خوشبختی محض

دختـر هابیل شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۶ 21:20
 

خوشبختی محض یعنی زنگ بزنی به مادرت

وجواب بشنوی،الووووووو

 

+سایه ات مستداااااااااام

وبلاگ

دختـر هابیل شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۶ 21:17
 

اوج وبلاگ نویسی سال های نود و همین حول وحوش بود

امروز صبح دنبال کلی از وبلاگ های قبلی میگشتم

بعضیا که به کل به باد فنا رفته بود

بعضی ها هم آخرین آپ کردنشون مربوط میشد به سال 92

داشتم فکر میکردم چقدر زمان همه چیز رو عوض میکنه

آدما رو،زندگی ها رو همه چی رو

یادش بخیر..

برای تو

دختـر هابیل شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۶ 21:12
 

واقعیت اینه

وقتی یه متن زیبا رو خوندی

یه آهنگ دلنشین رو گوش کردی

یه کلیپ بامزه رو نگاه کردی

و برای اولین نفر که تو ذهنت میاد می فرستی

بدون بدجور دوسش داری

 

رویا تا واقعیت

دختـر هابیل شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۶ 21:6
بچه که بودم آسمون رعد وبرق که میزد
می رفتم تو ایوون کلی ژست میگرفتم

فکر میکردم خدا دوربین عکاسیش رو آورده
 و داره ازم عکس میگیره!!

که البته با داد و هوار مادر که بچه برق میگیردت بیا تو ذلیل مرده

ما رو از آتلیه ی طبیعی بیرون میکشید!!

من حتی فکر میکردم زلزله که میاد
خدا سرفه اش میگیره
و خب طبیعیه یخورده جابجایی

اما این روزها خدا بیش از حد سرفه میکنه

 یعنی تو دم ودستگاه خود یه فرشته وجود نداره؟!

که از قضا پرستار باشه و از داروخونه بهشت یه دیفن هیدارمین بده به اوستا کریم!!

واقعیت نوشت:چند شب پیش خواب بودم که مجید بالش امیر رو میزون میکرد

ومن فکر کردم زلزله شده،جیغی کشیدم

و امیر رو بغل کردم که بزنم بیرون که دیدم زهی تصورات محال،
اینکه پشت زانوم گرفت بماند و تا صبح لنگ میزدم،

تازه گیر مجید بودم که می گفت چیزی از ارزش هات کم نمیشد

اگه دست منم می گرفتی از زیر آوار در میاوردی!!

دیدار یار

دختـر هابیل شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۶ 21:3
 

آقا امکانش هست سه تا بلیط به مقصد دیارت نصیب گردانی

خرنامه

دختـر هابیل شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۶ 21:2
 

در حال نوشتن یه فیلم نامه کوتاه هستم

 داستان حول محوریت «خر»می چرخه

 

پسر با احساس

دختـر هابیل شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۶ 21:0
 

امیر خیلی بچه با احساسیه

وقتی میره بیرون و من تنها میشم

برای تنهایی من گریه میکنه و میگه میترسی؟؟؟

+یه وقتایی یه بغل کردن محکم امیر همه ی استرس هام رو دور میریزه

+خدایا خیلی مرسی

عصر یخبندان

دختـر هابیل شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۶ 20:57
 

امروز عصر یخبندان رو می دیدم

خدا رو شکر فیلم باز نبود

و قشنگ بود

ته ته داستان میخواد بگه هرکی که قراره آرامشت رو بهم بزنه

همون اول از زندگیت بندازش بیرون

دندون لق هم همین داستانه

 

گلاب

دختـر هابیل شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۶ 20:55
دیروز رفته بودم روستا

یه عرقیات فروشی هست نزدیک خونمون

رفتم میگم یه گلاب خوب میخوام

میگه دو آتیشه یا یه آتیشه

میگم خوب باشه آتیشش پیشکش

میگه همش آب باریکرسفه :))

از صداقتش خوشم اومد و یه دوآتیشه گرفتم

+گلابش حرف نداره

+گاهی وقتا ما هم الکی آب می بندیم تو زندگی و کشش میدیم...

 

ملت یا دولت؟!!

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۶ 21:9
 

آزادی زندانی و پرداخت دیه توسط ملت

کمک به آسیب زدگان سیل،زلزله،جنگ باز مردم

کمک به بیماران صعب العلاج و خاص، باز مردم

ساخت بیمارستان،مدرسه،مسجد باز خیّرین

برام واقعا سوال شده پس مسئولین کجا هستند؟

پی طرح و برنامه ریزی برای اختلاس های بعدی؟؟
خزانه خالی ست اما برای چپاول میلیاردرها پول نه!!
برای چپاول مردم بدبخت و مظلوم که به بهانه خانه دار شدن هزینه هنگفت ازشون بگیرید و مسکن مهری بدید که بجای مهر،بوی خاک و خون بده؟؟
امان از آه مظلوم،بترسید!!
بی انصافی ست این شب ها آسوده خوابیدن

وقتی هم وطن تو فارغ از هر دین و مذهب و فرقه زیر آوار باشه،در سوگ عزیز از دست رفته اش باشه،واقعا سخته...
تسلیت رو باید به مسئولینی گفت که خدای بی مسئولیتی هستند.

هنوز چندین روستا زیر آوار هست و دریغ از کمک...
کاش میلیاردها تومن پولی که بعنوان بیمه از زوار اربعین گرفته شد،تماما خرج زلزله زده ها بشه!!
کاش بیاد روزی که ایران دیگه زخمی نباشه...

دیگه نیاییدووو!!!

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۶ 21:6
 

مهمون نوازی رو باید از امیرعلی یاد گرفت که دم در موقع بدرقه مهمونا

گفت:دیگه نیاییدووووو

راستش اونقدر واضح گفت که نشد ماستمالی کنی وبگی :میگه باز بیاییدوووو

رویای کودکانه

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۶ 21:1
بچه که بودم آسمون رعد وبرق که میزد می رفتم تو ایوون کلی ژست میگرفتم

فکر میکردم خدا دوربین عکاسیش رو آورده و داره ازم عکس میگیره

که البته با داد و هوار مادر که بچه برق میگیردت بیا تو ذلیل مرده

ما رو از آتلیه ی طبیعی بیرون میکشید

من حتی فکر میکردم زلزله که میاد خدا سرفه اش میگیره و خب طبیعیه یخورده جابجایی

اما این روزها خدا بیش از حد سرفه میکنه یعنی تو دم ودستگاه خود یه فرشته وجود نداره

که از قضا پرستار باشه و از داروخونه بهشت یه دیفن هیدارمین بده!!

مرگ در نمی زند

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۶ 20:57

تصمیم میگیری فردا کوه رو فتح کنی

به همه می سپری که بیدارت نکنن چون خیلی خسته ای

بلیط هواپیما رو چک میکنی و چمدون ها رو بستی برای سفر

با دوستت هماهنگ کردی نیم ساعت دیگه همون کافی شاپ همیشگی

کلی خرت وپرت خریدی برای مهمونی فردا

تو همین حین یکی میاد بهت میگه: مهمون ناخونده نمی خوای؟؟

و تیتر فردا

علت مرگ:ریزش بهمن

علت مرگ:سکته در خواب

علت مرگ:سقوط هواپیما

علت مرگ: تصادف با خودرو

علت مرگ:زلزله

راستش ما آدم ها گاهی وقتا بدجور رکب میخوریم از جناب عزرائیل

یهو بی هوا میاد سراغت،بدون هیچ هماهنگی قبلی

«مرگ در نمی زند،کلید می اندازد»

داشتم فکر میکردم اگه ما آدما به این فکر کنیم که این ممکنه آخرین دیدارمون باشه با دوستمون،با همسرمون

اصلا با کلا این زندگی آخرین دیدار باشه

دیگه نه قهری میمونه،نه کدورتی نه این همه دوری تنها دلتنگ میشی برای دیدار بعدی

 

+آدم شب تولدش از مرگ بنویسه، نوبرها...

دوست بامرام

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۶ 20:56
 

مرسی باز از بانک ملت

که یادته کی من بدنیا اومدم

خودم عروسیت چای بریزم

خاطرات

دختـر هابیل جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۶ 14:17
آخه

آخه برای همه ی خاطرات که  ممکنه لبخند رو لبت بیاره یا نمه اشکی

قبلا بعد از ورق زدن آلبوم عکس این حس رو داشتی

اما الان بعد از واکای فایل های کامپیوتر

بعد از شنیدن صدای خودت برای پست های وبلاگ

بعد از شنیدن آهنگ عصر پاییزی کوروش تهامی که یه بند می خوندمش

آخرش من خواننده خواهم شد حالا ببین :))

کشفیات

دختـر هابیل جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۶ 14:4
 

دیشب کشف کردم که دیگه نمی تونم شلغم هم بخورم

کل شب تا به صبح حس میکردم بختک رووم افتاده

 

+تحریم جدید :|

خونه تکونی

دختـر هابیل جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۶ 14:3
امروز رفته بودم خونه مادر برای تمیز کردن

آه که انگار طلسم شده این خونه

 

+بیایید قبول کنید که هیچ جا بدتر از آشپزخونه نیست :|

 

 

مشق شب

دختـر هابیل جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۶ 13:57
شبا قبل خواب تو ذهنم نمایشنامه می نویسم

من دوس دارم این رویاپردازی رو

اینکه هرشب قبل از خواب می تونی یه داستان زندگی رو بسازی

و با به خواب رفتن کات بدی برای فردا شب

نیاز به نور وصحنه هم نیس همش تو ذهنت شکل میگیره

ناگفته نماند:نقش اول همه ی فیلم ها هم همین دختر هابیل هست :))

 

مهمان ناخوانده

دختـر هابیل جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۶ 13:54
هر روز به مرگ فکر میکنم شاید ساعت ها

نشانه ی افسردگی هست یا نه  نمیدونم

اما قشنگی مرگ اینکه خووووب رکب میزنه

مثلا نشستی داری پست بعدی رو می نویسی

یهو عزرائیل میگه: مهمون نمیخوای؟؟!!

 

ساعت چند؟

دختـر هابیل جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۶ 13:51
 

یادمه هر وقت من گوشی خونه رو برمیداشتم

و یکی پشت خط می گفت فلان روز فلان ساعت فلان جا تشریف بیارید

یا به کل یادم میرفت که به سمع ونظر اهل منزل برسونم

یا مکانش یادم میرفت،یا ساعتش یا روزش

کلا نصف نیمه یادم می موند

زنگ زدن فلان روز فلان جا فلان ساعت مصاحبه داری یادت نره

+آیا رواست زنگ بزنم بگم کجا بود یا کلا از حالا رد شدم از مصاحبه:))

 

18+

دختـر هابیل جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۶ 13:48
مجید از همون اولی که فهمید پسری تو راهه

شروع به شعر خوندن کرد

امیرعلی قندی قندی، اسبتو کجا می بندی؟

یا بعدتر جوجه ی من ،فنج من ،بزغاله ی من

کلا یه باغ وحش اسم داشت امیرعلی

دیروز بهش میگه عجب کفتری دارم من

که امیر با اشاره به جایگاه مورد نظر

اشاره دارد که منم گنجیشک دارم

*یکی چراغا رو خاموش کنه :||||

دنیای واقعی مجازی!!

دختـر هابیل جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۶ 13:45
میگن درگیر دنیای مجازی نشید

اما من معتقدم بعضی از آدم های مجازی خیلی واقعی تر و حقیقی تر از آدم های دور وبرمون هستند

حتی اگه هیچ وقت ندیده باشی شون

حس درونی آدم ها،سیگنال هایی که ازشون میگیری قابل وصف نیست

من عاشق همه ی آدمای مجازی زندگی ام هستم

*فدامدا

 

حسادت

دختـر هابیل جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۶ 13:41
داشتم فکر میکردم آیا من آدم حسودی هستم نسبت به زن دیگری

دیدم آره!!

من حسودی خواهم کرد نه به کسی که یه النگو اندازه چنبره سماور دستشه

یا تمام وجودش رو طلا گرفته

یا فلان ماشین رو داره

من به زنی حسودی خواهم کرد که بیشتر از من مطالعه کرده

کتاب خونده

سفر کرده

اصلا مفهوم زندگی رو درک کرده

مرگ بر ...؟؟

دختـر هابیل جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۶ 13:39
 

دبستان مبصر کلاس شده بودم دقیقا تو همون آبان ماه

داشتم بچه ها رو سر و سامون میدادم که یهو مدیر«خانم رهنما» یکی خوابوند تو گوش ما
وگفت:واسه چی وایسادی برو بشین

هرچند بچه ها گفتند:مبصره اما دیگه صورت ما مورد نوازش قرار گرفته بود.

دبیرستان هفته بسیج دانش آموزی بود و ما باید رژه می رفتیم بعد هم یه ساعت نیم خیز بودیم تا عرایض دوستانی که از بسیج و شهادت میگن تموم بشه
پاهایی که از شدت نیم خیز بودن در حال شکستن بود
اما حق نداشتی جم بخوری
چون معاون محترم«خانم گلابچیان»
پدر جدت رو میاورد جلو چشات

حالا بماند که آخر رژه همه باید میگفتن «یا زهرا»
یه عده گفتن «یازهرا» یه عده هم «یاحسین»
و چهره معاون از این نظم و انسجام مثال زدنی،دیدنی بود.

هر روز خانم گلابچیان می اومد داد سخن میداد که چرا شما این جوری هستید صداتون هفتا محله میره،اصلا بعضی هاتون شعور ندارید
صدای دختر رو نباید مرد نامحرم بشنوه حالا شما عربده میزنید تو سالن

و همیشه بعد از صدای خنده بچه ها تو سالن با صدای بلند میگفت:سااااکت

نمیدونم چرا هیچ وقت از این بشر خوشم نیومد و هیچ وقت سلامش نکردم!!!
حتی وقتی گفت:دکتر گفته از بس داد زدی رگ های قلبت پاره شده،بدجنسیه اما من منتظر پاره شدن رگ های بعدی بودم!!
تا اینکه روز سیزده آبان باید می رفتیم راهپیمایی گرفتن پلاکارد و پرچم و از این صحبتا

یه مشت دراز و کوتاه عنر عنر راه افتادیم سمت نماز جمعه،پسرا جلوتر ما دخترا هم طبق معمول پا به رکاب
و یه صدای نخراشیده که می گفت:شعار هر بسیجی مرگ بر آمریکا
و معاون محترم که میگفت:چرا فریاد نمی زنید بلند بگید
و من تمام مسیر فکر میکردم
 چرا تو مدرسه ی دخترونه صدای ما برای خودمون هم حرامه
اما تو خیابون مانعی وجود نداره

و حالا امروز برام سواله چرا آقایون به ما میگن بگید مرگ بر آمریکا
اما آقازاده برای ادامه تحصیلات،برای ادامه تفریحات،برای بدنیا اومدن بچه و گرفتن ویزا
راهی همین سرزمین کفر میشن...
حالا شما دوستان،بلند وکوبنده بگید مرگ بر آمریکا

 

وارونگی

دختـر هابیل جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۶ 13:37
یه وقتایی ساعت 8صبح روز شنبه است

اما دلت میگه نه!!

دقیقا غروب جمعه ست...

کندن!!

دختـر هابیل شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۶ 21:59
یه وقتایی فقط باید کند

چه دندون عاریه باشه چه دندون لق

عصب کشی فایده نداره...

 

پیشنهاد

دختـر هابیل جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۶ 14:34
به پیشنهاد دوستان 

سریال وایکینگ ها و گیم اف ترونز

در دستور دیدن

*یادگیری زبان

اسیر

دختـر هابیل جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۶ 14:32
اگه پرنده ای که دون میخوره با دیدنت بلند شد

این میخواد اسیر زمین نباشه

اسیر شدن کلا مزخرفه...

 

روح

دختـر هابیل جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۶ 12:33
 

شما که گوشیتون رو میذارید رو حالت روح 

میخواین بگین خیلی روحین؟

تو روحتون

سوال

دختـر هابیل جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۶ 12:30
 

چرا به خر میگیم الاغ

اما به گور خرنمیشه گفت: گورالاغ

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟

صفحه بعد
بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان