برشی از واقعیت

دختـر هابیل جمعه سی و یکم فروردین ۱۳۹۷ 23:5
به نیت مادر قربة الی الله
سوم دبستان بودم و همون شرایط سخت زندگی دامنگیرمون بود و مادرم با هر بدبختی که بود چند تکه نون واسه خوردنمون پیدا میکرد
روزا رو واسه این واون کلفتی میکرد وشبا از درد کمر  به خودش می پیچید
گریه میکرد اما بازم بلند میشد تا قالی ببافه منم خودم رو زیر پتو قایم میکردم وآروم گریه میکردم،اون هر روز فرسوده تر میشد و منم هر روز بیشتر تاوان به دنیا اومدنم رو میدادم،ماه رمضون که اومد به مادرم گفتم میخوام روزه بگیرم،اونم قبول کرد مادرم نمی تونست روزه بگیره،نماز که بلد نبود هر روز هم اینقدر کار سنگین میکرد که توانی واسه روزه گرفتن نداشت...
هر چند روزای عادی یه وعده غذا بیشتر نداشتیم که اونم به زور گیرمون میومد،خوشحال بودم با اینحال که میخوام روزه بگیرم هرچند دردسرهای خودش رو داشت تلویزیون نبود و قرار شد همسایمون که رادیو داشت موقع اذان صدام بزنه
مادر که از فرط خستگی بیدار نمیشد.تا می تونستم چای میخوردم و یه دونه تخم مرغ درست میکردم نصفش رو میخوردم و نصف بقیه رو واسه مادرم،افطار هم همون تخم مرغ و چنتا دونه خرما،گاهی هم همسایه ها واسمون غذا میاوردن،روزه گرفتن برام سخت نبود چون به نخوردن عادت کرده بودم،کل ماه رمضون رو روزه گرفتم و خیلی خوشحال بودم،روزه گرفتم نه واسه خاطر خدا واسه مادرم که واسه ناهار من دیگه نخواد کار بکنه،که کمتر گریه کنه ...
هیچ وقت روم نشد بهت بگم اما «مادر تا ابد دوستت دارم»

مهربان باشیم

دختـر هابیل جمعه سی و یکم فروردین ۱۳۹۷ 23:3
فعالیت بیشتر در اینستاگرام صورت خواهد گرفت

اما خانمی گفتند:خانمی از تبار سادات مستحق هست و نه بیمه ای داره و نه هیچی

بیمار شده وحدود 120 هزار تومن خرج درمان شده که فقط تونسته 60 هزار تومنش رو بپردازه

اگه کسی رو می شناسید که از سهم سادات بتونه کمک کنه ممنون میشم

برشی از واقعیت

دختـر هابیل جمعه سی و یکم فروردین ۱۳۹۷ 22:52
سر خاک بابام یه خانمه رو دیدم که قبلا موسسه هم میدیدمش

یادمه یه بار بهش گفتم چرا پیشونیت رو باندپیچی کردی گفت:هیچی شوهرم با گوشتکوب زده

خندیدم وگفتم:الکی اما بقیه بدنش رو هم نشونم داد پر از آثار کبودی ومن این حجم از توحش رو باور نمیکردم

بعدا قصه زندگیش رو گفت:دوتا بچه داشت و همه ی آرزوش خوشبخت کردن اونا

خونه ی این و اون ساعتی نظافت میکرد وبا پولش خرج تحصیل بچه هاش رو میداد

یه بار که گریه میکرد گفت: این یه مشت عدس رو میبینی بخدا با کلی خجالت از خواهرم گرفتم عدسی درست کنم واسه نهار بچه ها

سوپری محل هم میگه چوب خطتون پره

دلم میخواد یه سم بخورم وخودم رو خلاص کنم اما دلم برا بچه هام میسوزه

وقتی دوباره دیدمش؛نزار تر از قبل بود و اینو میشد از گودی چشماش؛از دست های چروکیده شده اش،از چشمای بی فروغش فهمید.

امیدوارم بتونم کمکش کنم...

