زیباترین لبخند

دختـر هابیل یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۰ 10:50

چند وقت پیش آقایی از آلمان با واتس آپ تماس گرفته بودند برای امور اجرایی شرکت شون نیاز به یک نویسنده داشتند. 

و از من خواستن مطلبی درین باره بنویسم و بعد نظرشون رو بگن. 

یادمه خونه مادرم بودم و بواسطه خرابی صدای گوشی، روی اسپیکر گذاشته بودم. 

طرف گفت:خانم سعدآبادی قلم بسیار گیرایی دارید و واقعا زیبا می نویسید، قرار هست نوشته های شما به 12 زبان دنیا ترجمه بشه و بقیه ماجرا.

وقتی مادرم این صحبت ها رو میشنید و لبخند زد، برای من بسیار فرح بخش بود نه بخاطر تعریف و تمجید ابدا(اینقدر تو این سال ها مورد لطف دوستان بودم)

بخاطر حال خوب مادرم، بخاطر اینکه حس کردم بهم افتخار کرد.

خلاصه من اون روز ساعت یک بعد از ظهر زیباترین لبخند مادرم را دیدم. 

سالی که گذشت

دختـر هابیل یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۰ 1:4

سال 1400 رو وقتی نگاه میکنم
روزهای عجیب و غریب، معمولی، هیجان انگیز، استرس زا، قهوه ای کبالت، شاد و فرح بخش زیاد داشته.

هرچی بود مطمئن هستم شبیه سال های قبل نبود

تجربه های زیادی به دست آورده بودم.پخته تر شدم. 

با دنیای ماورا بیشتر ارتباط گرفته بودم.

کمتر کتاب خوندم اما دیگه میدونستم چه کتاب هایی رو باید بیشتر بخونم.

برای رسیدن به خواسته هام eft میزدم.

یوگا کار کردم، روی تنفسم تمرکز کردم.

نامه نگاری داشتم، شکرگزاری شبانه داشتم.
پادکست گوش دادم.

بواسطه داشتن یه بچه کلاس اولی، دامنه آگاهی و مطالعه خودم رو تو این مبحث افزایش دادم(این قسمت خودش یه پست می طلبه)

روی کارم تمرکز کردم و نتیجه خوبی داشت. 

هواوپونوپونو رو انجام دادم، مدیتیشن و مانترا همراه همیشگی بود، افکار منفی رو سرکوب میکردم، از بیان حرف منفی اجتناب می‌کردم، با آدم های منفی باف و انرژی خور، دمخور نمی‌شدم.
روی چاکراهام تمرکز کردم و مطالعه داشتم. 
با فرشته کامائیل بیشتر گپ و گفت داشتم. 

بازی فراوانی خانم استر هیکس رو انجام دادم و از این مبارزه و چالش ذهن بسته لذت می‌بردم.
اینکه هر شب پول به حسابت واریز میشه و تو باید تا آخر شب تمام پولت رو خرج کنی
به این باور رسیدم میشه هرچیزی رو بدست آورد فقط باید بخواهی.

توصیه میکنم خواسته هاتون رو بنویسید و ایمان داشته باشید برآورده میشه.

انرژی که در ثبت کردن و نوشتن هست بسیار بالاتر از بیان شفاهی ست.

قرآن به قلم قسم یاد می کند.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ
 ن ۚ وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ
نون. به قلم قسم و به آنچه می‌نویسند. 

هر خواسته ای دارید و دوست دارید در سال جدید بهش برسید رو یادداشت کنید.بذارید کنار سفره هفت سین تون. 

ازدواج، مسکن، فرزند، یادگیری زبان جدید،مهاجرت کسب مهارت، شغل شریف، افزایش درآمد، و...
بنویسید و در انتها بنویسید خداوندا سپاسگزارم که به سادگی به زیبایی و عزت مندانه خواسته هایم را اجابت نمودی ممنونم دوستت دارم.

سال جدید رو به همتون تبریک میگم، حول حالنای مشتی و باحالی داشته باشید.
یاعلی. 

معرکه گیری دنیا

دختـر هابیل دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۰ 12:7

چند روز پیش با مادری صحبت می‌کردم که میگفت:تنگ اومدم از این زندگی، بچه ها بزرگتر میشن خواسته هاشون بزرگتر میشه، یه شوهر معتاد، چیه این زندگی باور کن میخوام خودم رو راحت کنم.

مشخص بود حال خوبی نداره و پر از بغض هست نه آرامش نه آسایش

گفتم:یه مادر تا آخر عمر باید مادری کنه، حق نداری وسط راه بزنی کنار و بگی بریدم.

با همسرت سر ناسازگاری داری نهایتش جدایی هست

مثلا تو بری از دنیا، شوهرت خوب میشه؟ بچه هات سر و سامون میگیرن؟ 

هیچی نگفت بلاتکلیفی از سر و روش می‌بارید.

قضیه سیاه نمایی یا پاشوندن بذر ناامیدی نیست اما 

چند سال پیش یک آماری از استان اصفهان منتشر شده بود که رتبه نخست خودکشی متعلق به شهرستان آران و بیدگل بود.

خودکشی انواع مختلف داره، اما نمیدونم چرا اکثرا خودسوزی رو انتخاب می‌کنند، فجیع ترین و سخت ترین حالت ممکن رو.

گهگدار می شنوی پسری بخاطر دختری خودش رو سوزوند، مردی با قرص برنج خودش رو کشت، پسری تحمل جدایی مادر و پدرش رو نداشت و به زندگی خاتمه داد.

 گاهی این سوزوندن ها در خفاست و گاهی علنا در سطح شهر یا کویر.

به نظر من باید روانشناس های مطرح، افراد ذی صلاح، دلسوزان منطقه فکری به حال این خودسوزی ها بکنند، ریشه یابی بشه که دلیل این همه بریدن از دنیا چیه؟ 

تبعات این خودکشی ها برای خانواده های عزیز از دست رفته به مراتب بدتر و عذاب وجدان دائمی بیشتری داره و ممکنه این اتفاق باز تکرار بشه.

کاش هم اندیشی درین باره صورت بگیره

 

والا چی بگم

دختـر هابیل دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۰ 8:56

دوست فرزانه ای تو یه کتابی می گفت:

آزادی بیان هست

اما آزادی پس از بیان در جهان وجود نداره.

فی المجلس بنده گل گاو زبانم را بنوشم:/

*اسفند بی اعصاب

 

شیرینی خاطرات

دختـر هابیل شنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۰ 22:38

عموی خدا بیامرزم یه موتور سوزوکی 100 قرمز داشت یه ترکبند یغور هم بهش وصل کرده بود که عطا و اوتا دراز و کوتاه که بخوان سوار موتور بشن، جا باشه. 

بماند گاهی که از دست روزگار تنگ میومد میگفت:نمی‌میرن کم بشن!! 

اما اگه یه خار به پا بچه ها می‌رفت پیش پیش غش کرده بود.

یادمه گاهی سوارمون می‌کرد می‌برد صحرا
برای ما پیک نیک همین بود، حکم دور دنیا رو داشت، باد تو موهامون می‌خورد انگاری رقص گندمزار بود. 

 یه بار من و زهره و وجیهه و محمد و مهدی سوار موتور شدیم من علنا پاهام تو خورجین بود.
دم پیچ خونمون همگی خوردیم زمین
از اون روزها بود که بقول عمو باید میمردم تا کم بشیم.

یهو گفت:اصن هیچ قبرستونی نمیریم.

خنده رو لب های هممون ماسید.

عمو موتور رو یه برانداز کرد نچ نچ کرد و گفت:بشینید  اما قبلش یه ماشالله بگین چشم شور ردتون نباشه.

اضافه بار ما شد گردن گیر 
چشم شور همساده های بیچاره

تا صحرا رفتیم دم آب نشستیم هنوز قشنگ یادمه.
چقدر خوش گذشت اون روز، دم هر پیچ ما بلند میگفتیم ماشالله

یه خاطراتی شیرینی اش تا ابد تو دل آدم میمونه و میتونی هربار مزه مزه اش کنی و لذت ببری.

عموی دوست داشتنی، من دلم برای اون دور زدن ها تنگ شده برای اون  نفرین های منحصر بفردت برای اون نسل کشی بامزه ی الکیت.

کاش قبل از رفتن خاطرات بامزه و شیرین برای هم باقی بذاریم. 

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان