اوج وبلاگ نویسی سال های نود و همین حول وحوش بود
امروز صبح دنبال کلی از وبلاگ های قبلی میگشتم
بعضیا که به کل به باد فنا رفته بود
بعضی ها هم آخرین آپ کردنشون مربوط میشد به سال 92
داشتم فکر میکردم چقدر زمان همه چیز رو عوض میکنه
آدما رو،زندگی ها رو همه چی رو
یادش بخیر..
واقعیت اینه
وقتی یه متن زیبا رو خوندی
یه آهنگ دلنشین رو گوش کردی
یه کلیپ بامزه رو نگاه کردی
و برای اولین نفر که تو ذهنت میاد می فرستی
بدون بدجور دوسش داری
ومن فکر کردم زلزله شده،جیغی کشیدم
و امیر رو بغل کردم که بزنم بیرون که دیدم زهی تصورات محال،
اینکه پشت زانوم گرفت بماند و تا صبح لنگ میزدم،
تازه گیر مجید بودم که می گفت چیزی از ارزش هات کم نمیشد
اگه دست منم می گرفتی از زیر آوار در میاوردی!!
آقا امکانش هست سه تا بلیط به مقصد دیارت نصیب گردانی
در حال نوشتن یه فیلم نامه کوتاه هستم
داستان حول محوریت «خر»می چرخه
امیر خیلی بچه با احساسیه
وقتی میره بیرون و من تنها میشم
برای تنهایی من گریه میکنه و میگه میترسی؟؟؟
+یه وقتایی یه بغل کردن محکم امیر همه ی استرس هام رو دور میریزه
+خدایا خیلی مرسی
یه عرقیات فروشی هست نزدیک خونمون
رفتم میگم یه گلاب خوب میخوام
میگه دو آتیشه یا یه آتیشه
میگم خوب باشه آتیشش پیشکش
میگه همش آب باریکرسفه :))
از صداقتش خوشم اومد و یه دوآتیشه گرفتم
+گلابش حرف نداره
+گاهی وقتا ما هم الکی آب می بندیم تو زندگی و کشش میدیم...
آزادی زندانی و پرداخت دیه توسط ملت
کمک به آسیب زدگان سیل،زلزله،جنگ باز مردم
کمک به بیماران صعب العلاج و خاص، باز مردم
ساخت بیمارستان،مدرسه،مسجد باز خیّرین
برام واقعا سوال شده پس مسئولین کجا هستند؟
پی طرح و برنامه ریزی برای اختلاس های بعدی؟؟
خزانه خالی ست اما برای چپاول میلیاردرها پول نه!!
برای چپاول مردم بدبخت و مظلوم که به بهانه خانه دار شدن هزینه هنگفت ازشون بگیرید و مسکن مهری بدید که بجای مهر،بوی خاک و خون بده؟؟
امان از آه مظلوم،بترسید!!
بی انصافی ست این شب ها آسوده خوابیدن
وقتی هم وطن تو فارغ از هر دین و مذهب و فرقه زیر آوار باشه،در سوگ عزیز از دست رفته اش باشه،واقعا سخته...
تسلیت رو باید به مسئولینی گفت که خدای بی مسئولیتی هستند.
هنوز چندین روستا زیر آوار هست و دریغ از کمک...
کاش میلیاردها تومن پولی که بعنوان بیمه از زوار اربعین گرفته شد،تماما خرج زلزله زده ها بشه!!
کاش بیاد روزی که ایران دیگه زخمی نباشه...
مهمون نوازی رو باید از امیرعلی یاد گرفت که دم در موقع بدرقه مهمونا
گفت:دیگه نیاییدووووو
راستش اونقدر واضح گفت که نشد ماستمالی کنی وبگی :میگه باز بیاییدوووو
فکر میکردم خدا دوربین عکاسیش رو آورده و داره ازم عکس میگیره
که البته با داد و هوار مادر که بچه برق میگیردت بیا تو ذلیل مرده
ما رو از آتلیه ی طبیعی بیرون میکشید
من حتی فکر میکردم زلزله که میاد خدا سرفه اش میگیره و خب طبیعیه یخورده جابجایی
اما این روزها خدا بیش از حد سرفه میکنه یعنی تو دم ودستگاه خود یه فرشته وجود نداره
که از قضا پرستار باشه و از داروخونه بهشت یه دیفن هیدارمین بده!!
تصمیم میگیری فردا کوه رو فتح کنی
به همه می سپری که بیدارت نکنن چون خیلی خسته ای
بلیط هواپیما رو چک میکنی و چمدون ها رو بستی برای سفر
با دوستت هماهنگ کردی نیم ساعت دیگه همون کافی شاپ همیشگی
کلی خرت وپرت خریدی برای مهمونی فردا
تو همین حین یکی میاد بهت میگه: مهمون ناخونده نمی خوای؟؟
و تیتر فردا
علت مرگ:ریزش بهمن
علت مرگ:سکته در خواب
علت مرگ:سقوط هواپیما
علت مرگ: تصادف با خودرو
علت مرگ:زلزله
راستش ما آدم ها گاهی وقتا بدجور رکب میخوریم از جناب عزرائیل
یهو بی هوا میاد سراغت،بدون هیچ هماهنگی قبلی
«مرگ در نمی زند،کلید می اندازد»
داشتم فکر میکردم اگه ما آدما به این فکر کنیم که این ممکنه آخرین دیدارمون باشه با دوستمون،با همسرمون
اصلا با کلا این زندگی آخرین دیدار باشه
دیگه نه قهری میمونه،نه کدورتی نه این همه دوری تنها دلتنگ میشی برای دیدار بعدی
+آدم شب تولدش از مرگ بنویسه، نوبرها...
آخه برای همه ی خاطرات که ممکنه لبخند رو لبت بیاره یا نمه اشکی
قبلا بعد از ورق زدن آلبوم عکس این حس رو داشتی
اما الان بعد از واکای فایل های کامپیوتر
بعد از شنیدن صدای خودت برای پست های وبلاگ
بعد از شنیدن آهنگ عصر پاییزی کوروش تهامی که یه بند می خوندمش
آخرش من خواننده خواهم شد حالا ببین :))
دیشب کشف کردم که دیگه نمی تونم شلغم هم بخورم
کل شب تا به صبح حس میکردم بختک رووم افتاده
+تحریم جدید :|
آه که انگار طلسم شده این خونه
+بیایید قبول کنید که هیچ جا بدتر از آشپزخونه نیست :|
من دوس دارم این رویاپردازی رو
اینکه هرشب قبل از خواب می تونی یه داستان زندگی رو بسازی
و با به خواب رفتن کات بدی برای فردا شب
نیاز به نور وصحنه هم نیس همش تو ذهنت شکل میگیره
ناگفته نماند:نقش اول همه ی فیلم ها هم همین دختر هابیل هست :))
نشانه ی افسردگی هست یا نه نمیدونم
اما قشنگی مرگ اینکه خووووب رکب میزنه
مثلا نشستی داری پست بعدی رو می نویسی
یهو عزرائیل میگه: مهمون نمیخوای؟؟!!
یادمه هر وقت من گوشی خونه رو برمیداشتم
و یکی پشت خط می گفت فلان روز فلان ساعت فلان جا تشریف بیارید
یا به کل یادم میرفت که به سمع ونظر اهل منزل برسونم
یا مکانش یادم میرفت،یا ساعتش یا روزش
کلا نصف نیمه یادم می موند
زنگ زدن فلان روز فلان جا فلان ساعت مصاحبه داری یادت نره
+آیا رواست زنگ بزنم بگم کجا بود یا کلا از حالا رد شدم از مصاحبه:))
شروع به شعر خوندن کرد
امیرعلی قندی قندی، اسبتو کجا می بندی؟
یا بعدتر جوجه ی من ،فنج من ،بزغاله ی من
کلا یه باغ وحش اسم داشت امیرعلی
دیروز بهش میگه عجب کفتری دارم من
که امیر با اشاره به جایگاه مورد نظر
اشاره دارد که منم گنجیشک دارم
*یکی چراغا رو خاموش کنه :||||
اما من معتقدم بعضی از آدم های مجازی خیلی واقعی تر و حقیقی تر از آدم های دور وبرمون هستند
حتی اگه هیچ وقت ندیده باشی شون
حس درونی آدم ها،سیگنال هایی که ازشون میگیری قابل وصف نیست
من عاشق همه ی آدمای مجازی زندگی ام هستم
*فدامدا
دیدم آره!!
من حسودی خواهم کرد نه به کسی که یه النگو اندازه چنبره سماور دستشه
یا تمام وجودش رو طلا گرفته
یا فلان ماشین رو داره
من به زنی حسودی خواهم کرد که بیشتر از من مطالعه کرده
کتاب خونده
سفر کرده
اصلا مفهوم زندگی رو درک کرده
دبستان مبصر کلاس شده بودم دقیقا تو همون آبان ماه
داشتم بچه ها رو سر و سامون میدادم که یهو مدیر«خانم رهنما» یکی خوابوند تو گوش ما
وگفت:واسه چی وایسادی برو بشین
هرچند بچه ها گفتند:مبصره اما دیگه صورت ما مورد نوازش قرار گرفته بود.
دبیرستان هفته بسیج دانش آموزی بود و ما باید رژه می رفتیم بعد هم یه ساعت نیم خیز بودیم تا عرایض دوستانی که از بسیج و شهادت میگن تموم بشه
پاهایی که از شدت نیم خیز بودن در حال شکستن بود
اما حق نداشتی جم بخوری
چون معاون محترم«خانم گلابچیان»
پدر جدت رو میاورد جلو چشات
حالا بماند که آخر رژه همه باید میگفتن «یا زهرا»
یه عده گفتن «یازهرا» یه عده هم «یاحسین»
و چهره معاون از این نظم و انسجام مثال زدنی،دیدنی بود.
هر روز خانم گلابچیان می اومد داد سخن میداد که چرا شما این جوری هستید صداتون هفتا محله میره،اصلا بعضی هاتون شعور ندارید
صدای دختر رو نباید مرد نامحرم بشنوه حالا شما عربده میزنید تو سالن
و همیشه بعد از صدای خنده بچه ها تو سالن با صدای بلند میگفت:سااااکت
نمیدونم چرا هیچ وقت از این بشر خوشم نیومد و هیچ وقت سلامش نکردم!!!
حتی وقتی گفت:دکتر گفته از بس داد زدی رگ های قلبت پاره شده،بدجنسیه اما من منتظر پاره شدن رگ های بعدی بودم!!
تا اینکه روز سیزده آبان باید می رفتیم راهپیمایی گرفتن پلاکارد و پرچم و از این صحبتا
یه مشت دراز و کوتاه عنر عنر راه افتادیم سمت نماز جمعه،پسرا جلوتر ما دخترا هم طبق معمول پا به رکاب
و یه صدای نخراشیده که می گفت:شعار هر بسیجی مرگ بر آمریکا
و معاون محترم که میگفت:چرا فریاد نمی زنید بلند بگید
و من تمام مسیر فکر میکردم
چرا تو مدرسه ی دخترونه صدای ما برای خودمون هم حرامه
اما تو خیابون مانعی وجود نداره
و حالا امروز برام سواله چرا آقایون به ما میگن بگید مرگ بر آمریکا
اما آقازاده برای ادامه تحصیلات،برای ادامه تفریحات،برای بدنیا اومدن بچه و گرفتن ویزا
راهی همین سرزمین کفر میشن...
حالا شما دوستان،بلند وکوبنده بگید مرگ بر آمریکا
این میخواد اسیر زمین نباشه
اسیر شدن کلا مزخرفه...
چرا به خر میگیم الاغ
اما به گور خرنمیشه گفت: گورالاغ
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