دستان خدا

دختـر هابیل جمعه سی و یکم فروردین ۱۳۹۷ 22:44
 

اگه خدا بخواد از فردا استارت کمک رسانی شروع میشه :)

+پولاتون ر والکی خرج نکنید:)

رادیو پیام

دختـر هابیل جمعه سی و یکم فروردین ۱۳۹۷ 22:31
ضبط ماشین به لطف امیر خرابه

و ما مفتخر به گوش دادن به رادیو جااان هستیم

چیزی که هر شبکه وهر مجری میگن

تلگرام بده و سروش خوبه

یعنی واقعا آبرو رسانه ملی رو بردند با این کاراشون

امروز دیگه به سبک ادبی میگفت و من هنگ مونده بودم که چطور روشون میشه

خلاقیت

دختـر هابیل جمعه سی و یکم فروردین ۱۳۹۷ 22:26
 

همانا هندونه به شرط تنقل بسی آدمی رو مکیف میکنه

تا هندونه به شرط چاقو

پس تنقل بزنید لطفا

بگو آآآآآ

دختـر هابیل جمعه سی و یکم فروردین ۱۳۹۷ 22:24
 یکشنبه ساعت 7 بعد از ظهر نوبت دندون پزشکی دارم

و بدانید از امروز من رعشه رفتن رو شروع کردم

یا ابوالفضل

+دریغ از یه دندون سالم؛اکه هــی

های هوی

دختـر هابیل جمعه سی و یکم فروردین ۱۳۹۷ 22:23
امروز داشتم پیج ها رو نگاه میکردم وعکس العمل نسبت به گشت ارشاد

غیر از فحاشی و اهانت به مقدسات

چیزی که بیشتر نمود پیدا کرده بود

انتقام از محجبه ها و نابود کردن ریشه اسلام

دروغ چرا،ترسیدم از روزی که  مسلمان بودن خودم رو حاشا کنم

با این اوصاف دیر نیست اون روز

جکی جان

دختـر هابیل جمعه سی و یکم فروردین ۱۳۹۷ 22:17
 

دارم فکر میکنم تمام زنان سرزمینم باید دفاع شخصی بلد باشند

دیدی یهو لازم شد!!!

زنگ تاریخ

دختـر هابیل جمعه سی و یکم فروردین ۱۳۹۷ 22:16
چند وقت پیش پسری رو تو خیابون دیدم با یه تیپ اجق وجق وموهای صورتی

یاد وقتی افتادم که داداشم علی در سن هجده سالگی موهاش رو بلند گذاشته بود و دوستان دلواپس بخصوص سرهنگ حسین زاده  مورد بنده نوازی قرارش دادند و بعد هم سرش رو تراشیدند.

هرچند الان علی بچه مسجدی هست و نماز جمعه اش لنگ نمیشه اما حتما این خاطره تلخ تو ذهنش مونده...

شما یادتون نمیاد اما دوره ای اگه حجاب خانم مورد قبول دوستان واقع نمیشد با زدن  پونز روی پیشونی محدودی خطر رو نشون میدادن!!

و آقایون با لباس آستین کوتاه رو با پاشیدن رنگ به قسمت های خالی پر میکردن تا خانم ها به گناه نیفتند!!

حتی قبل تر در دوره ی وزارت سید ضیاءالدین طباطبایی دستور بر محجبه بودن وجلب وشلاق زدن زنان بی حجاب بود،در دوره ی رضا خانی دستور بر کشف حجاب و چوب وباتوم بر سر محجبه ها بود و نتیجه هر دو شلاق زدن وچوب خوردن ملت.

یکی دو دهه قبل تمام دختران با سبیل های سامورایی شناخته میشدند اما الان همه سبیل ها رو به باد دادند و کسی هم مخالفت نمیکنه یا لب بگزه و بگه دختر چه معنی داره این کارا رو بکنه.
تو دبیرستان اگه نواری ازت می گرفتن بخصوص آهنگ خارجی حسابت با کرام الکاتبین بود و اخراج رو شاخش.

چرا که آهنگ حکم مخالفت با اصل نظام وآرمان ها رو داشت؛اون دوره «جیپسی کینگز» برامون خیلی شاهکار بود اما همگی مخالف آهنگ بودند تا اینکه چند وقت پیش متوجه شدند جیپسی تهدیدی برای نظام نیست و کنستری در سالن وزارت کشور برگزار کرد.

آیا میدانستید قند هم یک تهدید بوده برای اسلام؟
 و چون از سوی اجانب  روانه میشده نجس بوده وتنها راه پاکی قند این بوده که اول قند در چای فرو بره وبعد خورده بشه!!

رادیو وتلویزیون و ویدیو هم که خودتون مستحضر بودین که از سوی شیطان هست و حرام بود زمانی

و مردم قاچاقی ویدیو رو نگاه میکردن،خودم یواشکی آدم برفی رو باهاش دیدم.

دقت کردین که چقدر راحت ما ملت شبیه عروسک خیمه شب بازی هستیم و از سوی گردانندگان به بازی گرفته میشیم جناح وحزب برامون تشکیل میدن به جون هم میفتیم و دست آخر وقتی جریانی نتیجه نمیده عقب میشکن و ما هم بالتبع.

باید گفت:دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

دنیا در حال تغییر هست وسیاستمداران باید بدونند به تعداد آدم های روی زمین؛فکر،عقیده ودیدگاه وجود داره و با چوب وباتوم وگشت ارشاد آدم ها به یک موج تبدیل نمی شوند.

و متاسفانه افرادی متحجر،ناشی با رفتار زشت وزننده نه تنها جاذبه ای برای اسلام ندارند بلکه خدای دافعه هستند وتمام هم وغم شان گند زدن به تمام آرمان ها وارزش هاست.
چنانکه همه این روزها معنی امربه معروف که حضرت اباعبدالله الحسین «ع» قیامش را برآن پایه گذاری کرد؛تعبیر فضولی میدانند. و این هم از کرامات دوستان دلواپس است.

این تحقیر کردن ها بی جواب نمی مونه و نفرت وکینه از محجبه ها رو بیشتر میکنه و زمانی خانم محجبه رو جایی گیر میارن وآزار واذیت میکنند این یک واقعیت محضه و جواب های هویِ.

چند ساله دیگه وقتی به نوه هامون بگیم ما گشت ارشاد داشتیم ویهو میومدن تو صورتت و میگفتن:بکش جلو روسریتو دهنشون از تعجب باز میمونه.

موسیقی من

دختـر هابیل یکشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۷ 23:4
صبحا که میخواستم برم سر کار موقع درست کردن چای بخصوص پاییز و زمستون

نگارای شجریان رو پلی میکردم و حظ میکردم از این سمفونی قل قل کتری و نگارا

از خونه که میزدم بیرون دو تا آهنگ شاد وانرژی بخش گوش میکردم

یکی دوست دارم زندگی رو از سیروان خسروی و دیگری That’s The Way It Is از سلین دیون

و حالا پشت سر هم پلی میشه آهنگ what he worte از لورا مارلینگ

سلین

و

لورا 

دوست داشتین گوش کنید

 

لایک نکنید!!

دختـر هابیل یکشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۷ 15:38

با پدیده ی جدیدی روبه رو هستیم و اینکه طرف کپشن نخونده لایک میکنه

 تا حالا نشده کپشن نخونده لایک کنم

لایک کردن یعنی تو هرچی بگی من قبول دارم

و این یعنی تایید

شبیه این میمونه که چند برگه کاغذ بهت بدن وبگن امضا کن

و نخونده امضا کنی واین یعنی تو در برابر هر آنچه نوشته شده مسئولی

پس لطفا تا سره رو از ناسره تشخیص ندادین لایک نفرمایید حتی شما دوست عزیز:)

سیسمونی

دختـر هابیل یکشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۷ 15:31
همانا کسی که منو دعوت کرده که سیسمونی بچینم واسش

باید به عقلش شک کرد

آخه من بی سلیقه رو ؟!!

زوربا

دختـر هابیل یکشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۷ 15:28
دیروز زوربای یونانی رو شروع کردم به خوندن

زیباست و دوست داشتنی

عرفانی وفلسفی

سبک یک زندگی

این کتاب هم فیلمش هست با بازی آنتونی کوئین

سر فرصت مینویسم براش :)

کتابخونه

دختـر هابیل یکشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۷ 15:26
چند وقت پیش رفتم کتابفروشی؛صرفا جهت دیدن چند کتاب

و اینکه ببینم کتاب سورمه سرا که سفارش دادم اومده

وبعد دیدم دو تا کتاب دستمه ویه کتاب دیگه هم سفارش دادم

«دزیره» و «خیابان چرینگ کراس شماره84»ر. گرفتم

هر دو کتاب فیلم سینمایی هم داره اما توصیه میکنم اول کتاب بعد فیلم

هیچ فیلمی نمی تونه سطر به سطر کتاب رو به تصویر بکشونه

کتاب ملت عشق الیف شافاک رو هم دیدم اما تقوا پیشه کردم ونخریدم ؛آخی :|

 

 

کتاب خوب

دختـر هابیل یکشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۷ 15:22
اسفند ماه سال قبل،همزمان با کتاب«وقتی پتی وارد دانشکده میشود»اثر جین وبستر
و«خاطرات مستر همفر»جاسوس بریتانیایی
 کتاب جزء از کل استیو تولتز رو دست گرفتم.
باید بگم قبل از چهل سالگی به هزار و یک دلیل این کتاب باید خونده بشه.
حالا اگه در رده سنی پنجاه یا شصت یا بالاتر هم بودید من مشکلی نمی بینم حتما بخونیدش و حظ وافی ببرید.

بشخصه کتاب رو خط خطی کردم از بس جملات نابی داشت.

اگر فرزند دارید صفحات356تا 359 را چند بار بخوانید.

کتاب شما رو با خود واقعی تون آشنا میکنه و هی به خودت میگی چرا من زودتر نخوندمت.
تم طنز داره اما مثه جراح ماهر بد جور تیکه پارت میکنه و بعد میگه:چند روز می کشه جای بخیه ها جوش بخوره براتون کمپوت آناناس تجویز میکنم.

واقعا کتاب خوبیه و باید به استیو تولتز بگم دمت گرم پسر
پ.ن:یه نکته بامزه به نسبت اینکه 656صفحه هس،بسیار سبکه و قابل حمل در همه جا،حتی مهمانی های اعصاب خوردکن

برادر ناتنی

دختـر هابیل یکشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۷ 15:16

حدود بیست سال پیش تو زیر زمین خونه ی عمه خدابیامرز یه دفتربزرگ پیدا کردم که بعدها کاشف به عمل اومد که پایان نامه دختر عمه ی گرام هست

پر از عکس و شعر بود ومن عاشق این دفتر شدم از عمه اجازه گرفتم و دفتر رو بردم خونه و شعرهاش رو میخوندم وعکسش رو می دیدم

عاشق یکی از اشعار شده بودم که حفظش کردم و بعدها که عارفه بدنیا اومد براش خوندم و اونم حفظ کرد،امیر که بدنیا اومد این شعر رو براش خوندم هرچند تا حدودی شعر بلندی محسوب میشه اما خیلی زود حفظش کرد

دروغ چرا بدم میومد اولین شعری که یادش میدم «یه توپ دارم قلقلیه باشه»

شعر این بود:

صبح یک روز بهار،خونمون عروسی بود

هرطرف پر شده بود بوی اسفند بوی دود

لباسی بود به تن داداشم علیرضا

لباسی خوب وتمیز کفش تازه داشت به پا

به سر عروس خانم چادر گلی گلی

اون قشنگ و ناز بود مثه یک دسته گلی

شاد وشاد دست میزدیم من واحمد ورضا

چای وشربت میدادیم به غریبه وآشنا

عمه جان گفت عروس مثل یک قاصدک است

شادوماد خوب وقشنگ انشالله مبارک است.

خلاصه اینکه هر شب قبل از خواب ما یه سور وسات عروسی برای داداشش علیرضا داشتیم

تا اینجا طبیعی بود اما کم کم وارد فاز جدیدی شدیم اینکه امیر،فکر کرد یه داداش دیگه به اسم علیرضا داره واین یعنی اول دردسر.

اوایل که لباسی رو دوست نداشت میگفت:این باشه برای بچه بعدی،بدیم علیرضا.

اما اگه لباس رو دوست داشت،عمرا حرف بچه بدی مطرح میشد.

هر روز این سوال رو میپرسه؟علیرضا کجاست؟منو بیشتر دوست داری یا علیرضا؟اگه بگم اونم دوست دارم،میزنه زیر گریه

اگه بگم بهش که اون علیرضای کوفتی؛بی صحب مونده رو دوست ندارم باز میزنه زیر گریه و میگه گناه داره خب

حتی اگه براش شعر وقصه بخونم؛میگه تو برای من میخونی یا علیرضا؟

و امیرعلی یه هوو داره به اسم علیرضا که عین بختک افتاده رو زندگی من

تازگیا دارم اشعار حافظ رو گلچین میکنم و یادش میدم وسعی میکنم توش نه حرفی از صنم باشه نه صبا نه ترک شیرازی.

لیستانه

دختـر هابیل دوشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۷ 12:52
 

باید لیست کتاب هایی که خریدم یادداشت کنم تا بی گدار به آب نزنم :|

 

توهم

دختـر هابیل دوشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۷ 12:51
چرا من فکر کردم کتاب« خیابان جرینگ کراس شماره 84»و «داستان زندگی جی.ای.فکری» رو داشتم

یعنی یه ساعته دارم کتابام رو زیر و رو میکنم :|

+داشتم یا نداشتم ؟!

من و امیرعلی

دختـر هابیل دوشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۷ 12:28

بچه های امروزی قانونی دارند به نام «نر کردن» حالا دختر وپسر نداره الانه تا یه چیزی بخواند نر میکنند و سه سوته آماده میشه براشون.

و ما قریب به اتفاق بچه های فست فودی داریم یعنی سه سوته مهیا بودن هرچیزی براشون،تازه پدر ومادر خاطی هم کلی ذوق میکنند از  شادی بچشون

وقتی امیرعلی بقول خودش ماشین شارجی میخواد که دوردور کنه و این بار بابایی محمدش(خیلی سریع خواسته اش رو برآورده میکنه)

یاد دوره ی فلک زده وبدبخت خودم میفتم یعنی لله مرگ میزدی پیش مادر که این اسباب بازی رو برام بخر و جملاتی که میشنیدی در سن شش،هفت سالگی،«مگه بچه ای دیگه باید شوهرت داد»،«خودتم بکشی من برات نمیخرم»،«از این خبرا نیس،بدرد هم نمیخوره»

و واسه خالی نبودن عریضه جلو جمع میگفت:کلی اسباب بازی داره دستشون هم نمیذاره،منظورش شونه قالی بود و یک عروسک و اسباب بازی شریکی که با زهره داشتیم و کلی باهم دعوا وگیس کشی داشتیم و با شماره یک،دو،سه  موهای هم رو ول میکردیم

اون زمان بازی شانسی رو بورس بود ومن دلم اون جایزه اصلی رو میخواست یک منچ؛و دوست داشتم بخت خودمو رو امتحان کنم

با هزار بدبختی پول از مادر گرفتم به امید جایزه ی بزرگ،اما انگشت دونه دراومد و مادر گفت:خاک تو سرت که بختت هم مثه خودت سیاه سوخته است؛راست میگفت:بخت بد تا به کجا میکشد آبشخور ما

از اینکه دختر به دنیا اومده بودم متنفر بودم،و کلا اداهای پسرها رو در میاوردم نحوه ی پوشش،حتی موهام رو پسرونه میزدم و همیشه تو کوچه با بچه ها بازی هفت سنگ و تیله بازی داشتیم و صنعت جدیدی وارد سیستم بازی دهه شصتی ها شده بود واون

لاستیک بازی بود؛ مسابقات رالی لاستیک بازی از در خونه ما تا در خونه آقا حسین احمدی.

و حس مایکل شوماخری بهت دست میداد و وقتی پرش لاستیک در هوا رو میدیدی و بازگشت موفقیت آمیزش رو زمین رو،ریتم تند نبض لحظه ها رو نشون میداد و دست فرمون مشتی خودت

ما بچه های اون نسل با نفس نفس زدن وجون کندن لحظات شاد برای خودمون درست میکردیم وشارژ بودیم وحالا بچه های این نسل با شارژ کردن تمام وسایل برقیشون

 

 

 

 

فانوس

دختـر هابیل دوشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۷ 11:58
هرکی تو زندگی به یه چیزایی علاقه داره و من هم به کل وسایل قدیمی

چند وقت پیشا رفتم بازار کاشون و دم یه سمساری کلی وقت وایسادم و زندگی کردم

گاهی حتی نگاه کردن به هر آنچه دوست داری بهت فاز مثبت میده و یه لبخند گنده رو ی لبت میاره

+وی در حال مخ زدن مادرشوهر برای گرفتن اون فانوس قدیمیه است :)

قرص قمر

دختـر هابیل دوشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۷ 11:47
حالا دوره ی ما پرنسس کجا بود؟!

یادمه خانواده ی گرام به من میگفت جوجه اردک زشت :|

مع البت مادرم میگفت:سبزه ی بانمک  اینم صرفا جهت اینکه زایش خود رو زیر سوال نبره :)

ولی بی انصافی بود حالا نگم ماه شب چهارده ام اما ماه شب دوازده با سیزده که هستم :))

پرنسس یا شاهزاده

دختـر هابیل دوشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۷ 11:42
یه خانمه داشت به بچش میگفت:پرنسس من بیا پیش من

نگاه کردم ببینم این پرنسس تو چه مایه هایی

اینجور بگم که کافر نبینه مسلمون نشنوه آخه پرنسس هم این شکلی :||

داشتم فکر میکردم گاهی ما با عبارت های واهی و تو خالی الکی بچه هامون رو گنده میکنیم

و توهم هزار چیز نداشته رو برمیدارن،زیبا،پرنسس،خوشگل

حالا درسته که سوسک  هم قربون دست وپای بلورین بچش میره

اما این یجور توهین به ذهنیت بچه ست در آینده

در حالیکه اون بچه ممکنه باهوش باشه،زرنگ باشه،مستعد توانایی هایی باشه  اینا چرا گفته نمیشه

تا کی سطحی نگری

همیشه به امیر گفتم تو زرنگی و باهوش و ایمان دارم در آینده ی نه چندان دور خواهد درخشید

این پسر اعجوبه ست :)

 

به وقت شامی

دختـر هابیل دوشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۷ 11:32
امروز میخوام شامی درست کنم بماند که هیچ وقت طعم شامی مادر رو نخواهد داد

مواد لازم برای ناشی های جمع

گوشت چرخ کرده اندازه ای که تو اون گوشه پسله های یخچال هست

پیاز رنده شده یه دونه متوسط

تخم مرغ 1 دونه

نمک وادویه وفلفل واین قرتی بازی ها به میزان لازم

آرد نخوچی هم یه قاشق گمونم :)
هویج یا زردک هم رنده شده ریز یه دونه(من باب ترد شدن)

حالا بریم سر اصل مطلب گوشت چرخ کرده رو که داشتین هیچ کارش نکنید؛اون پیازه بود گفتم رنده کنید

آبش رو گرفته و پیاز رو به گوشت مورد نظر اضافه کرده و طوری ورز بدهید که هم خدا خوشش بیاد هم بنده ی خدا

سپس اینجوری که بوش میاد باید مواد افزدونی رو اضافه کرد حالا که همه چی رو اضافه میکنید هویج وآردنخوچی رو اضافه کنید و دست آخر تخم مرغ رو کمی بذارید مواد با هم اختلاط کنن آدمی به اختلاط زنده ست دیگه :)

من ماهیتابه ام تفلنه(تو روحی همش میسوزونم :)) ) خب میگفتم اگه هم تو روحی سرخ میکنید هر کوفت وزهرماری رو باید بدونید باید ماهی تابه اول خیلی داغ بشه بعد روغنش هم داغ داغ تنوری بعد هم نمک بزنید که نچسبه(تو که لالایی میخونی چرا خودت خوابت نمیگیره :|)

بعد هم اندازه کف دست بندازید تو ماهی تابه و زمان بدهید تا دو طرف صورتشون با حرارت و روغن سرخ بشند نه با سیلی

قرتی بازی بعدی سرخ کردن سیب زمینی و گوجه تنوری هست,غذای ما آماده ست نوش جان :)

+نویسنده ی خاطی هنوز صبحونه نخورده،واسه نهار برنامه میریزه؛اووف براو باد

بازگشت پرستوها

دختـر هابیل دوشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۷ 11:19
حالا که حرف وحدیث بالا گرفته که تلگرام داره فیلتر میشه

دوستان گرام یکی یکی چون لشکر شکست خورده به سمت وبلاگ هجوم میآورند

+مشکل برات پیش آمده کَسکَم :)

به وقت خاموشی

دختـر هابیل دوشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۷ 11:15
جمعه یهو گوشی تو روستا خاموش شد ودیگه روشن بشو نبود

واین ادامه داشت تا روز یکشنبه

اول فکر میکردم نتونم طاقت بیارم اما دیدم به راحتی آب خوردن بود

ما عاشق دلباخته نداریم که بخواد راه به راه سراغ واحوال بگیره

پس نشستم پای کتاب استیو تولتز وحدود 200 صفحه اش رو خوندم(نویسنده دلش پره حالا حالاها صفحه داره)

بعد دیدم موبایل و دنیای ارتباطات چطور وقت های باارزش رو به خاموشی می سپره

خراب شدن گوشی این حکمت رو واسم داشت که خیلی سمتش نرم :)

+از ساعت8به بعد گوشی رو میذارم حالت پرواز :)

+انشالله این هفته تمومش کنم الان صفحه 351

+تعداد صفحات:656

گزارش سه روزه

دختـر هابیل پنجشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۷ 12:13
آیا میدانستید من سه روزه هیچی کتاب نخوندم و وقت گرانبها رو به بطالت گذراندم

مع البت سه تا فیلم دیدم :)

کوه میان ما

در جسم و روح

به شکل آب

هر سه رو توصیه نمی کنم :))

18

نی نامه

دختـر هابیل پنجشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۷ 12:10
خواهر شوهر بعد از مسافرت میخواد بره کلاس تنبک و اینجانب کلاس آواز وسه تار

چه خانواده فرهیخته ای قراره ما بشیم :)

[وی در دل آتش غم رخت جلال تاج اصفهانی را بلند بلند زمزمه میکند]

ریپورت اند بلاک

دختـر هابیل پنجشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۷ 12:8
خواهرشوهرای گرام بلند شدند رفتند مشهد

به مادرشوهر گرام میگم من موندم چرا نمی طلبه الان شده چهار سال

میگه حتما یه گناهی کردی یه خطایی کردی!!

+یکی بیاد به من بگه چیکار کردم که خودم خبر ندارم :)

 

 

دار

دختـر هابیل پنجشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۷ 12:6
میخوام یه دار قالی بزنم از این کوچولوها

هرکی دستگاه درست درمون داشت ندایی بده

امیرعلی نوشت:باده فروش نی بده نی بده

یه نی هم به من بدین :)

صفحه بعد
بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان