عادت!!

دختـر هابیل دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۹ 14:54

الان آمار جدید فوتی ها رو دیدم 337 نفر[اگه بیشتر نباشه ]

یادمه اوایل که روی صد بود چشامون گرد میشد و نچ نچ میکردیم

بعدا عادت کردیم به صد 

شد 200 چشم ها زیادتر گرد شد، میزان نچ نچ ها بیشتر

بعدا عادت کردیم به دویست

حالا که شده 300 چشم ها باز زیادتر گرد شده و باز میزان نچ نچ ها بیشتر

خدایا ما رو به سیصد عادت مده...

*مادر رو بردیم دور بزنیم تا روحیه اش عوض بشه[بدون پیاده شدن از ماشین]

رسیدیم فین، ملت همین طور یله، ولو، هردنبیل کف زمین نشسته، بی ماسک، قلیون بدست...

خدایا بقول امام راحل ما خیلی خریم، تو به بزرگواریت ما رو ببخش و کرونا رو کان لم یکن کن!!! 

تک تک

دختـر هابیل شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۹ 11:14

با امیر میخوایم  نماز شب بخونیم،

میگه به منم چادر بده میگم تو مردی چادر نمیخوای، میگه من پسرم

میگم بابا هم چادر سر نمیکنه، میگه اون مرده

چادر بسر شروع کردیم. حالا فکر نکنید یازده رکعت نه بابا

دو رکعتی خوندیم، بچه زده نشه. 

بعد از سلام نماز به امیر میگم بریم سجده، حاجت هامون رو به خدا بگیم

امیر: خدایا این کرونا رو تمومش کن

خدایا یه موتور  بهم بده

من اینور تو سجده میگم:چه رنگی؟! 

امیر از اونور تو سجده میگه:آبی باشه میخوام تک تک(تک چرخ) بزنم. 

 

 

روح رها

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۹ 10:23

شروع کردم به خواندن کتاب خون خورده مهدی یزدانی خرم. پسری با نام محسن دانشجو ادبیات عرب برای امرار معاش راهی قبرستان میشه و برای مرده‌ها قرآن و فاتحه میخونه و داستان پنج برادر که مردند در سال های متفاوت روایت میشه.

چند وقت پیش بعد از زدن واکسن بچه با یک ماه تاخیر، عازم امامزاده شدم تا بابام رو ببینم بعد از سیزده ماه جلسه معارفه بود،بعد از سلام و احوالپرسی، امیرحسین رو نشون بابام دادم و گفتم:بابا اینم پسرم. امیرحسین اینم بابا احمد.

سر برگردوندم تا چشم کار می‌کرد، قبر بود و سکوت و گاهی صدای گنجشک که چندتایی میومدند و می‌رفتند.

خاندان دور هم جمع شده بودند، مادربزرگ بابا، عمو، عمه، شوهرعمه، پسر عمو، نوه عمو تو سن های مختلف به شکل های متفاوت رفته بودند.

مرگ، به دلیل ناشناخته بودنش عجیب و ترسناک میاد. چند وقت پیش مجری رادیو میگفت:به چی تو زندگی بیشتر فکر میکنی و من میدونستم پروسه مرگ بیشترین تایم زندگی ام رو گرفته.

موقع برگشت:چنتا حجله تو خیابون دیدم و این نشان از فوتی های بیشتر در شهر بود. براشون فاتحه خوندم. خوندم تا برای منم بخونند!!

خیلی وقتا به مرده هایی فکر میکنم که با من هیچ قرابتی نداشتند اما ذهنم رو همیشه درگیر کردند. گاهی تو به مرگ نزدیک ترین آدم های دور و برت فکر میکنی و نبودنشون رو حس میکنی اما من ذهنم فراتر میره.

موقع برنج آبکش کردن یاد سمیرای پنج ساله دختر همسایه با اون چهره معصوم میفتم که خونه خالش رفته بود و عقب عقب موقع بازی افتاد تو قابلمه آب جوش و خواهرش از حرارت آب جوش نتونست بچه رو بیرون بکشه و بعد چند مدت بعلت سوختگی بیش از حد سمیرا رفت و من چقدر گریه کردم.

یادمه یک عروسک قرمز داشتیم و مادر سمیرا با دیدن اون عروسک، حالش بد میشد چون سمیرا هم داشت، هر وقت میومد خونمون عروسک رو گم و گور میکردیم.

یا دختری تو مدرسه مون بود با من همکلاسی نبود اما دیده بودمش نرجس(نرگس) لحمی تو یک سانحه رانندگی از دنیا رفته بود و مادرش هم دچار آسیب شده بود.

چهره اون دختر رو یادمه حتی خالی که به روی گونه اش داشت، گاهی بی هوا یاد اون میفتم.

نشد نداره، شب های جمعه یاد رضا ژیان کارگردان زیر بازارچه نیفتم. نمیدونم چرا ولی ذهنم یهو میره سراغ اون.

تازه اینا وطنی بودند به خارجی ها هم رحم نمیکنم گاهی به پل واکر بازیگر هالیوودی فیلم سریع و خشن فکر میکنم.

گاهی ذهن تو رو به سمت و سویی میبره که فکرش رو هم نمیکنی، این روح ،اسیر کالبد تن نمیمونه آزاد و رها پرواز میکنه. شاید ذهن و روح من با اینا یک قرابتی داره!!

فی المجلس برای تمام رفتگانی که گمان داریم زود رفتند، برای همه رفتگانی که دلمون براشون تنگ شده، برای همه رفتگانی که هیچ قرابتی باهاشون نداریم، لطفا فاتحه ای بخوانید. بخوانید تا برایمان بخوانند.

دل

دختـر هابیل یکشنبه بیستم مهر ۱۳۹۹ 12:36

اخبار که آمار کرونایی های جدید رو اعلام میکرد

مادر یه نگاه به بچه ها میکنه و میگه:خدا کنه بچه ها طوریشون نشه ای خداااا

نمیدونه در همون زمان، ما بچه ها دعا میکنیم، خدا کنه بزرگترها طوریشون نشه ای خداااا 

Wifiعاشقی

دختـر هابیل شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۹ 9:27

سلام خوبی چه خبر؟

سلام، الحمدلله

اینا کی هستند در خونتون؟!

در خونه ما، کی؟تو کجایی؟ 

یه خانم حدود چهل ساله با ماشین  پراید مشکی هر روز میاد حوالی خونه‌ شما و یه پسر جوون موتوری میاد، یا این سوار ماشینش میشه یا اون سوار موتورش میشه و میرن
مادرشه؟! 

نه خره،شوگر مامی شه

[چقدددددر من زلال و پاکم] 

حالا چرا نبش خیابون؟ تو کوچه پس کوچه که بهتره؟! 

نکنه خونه ما وای فای عاشقیت داره، عاشق و معشوق ها رو جذب میکنه؟! 

باشه به بهونه ی کلم کدو یه سر و گوش آب میدم. 

[والا آدم روش نمیشه چیکار کنه] 

در رو باز کردم، آقاااااااااا این رذائل اخلاقی رو ببرید یه جای دیگه چه خبرتونه؟! تقوای الهی پیشه کنید. 

شرم مانع شد  نگاه کنم اما مانع نشد نرم اتاق خواب طبقه بالا و از پنجره  یه دل سیر نگاه نکنم. 

البته مزاح می‌فرمایم. فقط پلاک ماشین رو دیدم و پسری که در حال پیاده شدن از ماشین بود و بعد مکث طولانی کنار جدول و بعد با عینک مثلا ری بن سوار موتور و بعد متواری. 

شب که صحبت شد، همه ی دوستان و اکناف و همسایه اونوری هم این دو رو دیده بودند.
اینکه جامعه در قهقرای فقر دست و پا میزنه و این لجنزار همه رو داره با خودش به ته میکشونه شکی نیست. 

یک مسئله ای که شاید شما هم زیاد شنیده باشید، ازدواج یک پسر مجرد جوان با زنی بزرگتر از خودش، بماند که توجیه خودشون اینه پیغمبر هم با خدیجه که بزرگتر خودش بود ازدواج کرد[البته مسلمونی و اعتقاداتش در همین حده] 

پسر پیش خودش فکر میکنه با این گرونی و بدبختی و نداری من کی میتونم خونه و ماشین داشتم باشم،در ضمن خدا برکت بده به   دوستان ترمیم و مرمت ساز!!

فقر وغریزه جنسی عاملی میشه برای فساد.
 
چه دختر و پسرهای محجوبی که بابت فقر نمی تونند ازدواج کنند که بار این مسئولیت به عهده ی دولت هاست. 

شاید اون بندگان خدا هم با وجود اختلاف سنی بالا، بین شون صیغه ی محرمیت جاری شده  اما گمان نمی‌کنم جلوی درب منزل شخص دیگری جایی برای کیس لیپ و بالا و پایین شدن صندلی های عقب  ماشین باشه، آقاااااااااااااا!!! 

*اگه در خونتون با این صحنه مواجه می شدین، واکنش شما چی بود؟! 

وقتی بچه بودم

دختـر هابیل چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۹ 14:6

[فرهاد در حال  خواندن،
وقتی که من بچه بودم،
پرواز یک بادبادک
می‌بردت از بام ‌های سحرخیزی پلک

تا نارنجزاران خورشید ]

زیاد بچه دوست نیستم[بچه دوست نیستم و منتظر سومی هستم :/]
فی الواقع اینجوری نیستم بچه ببینم غش و ضعف برم براش.
اما فارغ از هر نژاد و دین و آیینی دنیای کودکان رو دوست دارم و برام قابل احترام هست.
بخصوص چشم هاشون، از چشم یه کودک می تونی دنیاش رو ببینی، غم و شادیش رو، چشم ها هیچ وقت به آدم دروغ نمیگن.

تو بیمارستان که بودم، وقت پذیرش، یه پسر بچه پنج ساله از اتباع خارجی نگاهم میکرد، با وجود همه ی غمی که داشتم، چشاش اونقدر زیبا و امید بخش بود که برای چند ثانیه لبخند رو روی لبم آورد.

وظیفه هر خانواده و جامعه اینست که دنیایی امن و پر از رفاه و شادی رو برای کودکان فراهم کنه، نه دنیایی که روز و شب بر سر کودکان بمب و موشک بباره، فقر و فلاکت و بدبختی و ترس بباره.

چند وقت پیش فیلم کفرناحوم رو دیدم،یک فیلم تلخ، حقیقی و برشی از زندگی در خاورمیانه از فقر از زندگی سیاه، دلم برای زین برای یونس برای سحر سوخت برای فقر فرهنگی پدر و مادری که اعتقادی برای راه های جلوگیری ندارند. 

چند ماه پیش یکی  تو دایرکت گفت[ما از اون خانواده هاش نیستیم بگیم دایرکت مساوی بلاک]

دو تا بچه دارم، خانمم عاشق یکی دیگه شده و طلاق میخواد، من با دوتا بچه چیکار کنم؟ 
از لج من بچه ها رو لخت میکنه و میبرتشون حمام و آب سرد به بدنشون میریزه و با کمربند به جونشون میفته.همه بدن سیاه وکبود. 

اینکه جامعه به سمتی سوق پیدا کرده که زن متاهل قید زندگی رو میزنه و عاشق میشه اونم عاشق یک مرد مجرد رو نمیشه کتمان کرد،
اما طلاق با همه ی مذمت هاش شرف نداره به این زندگی که جورش رو باید دوتا بچه بکشند؟! 
مگه بچه فراموش میکنه این بی حرمتی ها این زد و خورد ها این فریاد های والدین رو، این شکنجه های روحی رو. 

یا خانمی که میگفت:بعد از مرگ همسرم با یک فرزندی که داشتم با مرد دیگه ازدواج کردم و هربار همسرم عصبانی میشه پسرم رو به باد کتک میگیره و شبیه جورج فلوید خدابیامرز روی گردنش میشینه و با موچین موی سرش رو میکنه و بچه التماس میکنه دارم خفه میشم و من کارم گریه ست، تو این اوضاع اقتصادی نه می تونم تنها زندگی کنم نه می تونم غم بچم رو ببینم. هر روزم گریه و غصه ست.

راستش مواردی که بهم میگن زیاده،از شکنجه های روحی و عاطفی باور کنید بچه هیچ وقت بزرگ بشه فراموش نمیکنه و تبدیل به نفرت، ترس و بیماری میشه. 

بچه ای که هر روز دعوای پدر و مادر رو میبینه، هر روز به باد کتک و فحش گرفته میشه، قراره در آینده سالم بمونه؟ 

تاریخ رو مطالعه کنید، تاریخ جنایتکاران رو.

مراقب بچه ها باشید، اونا رو آگاه و مستقل بار بیارید. اونقدر صمیمی باشید که شما رو رفیق فابریک خودشون بدوند، از معضلات اجتماعی که قراره براشون پیش بیاد آگاه شون کنید.

 تو خوابگاه بودیم  تو یه شب نشینی یکی از بچه ها گفت:شش هفت سالم بود با دخترهای فامیل داشتیم بازی میکردیم که یهو دایی مامانم که حدود بیست سالش بود اومد قربون صدقه مون رفت و اون یک بیمار پدوفیلی بود، به این قسمت صحبت هاش که می‌رسید چشاش رو می بست و تمام اون صحنه ها یادش میفتاد اشک می ریخت و میگفت:هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم.
 
بچه ها فراموش کار نیستند. دنیای کودکان رو زیبا و شاد ترسیم کنیم. اونها علاوه بر بدی ها، شادی و خاطرات خوب رو هم به یاد خواهند داشت. 

بچه بودم یه روز رفتیم خونه عمه خانم تاج خدابیامرزم

به من و خواهرم زهره یک کیم دوقلو موشکی از مغازه شون  داد، خیلی چسبید بهم. اولین کیم موشکی عمرم رو میخوردم، شاید بعدها هم رفته باشم خونشون اما فقط من اون سکانس رو یادمه. 

روز جهانی کودک مبارک باشه، به امید جهانی پر از نشاط، شادی و پر از قهقهه های کودکانه.

[فرهاد در حال خواندن
وقتی که بچه بودم غم بود اما کم بود] 


 

سهراب

دختـر هابیل سه شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۹ 23:52

مجید:امروز روز سهراب بریم یه سر مشهد

من[در حال شستن ظرفای نهار]:بریم، چای بخوریم بریم

مشهد اردهال سوت وکور تمامی صحن ها بسته

عملیات ناموفق، یه زمانی دنبال جای پارک بودی، میرفتی تو حرم از قبل می‌سپردی بیست دقیقه دیگه دم پله ها همدیگرو می‌بینیم، حالا چی سرته داستان دو دقه هم میاد دریغ از آب بندی. 

یه سر رفتیم خونه، پاییز تو روستا زودتر خودش رو نشون داده، حیاط پر از برگ شده بود، یه شیشه رب گوجه خونگی و یک شیشه کمپوت گیلاس خونگی زدیم زیر بغل و اومدیم خونه.[عملیات زیادی هم ناموفق نبوده]

خدایا این کرونا رو کجای دلم بذارم، کاش شبیه نوشابه تگری روی کباب بناب بود همه رو بشوره ببره بود. 

دیگه زیاده از حد شد ببرش... 

دوستت دارم

دختـر هابیل دوشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۹ 14:2

شاید شما هم کلیپی که مربوط به برنامه امشب جیمی فالون با نیکول کیدمن هست رو دیدین[این ویدئو در یوتیوب بیش از 37 میلیون بازدید کننده داشته]

وقتی نیکول کیدمن از عشق و دوست داشتنش نسبت به جیمی در جوانی میگه و جیمی آچمز میمونه.وات؟؟؟ وات؟؟؟ 

چون اصلا گمان نمی‌کرد نیکول از اون خوشش بیاد.

و اگه به چهره اش نگاه کنی یه حسرت و افسوس همیشگی رو میبینی.
یه خنده تلخ... 

گاهی دوست داشتن ها همین طوری به فنا میره.

پسری رو می شناختم که عاشق دختری بود و ترس جواب رد شنیدن باعث شد قدم پیش نذاره 
و بهانه رو استخاره بد اومدن، گرفت.

هر دو با کسی دیگری ازدواج کردند. 

قسمت تراژدی این داستان اینکه اون دختر هم دیوانه وار عاشق همون پسر بود و منتظر فقط یه پیش قدم شدن بود.

گاهی باید دل رو به دریا زد و از عشق گفت، از دوست داشتن، چون زمان ول معطل ما نیست.

اگه کسی رو دوست دارید، ابراز کنید، طرف نوسترآداموس نیست.

اگه کسی رو دوست دارید، تا دیر نشده بهش اعلام کنید.چون بعدها براتون یه افسوس و بخشکی شانس باقی میمونه.
 

ماشالله تون باشه!!!

دختـر هابیل دوشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۹ 12:50

مادر:برنج گرون شده، چای گرون شده، شده کیلو 180 هزار تومن

*چی ارزون شده، غیر از جون آدمیزاد

مادر:اونکه مفت مفته

مادر:گفتن حقوق بازنشستگی رو زیاد میکنند، نگو فقط کشوری و لشکری، بقیه هم کشک

هی روده می‌زنند، آمریکای نژاد پرست،  به سیاه پوست ها محل نمیده و تار وتخسشون میکنه.ایران بدتره، ما هم عین سیاه پوست ها. 

انگار فقط لشکری و کشوری آدمند. بقیه به هیچ جاشون نیست، نمیگن مردم گرفتارند، عیالوارند،هزار کوفت و مرض دارند.

یه چایی هم که می‌شد پیش کسی گذاشت و آبرو داری کرد، ازشون گرفتند، خاااااااااک بسرشون کنم با این مملکت داریشون. 

*مامان، به رو رنده کن، چای به درست کن

[وقتی مجبوری صورت مسئله رو پاک کنی] 

کفرناحوم

دختـر هابیل دوشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۹ 5:56

دیشب فیلم کفرناحوم رو دیدم. 

یک واقعیت تلخ از زندگی 

گفتم:لعنت بر خاورمیانه

اما واقعیت اینه:اگه بدبختی برات نوشته شده

تو دل آمریکا هم باشی، بدبختی!!

*دیگه کلا کشش کتاب و فیلم غم انگیز ندارم...

کم آوردم... 

قد قد قدا ای وای خدا

دختـر هابیل یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۹ 12:6

چند وقت پیش با مجید رفتیم خونه مادربزرگش.

داشت از تو کجه[شما بخوانید محل نگهداری ماکیان]

چنتا تخم مرغ برمی‌داشت.

_چنتا مرغ و خروس دارین؟

*سه تا مرغ هست، خروس نداریم.

_واااا، خالیِ خالی مگه میشه؟! 

[به این سوی چراغ من فکر نمیکردم مرغ اینقدر خودکفاست که تنهایی آستین همت رو بالا  و یا شاید پایین میزنه، قانون طبیعت همیشه از کنش و واکنش گفته بود نه خالی خالی] 

حالا دو زاریم افتاد از این شعر
دارد هزار دُر صدف و دم نمیزند🦪
یک بیضه مرغ دارد و فریاد میزند🐔


 

پدر

دختـر هابیل یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۹ 9:13

جای دندونی که چند سال پیش کندم درد میکنه 

میخوای جای آدمی که چندین سال باهات بوده و حال نیست،درد نکنه 

پرسپولیس

دختـر هابیل شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۹ 21:41

یجوری دست زدم که اگه دستم به زبون بیاد میگه:

بابت سیلی که بهم زدی میتونم ازت دیه بگیرم 👏

همدرد

دختـر هابیل شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۹ 14:42

یه خانمه رو می شناسم:تو یه خرابه زندگی میکنن اینجوری بگم که سرویس بهداشتی شون در و پیکر نداره و با پرده پوشوندن.
تخم هندونه میفروشه و خرج زندگیش رو با چنتا تا بچه درمیاره.

تخمه بو داده کیلو 42 تومن میخوای؟!

برام بخر، ولی بعد صفر بهم بده[ما از اون خانواده هاشیم که تو محرم و صفر تخمه نمی خوریم من باب احترام]

فعلا قشر متوسط جامعه هم در سراشیبی سقوط قرار گرفته. 

اگه دور و برتون مغازه های سوت و کور می بینید،اگه یه بقالی، تاریک و نمور می بینید اگه وسعتون میرسه یه خریدی داشته باشید. 
خیلی ها مرگ رو به این زندگی ترجیح میدن
خیلی ها تو نیاز اولیه شون موندن. 
خیلی ها شرم دارند به چشمای بچه شون نگاه کنند. 

این کشور نفرین شده با درد همیشه عجین بوده، خوشی و رفاه حسرت همیشگی اش بوده،فقط گاهی می‌شود همدرد بود و کمی فقط کمی از غصه کاهید. 

*اگه شما هم تخمه خواستید، خبرم بدین!! 

کجا باید برم؟

دختـر هابیل جمعه یازدهم مهر ۱۳۹۹ 1:3

بعد از مناظره جو بایدن و ترامپ، گوگل اعلام کرده که ده ها هزار نفر تو گوگل سرچ کردند:مهاجرت از آمریکا به کانادا

داشتم فکر می‌کردم چه سوسول و تیتیش مامانی

ملت من دم به دقه که نه، دم به ثانیه یه بلا سرش میاد

اون کجا بره، سر به کجا بذاره

*از همین تریبون اعلام میدارم دلم به حال اون پسری که در آستانه ازدواج هست، عروسی که در حال خرید جهیزیه هست، مردي که در حال ساخت منزل هست، بشدت میسوزه خدا رحم تون کنه.

ملت من سالیان ساله کرونای وطنی داره... 

این بود زندگی؟!

دختـر هابیل یکشنبه ششم مهر ۱۳۹۹ 19:9

بابام هم دیابت داشت هم مشکل قلبی

کرونا که اومد تصمیم گرفتیم زیاد خونه بابا نریم

مبادا ناقل باشیم و بابا رو مبتلا کنیم.

دیروز پدرم بر اثر تصادف در 58 سالگی فوت شد. 

و من حسرت روزهایی رو میخورم که می تونستم بیشتر ببینمش و ترس کرونا نذاشت. 

[اندر احوالات دایرکت امروزم] 

 

هو الباقی

دختـر هابیل یکشنبه ششم مهر ۱۳۹۹ 18:50

یه چیزی که این چند روز بیشتر به چشم میخوره

حجم بالای استوری اعلامیه ترحیم هست

همین امروز من به چند نفر تسلیت گفتم.

امان از این پاییز مرگ ریز!! 

بریم سفر؟

دختـر هابیل جمعه چهارم مهر ۱۳۹۹ 21:34

روسیه تو نشست خبری گفته:کسی با زهره کاری نداشته باشه، این سیاره کلش واس ماس، قراره بزودی بار سفر رو ببندیم بریم واسه اکتشافتش، سند 6 دانگش واس ماس.

اونوقت تو نشست خبری ما:به دلایل افزایش قیمت تخم مرغ و راهکارهای مهار قیمت می پردازد و همه هم میدونن هیچ اتفاقی نمی افته

نتیجه:یک کشور جهان سومی طلسم شده دغدغه هاش هم با بقیه کشورها متفاوته. 

هیس

دختـر هابیل پنجشنبه سوم مهر ۱۳۹۹ 1:5

15 سال پیش  همچین موقع هایی که مامانم داشت چمدونم رو می بست و میگفت:سرویس قابلمه و اتو و خوراکی هات اینوره، برات چوب دارچین گذاشتم زیپ جلویی که راهی خوابگاه و دانشگاهم کنه.

تو چشام نگاه کرد و گفت:زهراااا یهو اونجا حرف سیاسی نزنیا، تو گونیت کنند ببرنت جایی که عرب نی انداخت، مگه مادر فلانی، دیگه دخترش رو دید؟! 

15 سال گذشته از دانشگاه رفتن من و کماکان مادر میگه: زهراااا حرف سیاسی نزنیا.

امام علی خطاب به مالک میفرماید:بگونه ای برخورد کن که مردم بدون نگرانی و لکنت سخن بگویند، من‌ از پیغمبر(ص) شنیدم‌ که‌ فرمود: «امتی‌ که‌ در آن‌ ضعیف‌ نتواند حق‌ خود را از قوی‌ بگیرد و در گفتار درمانَد، قداست‌ ندارد.»

*من الان چی بگم دقیقا :/

بمب هسته ای

دختـر هابیل پنجشنبه سوم مهر ۱۳۹۹ 0:20

زن داداش زنگ می‌زند جویای احوال شود، در ادامه میفرماید" آره مام تو خونه ایم، علی که 12 ساعتی میره سرکار، من و بچه ها تو خونه، دلمون پَقی کرده بخدا"

واقعیت اینکه یادم نمیاد آخرین بار کی کلمه «پقی» رو شنیدم اما یجورایی بعد از شنیدنش یا یادآوریش یه لبخند نمکی روی لب میاره.

گاهی پقی کردن و پوکیدن یه دل، اثرات جبران ناپذیری نسبت به بمب هسته ای داره. 

خوبی تو؟!

دختـر هابیل پنجشنبه سوم مهر ۱۳۹۹ 0:14

دوستم زنگ زده جویای احوال بشه 

صدام رو نشناخته[آن صدای گیرا تبدیل به صدای بوشوگ گشته]

هی میگه خودتی خودتی؟!

میگم:آره

و می‌زند زیر گریه برای این همه آوارگی من، مع البت قرار بود تسکین درد باشد. 

او را دلداری میدهم زمانه تغییر کرده!!! 

مرغ آمین

دختـر هابیل چهارشنبه دوم مهر ۱۳۹۹ 17:46

چند روز پیش به دوستام میگفتم:خیلی خسته ام، میخوام برم یه جایی، تنهای تنها

حوصله ی هیچ کس رو هم ندارم!! 

نمیدونستم خدا زود جوابم رو میده

حالا تو یه اتاق دیگه تنهای تنهام.

نتیجه اخلاقی:موقع آرزو کردن، درست حسابی دعا کنید، گاهی فی الفور برآورده می‌شود قبل از اینکه تبصره بخورد. 

یک روز معمولی پاییزی!!

دختـر هابیل سه شنبه یکم مهر ۱۳۹۹ 16:37

یک سرماخوردگی دبش خورده ام.

اینجوری که بعد چند روز سرفه های موقت خودشون رو به منصه ظهور رسوندن و شُشم باد کرد که از بس سرفه های مکرر کردم.

بانضمام بدن درد شدید انگار یک تریلی از روی بنده رد شده و بعد گفته:اِ ببخشید، مسیر جی پی اس جای دیگه رو نشون کرده، و دوباره دنده عقب بگیره و دوباره لهت کنه، مفاصل درد عجیب غریبی گرفته.

حس بویایی و چشایی که کان لم یکن شده

نصف شب که از معده درد [این یار دیرین منه، با این کاری نداشته باشین] بلند شدم

یه قاشق عسل بخورم نه طعم عسل رو فهمیدم نه هیچ طعم دیگه ای رو.

آبلیمو رو تست کردم، سرم رو تا ته تو قوطی دارچین و فلفل کردم دریغ از یه بو!!!

امروز امیرعلی میگه:چرا داداشی رو عوض نمیکنی خفه شدیم.!!

علاوه بر درد های بالا، یادتونه انگشتم لای در ماشین گیر کرد، حالا عفونت کرده، یک بند انگشتم اندازه دماغ فیل شده و بسی درد میکنه یکی میگه :چربی بذار، یکی میگه:سوزن داغ فرو کن

خلاصه یک موج مکزیکی دردآوری وجودم را فراگرفته.

*شما هم اعصاب مصاب ندارین یا فقط من اینطوریم؟! 

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان