[فرهاد در حال خواندن،
وقتی که من بچه بودم،
پرواز یک بادبادک
میبردت از بام های سحرخیزی پلک
تا نارنجزاران خورشید ]
زیاد بچه دوست نیستم[بچه دوست نیستم و منتظر سومی هستم :/]
فی الواقع اینجوری نیستم بچه ببینم غش و ضعف برم براش.
اما فارغ از هر نژاد و دین و آیینی دنیای کودکان رو دوست دارم و برام قابل احترام هست.
بخصوص چشم هاشون، از چشم یه کودک می تونی دنیاش رو ببینی، غم و شادیش رو، چشم ها هیچ وقت به آدم دروغ نمیگن.
تو بیمارستان که بودم، وقت پذیرش، یه پسر بچه پنج ساله از اتباع خارجی نگاهم میکرد، با وجود همه ی غمی که داشتم، چشاش اونقدر زیبا و امید بخش بود که برای چند ثانیه لبخند رو روی لبم آورد.
وظیفه هر خانواده و جامعه اینست که دنیایی امن و پر از رفاه و شادی رو برای کودکان فراهم کنه، نه دنیایی که روز و شب بر سر کودکان بمب و موشک بباره، فقر و فلاکت و بدبختی و ترس بباره.
چند وقت پیش فیلم کفرناحوم رو دیدم،یک فیلم تلخ، حقیقی و برشی از زندگی در خاورمیانه از فقر از زندگی سیاه، دلم برای زین برای یونس برای سحر سوخت برای فقر فرهنگی پدر و مادری که اعتقادی برای راه های جلوگیری ندارند.
چند ماه پیش یکی تو دایرکت گفت[ما از اون خانواده هاش نیستیم بگیم دایرکت مساوی بلاک]
دو تا بچه دارم، خانمم عاشق یکی دیگه شده و طلاق میخواد، من با دوتا بچه چیکار کنم؟
از لج من بچه ها رو لخت میکنه و میبرتشون حمام و آب سرد به بدنشون میریزه و با کمربند به جونشون میفته.همه بدن سیاه وکبود.
اینکه جامعه به سمتی سوق پیدا کرده که زن متاهل قید زندگی رو میزنه و عاشق میشه اونم عاشق یک مرد مجرد رو نمیشه کتمان کرد،
اما طلاق با همه ی مذمت هاش شرف نداره به این زندگی که جورش رو باید دوتا بچه بکشند؟!
مگه بچه فراموش میکنه این بی حرمتی ها این زد و خورد ها این فریاد های والدین رو، این شکنجه های روحی رو.
یا خانمی که میگفت:بعد از مرگ همسرم با یک فرزندی که داشتم با مرد دیگه ازدواج کردم و هربار همسرم عصبانی میشه پسرم رو به باد کتک میگیره و شبیه جورج فلوید خدابیامرز روی گردنش میشینه و با موچین موی سرش رو میکنه و بچه التماس میکنه دارم خفه میشم و من کارم گریه ست، تو این اوضاع اقتصادی نه می تونم تنها زندگی کنم نه می تونم غم بچم رو ببینم. هر روزم گریه و غصه ست.
راستش مواردی که بهم میگن زیاده،از شکنجه های روحی و عاطفی باور کنید بچه هیچ وقت بزرگ بشه فراموش نمیکنه و تبدیل به نفرت، ترس و بیماری میشه.
بچه ای که هر روز دعوای پدر و مادر رو میبینه، هر روز به باد کتک و فحش گرفته میشه، قراره در آینده سالم بمونه؟
تاریخ رو مطالعه کنید، تاریخ جنایتکاران رو.
مراقب بچه ها باشید، اونا رو آگاه و مستقل بار بیارید. اونقدر صمیمی باشید که شما رو رفیق فابریک خودشون بدوند، از معضلات اجتماعی که قراره براشون پیش بیاد آگاه شون کنید.
تو خوابگاه بودیم تو یه شب نشینی یکی از بچه ها گفت:شش هفت سالم بود با دخترهای فامیل داشتیم بازی میکردیم که یهو دایی مامانم که حدود بیست سالش بود اومد قربون صدقه مون رفت و اون یک بیمار پدوفیلی بود، به این قسمت صحبت هاش که میرسید چشاش رو می بست و تمام اون صحنه ها یادش میفتاد اشک می ریخت و میگفت:هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم.
بچه ها فراموش کار نیستند. دنیای کودکان رو زیبا و شاد ترسیم کنیم. اونها علاوه بر بدی ها، شادی و خاطرات خوب رو هم به یاد خواهند داشت.
بچه بودم یه روز رفتیم خونه عمه خانم تاج خدابیامرزم
به من و خواهرم زهره یک کیم دوقلو موشکی از مغازه شون داد، خیلی چسبید بهم. اولین کیم موشکی عمرم رو میخوردم، شاید بعدها هم رفته باشم خونشون اما فقط من اون سکانس رو یادمه.
روز جهانی کودک مبارک باشه، به امید جهانی پر از نشاط، شادی و پر از قهقهه های کودکانه.
[فرهاد در حال خواندن
وقتی که بچه بودم غم بود اما کم بود]