
کم کم به صدای جیغ و شیون این قوم تاتار هم باید عادت میکردی

یه روز که مادرم چادرش رو گره زده بود که نماز بخونه،مادر قوم تاتار سراسیمه اومد دنبال مادرم که تو رو خدا بیا پسرم رو نجات بده نمی تونم آزادش کنم.
منم میخواستم ببینم اوضاع از چه قراره،همراه مادرم رفتم،البته چشم غره رفت که بشین تو خونه،ولی کو گوش شنوا؟!

باید یه ده دوازده پله رو میرفتی پایین،تو کمر راه پله سمت چپ انباری بود و سمت راست یه حمام که صدای چکه چکه آب و بوی سرکه و صابون قمصری میزد به دماغ.

وارد که میخواستی بشی،در شیشه ای بالا سمت چپ شکسته بود و از مرگ خاموش جلوگیری میکرد.

یه هوای دم کرده و نم گرفته با عطر شلغم روی بخاری فضا رو عطرانگیز کرده بود بیا و ببین!!

وقتی مادر وارد شد،اکثر بچه ها یه گوشه از ترس پدرشون کز کرده بودند.

که یهو چشمم به ستون خورد،و ابوذر که با طناب به ستون بسته شده بود
نه اون ستون،ستون توبه بود،نه ابوذر،ابولبابه!!

اینقدر طناب سفت بسته شده بود که هیچ جوری نمی شد بازش کرد مادر خونه هم که خواسته با چاقو پاره کنه،پدر خونه گفته:غلط بیجا،برای دفعات بعدی هم میخوام!!

مادرم به هر نحوی بود طناب که بیشتر به طناب دار میخورد رو باز کرد و طرف مرد پرت کرد و گفت:میخوای هم تنبیه کنی،خرکی بازی درنیار!!

و طرف در جواب،فقط پک عمیقی به سیگار زد.

و نگاه من به ابوذری بود که دیگه هیچ رمقی نداشت،حتی بعدها شنیدم که مادرم میگفت:گاهی وقت ها هم زلم زیمبوهای خدادادی پسرها رو به پیک نیک می بسته تا حساب کار دستشون بیاد،
اگه طرف میرفت موساد سه سوته ارشد گروه میشد.

وقتی کارمون تموم شد مادر همین طور که زیر لب فحش به طرف میداد از پله ها بالا می رفت و من اینبار محکم تر گوشه چادر نمازش رو گرفته بودم و دوست داشتم زودتر از اون زیرزمین مخوف بیام بیرون.
بعد یه مدت کوتاهی از اونجا هم رفتند.

راستش گاهی وقتا یادشون میفتم،نمیدونم باباهه کرک و پرش ریخته یا هنوز هم بعد از  شکنجه دادن فقط پک عمیق تری به سیگارمیزنه. 
 

بحران ندیدن تو را من چه کنم؟

دختـر هابیل یکشنبه یکم دی ۱۳۹۸ 1:31

وقتی دختری که یتیم باشه،عروس بشه

مجلس بیشتر شبیه مجلس ختم می مونه تا شادی

وقتی عاقد میگه،پدر عروس کجاست؟!

اذن بده عروس بله رو بگه؟!

خیلی ها بغض میکنند یا اشکاشون رو پنهون

خلاصه که بابا،جات خیلی خالی بود...

شب های کشدار

دختـر هابیل یکشنبه یکم دی ۱۳۹۸ 1:19

شب یلدا هم گذشت چه بیمزه چه بی لعاب

راستش از وقتی بابا رفته،همه چیز بی نمک شده
به طرز شدید اللحنی وشیل

هندونه شب یلدا با بابا بود،دون کردن انار،
خرید تخمه آفتابگردون یا هندونه
قربون صدقه رفتن مامان موقع بار گذاشتن کله پاچه هم ایضا
شب یلدایی که یک دقیقه بیشتر حس تنهایی داری چه مزه ای میده

 

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان