زنگ ورزش
دختـر هابیل شنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۷ 23:9به تناسب اندام و ورزش مداوم ایمان آوردم
تو برنامه روزانه ام ۲۰دقیقه ورزش نوشته شده
به تناسب اندام و ورزش مداوم ایمان آوردم
تو برنامه روزانه ام ۲۰دقیقه ورزش نوشته شده
ذوقی کرده بودیم اول مدرسه
کیف وکفش من شبیه زهرا دختر همسادمون بود خودمون معتقد بودیم شبیه دو قلوهای افسانه ای هستیم
و فرزانگی ما تا جایی پیش میرفت که یه کبریت وسط دو تا دستمون روشن میکردیم به تداعی جولز و جولی و اون دود معجزه آسا،
وسط راه کیف اون یکی زهرا پاره شد و مادرش او را مورد نوازش مادرانه قرار داد «که خاک تو سرت کنم بزار یه روز بری بعد خرابش کن دلنچی و از این اراجیف...»
یه مدرسه درب داغون با در زنگ زده که از همون اول خورد تو ذوقم،
شبیه مدرسه های تو تلویزیون با معلم های شیک نبود از شیرینی هم خبری نبود یه شکلات و چارتا کشمش بهمون دادند که بیشتر شبیه مشکل گشا بود تا شیرینی،
ما رو از همون اول با فضای معنوی آشنا کردند.
یه عده روز اول عر میزدند و گریه اما ما دل خجسته میخندیدیم و خبر نداشتیم از زندان باستیل
یه معلم خپل بی قواره شبیه نامادری کوزت نصیب کلاس ما شد که هیچ وقت مقنعه اش با چونه اش مماس نبود،
یه تابلو گربه و کلافه و درخت بود که معلم پرسید کی بلده بگه این داستانش چیه؟و
ومن خرد مجسم دستم رو بلند کردم
و هیچی نگفتم صم و بکم :|
آخه من فقط یاد گرفته بودم که میشه دست بلند کرد سر کلاس فقط همین...
میشه گفت که تاثیر گذار ترین معلم، معلم کلاس اولم بود
یه روز که اومد سر کلاس،یه خط کش چوبی داشتم که طرح ایکی یوسان داشت گفت بده
و شروع کرد به صف کردن بچه ها و با خوندن هر کدوم یکی کف دستمون زد و به آخرین نفر زد تو سرش و خط کشم شکست «من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود»
اونجابود که فهمیدم اموال منقول و غیر منقول م رو قایم کنم. یه مدت که بر شدت ضرب و جرح بچه ها اضافه شد کادر مدرسه تازه خیر سرشون شک کردند به سلامت عقل و روح یارو
و بعد از شش ماه مشخص شد طرف یه تخته اش کمه و انداختنش بیرون،بنده معتقدم که بعضی از معلمین و اساتید گرام رو باید اعدام صحرایی کرد تف تو ذاتشون...
امسال خواهرزاده ام میخواد بره مهد کودک وسایلی که از شنبه باید تهیه کنه«آبرنگ،مداد شمعی،پوشه،گواش،پست گردو و بادام و پسته،پاستیل،کاموا،لوله وهزار کوفت و زهرمار دیگه»
جمله طلایی خواهر زاده من«کی بشه تعطیل بشیم» خلاصه داستان:باز آمد بوی ماه مدرسه
آیینه دست گرفتم دارم بررسی میکنم این تلفیق خواستنی رِ
+حالا خوبه نگفت تلفیق لورل و هاردی هستی
نثر داستان شبیه نثر دوره قاجار،جذاب دوست داشتنی عسل مربا
سبکی که همیشه دوست داشتم،اصلا گفته بودم من به علت شدت وافر به درس تاریخ رفتم رشته انسانی
کتاب های شرمین نادری حکم لالایی قبل از خواب رو داره،علمیش رو بخوام بگم ترکیب کلونازپام و دیازپام،اصلا خود جنس،سکرآور
کتابی بعدی که از این شهرزاد قصه گو میخوام بخرم،قمر در عقرب هست که یکی از شاهکارهاش محسوب میشه.
قصه های شرمین نادری با صدای مسعود فروتن و ایضا خانم احترام برومند حلاوت دیگری داره
قبل تر تیم رادیو هفت،صدبرگ نوشته های ایشون رو با متن خوانی این دو بزرگوار گذاشته بود.
اگه به مستندات تاریخی با رنگ و لعاب بامزه و جذاب میخواهید آشنا بشید و مکیف شوید توصیه میکنم.سرچی بفرمایید با این عنوان نوشته های شرمین نادری با صدای خانم احترام برومند.
**خانم برومند برای قصه خوانی صدای مافوق بشری دارند،زنده باشند الهی:)
میخواد بگه سیگار و مخلفات دودزا جیزه،دست نزنی یهو
بعد نکبت آنچنان پک به سیگار میزنه و بعد حلقوی دود میده بیرون
که آدم هوس میکنه افسرده بشه یه پک عمیق به سیگار بزنه
و بگه ای داد ای بیداد تف بر این روزگار لامروت...
از سامی خوشم میاد
مع البت اگه تو واقعیت همچین آدمی دور وبرم بود خفه اش کرده بودم:*)
۱-(مهندس کامپیوتر):نمیدونم برام مهم نبوده تا حالا:|
۲-(دیپلم،سفر به عتبات سه بار):پسرعمو؟!
۳-(کارشناس ارشد) دقیق نمیدونم گمونم برادر باشند.درسته؟
۴-(مادربزرگ،بیسواد)،ادرک اخا،انکسر ظهری،برادرن برادر ننه...
نتیجه: هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم...
موضوع روضه:کتاب چی بخونیم؛چرا بخونیم
کلاس دوم یه کتاب جیبی شعر داشتم که قیمت پشت جلد 72ریال(شاید هم تومان)بود؛خیلی دوسش داشتم و شعرهاش رو حفظ میکردم تا اینکه مریم دختر همسایه دل و روده ی کتاب رو درآورد و من لی لی وش مغموم شدم (باور کن الان یادشم نیست اما من خط به خط اون روزها یادمه)
کلاس سوم جشن تکلیف که بودیم یه غرفه کتاب برامون گذاشته بودند و من دوبه شک بودم کدوم کتاب رو بردارم؛هایدی یا وروجک و آقای نجار؛دست آخر هایدی رو برداشتم؛کلی کتاب داستان خونده بودم«جک و لوبیای سحر آمیز؛آلیس در سرزمین عجایب؛جادوگر شهر اُز؛پینوکیو؛و...»
عضو کتابخونه مدرسه بودم و کتاب داستان میگرفتم ؛یا مجله رشد بخصوص قسمت کتاب های کمیک(داستان مصور)که عاشقش بودم
مثل کتاب های تام سایر؛رابین هود؛شرلوک هلمز.
خونه شوهر خاله که می رفتیم پر بود از مجله و روزنامه های همشهری؛ایران،اطلاعات؛جام جم و اول نویی کاغذ رو بو میکردم و بعد شروع به خوندن
کلا کتاب خوندن رو دوست دارم به معنای واقعی کلمه حالم رو خوب میکنه
من اگه بخوام بگم اولین کتاب هایی که خوندم و عاشقشون شدم چی بود باید بگم کتاب دایی جان ناپلئون اثر ایرج پزشکزاد که راغب شدم بقیه کتاب هاش رو بخونم مثل ماشالله خان در بارگاه هارون الرشید که قهوه تلخ مهران مدیری ورژن جدیدش محسوب میشه.
حاج مم جعفر در پاریس؛بوبول؛آسمون ریسمون و بقیه کتاب هاش که بن مایه طنز داره.
آثار محمد علی جمالزاده و استاد جلال آل احمد که من سبک نوشتاری هر سه بزرگوار رو دوست دارم و گاهی باز میخونم چون من نوشته های دهه ی سی و چهل رو به طرز شدید اللحنی دوست دارم.
کتاب های عزیز نسین نویسنده ی ترک «ترکیه» که مع البت در ایران تا چند وقت پیش هم اجازه چاپ نداشت.اما میتونید دانلود کنید با یه سرچ مختصر آثاری مثل«گوسفندی که گرگ شد؛مگر تو مملکت شما خر نیست؟ما آدم نمیشویم و...»کتابی با بن مایه طنز سیاسی
کتابی که می تونید خیلی راحت باهاش انس پیدا کنید«شما که غریبه نیستید»اثر هوشنگ مرادی کرمانی نویسنده نام آشنای قصه های مجید؛من وقتی از یه نویسنده خوشم بیاد اکثر آثارش رو میخرم هوشنگ مرادی کرمانی جزو همین نویسنده هاست؛نوشته ای گیرا؛روان و خودمونی
کتاب های خانم فیروزه جزایری دوما مثل؛عطر سنبل،عطر کاج؛لبخند بی لهجه که با زبان طنز و شیرین تعریف شده وهر چند دقیقه یکبار تو رو به خنده وا میداره
کتاب که زیاده برای اینکه بگم چی بخونید اما عجالتا این ها رو داشته باشید برای شروع تا تو روضه های بعدی هم بگم
خیلی ها دایرکت دادین کتاب امانت میدی و من با کمال پررویی گفتم نه.
به دو دلیل؛اول اینکه کتابام عین بچه هام هستند چند وقت پیشا به یکی از فامیل کتاب دادم و وقتی سراغ کتاب رو گرفتم گفت:دست بچه بود پاره شد دیدم به درد نمیخوره دور انداختم؛چهره من واقعا دیدنی بود اون لحظه رگ پیشونی ام از شدت عصبانیت زده بود بیرون.
دوم اینکه پس کتابفروشی ها و کتابخونه ها واسه چی دایر شدند؟!
من کلی عذاب وجدان دارم چرا وقتی دانشجو بودم و کتابخونه پر بود از این لعبت های بهشتی حظ وافی رو نبردم
الان یه عده میان میگن کتاب گرونه اما من راه دیگر رو پیشنهاد میکنم میدونم هیچی ورق زدن کتاب نمیشه اما اینا بهونه های بنی اسرائیلی هست من گاهی که کتاب تو کتابخونه نیست از اپلیکیشن هایی مثل فیدیبو،طاقچه؛کتابراه استفاده میکنم هم تخفیف داره هم میتونی نظرات بقیه رو ببینی و بعد برای خریدن کتاب اقدام کنی.
یه عده هم میگن چشم مون درد میگیره خب میتونید کتاب های صوتی بخونید که من خودم زیاد با این قضیه حال نمیکنم باید گوینده اش خیلی تاپ باشه که بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم.و ایضا اینکه من تند خوانم با لحن لاک پشتی ره به مقصد نمیبرم.
شروع کنید به کتاب خوندن روزی یک صفحه حتی،کم کم اونقدر دوست دارید که ببینید بقیه داستان چی میشه که می بینید صد صفحه خوندید.
برای خودتون جایزه تعیین کنید مثلا اگه این قسمت کتاب رو تموم کردم میتونم یه فیلم ببینم؛یا خرید کنم یا برم سراغ گوشیم و این صحبت ها.
نق نزنید که وقت نداریم ،نمیشه ؛سخته،؛خوبشم میشه من با وجود یه پسر سه ساله ی شیطون تایم کتاب خونی ام لنگ نمیشه اگه ساعت ده کتاب اولم تموم بشه ساعت ده وده دقیقه کتاب دوم رو دست میگیرم پس میشه؛برای خوندن برای رشد تعالی خودتون وخانواده تون وقت بذارید.
کتاب خوب بخونید به بقیه هم معرفی کنید.«ملتی که کتاب نخواند باید تمام تاریخ رو تجربه کند»
شما هم شیوه خوندن تون رو بگید اگه دوست داشتید.
میگه مامان من قد تو بشم یاد میگیرم حالا گوشیتو بده
+تنها بشری هست که پیشش کم میارم :|
مع البت من مخالف این بازی های بزن بزن هستم
جالبیش اینکه میگم بزنش بکشش میگه نه جیغ میزنه گناه داره
و وقتی خودش کشته میشه ناراحت میشه چرا کشته شده
اما زندگی بهش یاد میده که یا رومی روم یا زنگی زنگ
نام کتاب از جمله ی معروف کنفسیوس اقتباس شده
«شما صاحب دو زندگی هستید دومی زمانی آغاز میشود که در می یابید فقط یکی دارید.»
این کتاب جزو پرفروش ترین رمان سال گذشته فرانسه بود که سه میلیون نسخه ازش فروخته شد.
داستان در مورد خانمی به نام کامیی است که دچار روزمرگی شده با اینکه در نگاه بقیه خوشبخت به نظر میرسه اما خودش اصلا احساس خوشبختی نمیکنه
و در این مسیر شخصی به نام کلود که یک «روزمره شناس» هست راه های خوشبختی رو بهش نشون میده.
اپیدمی روزمرگی برای همه افراد وجود داره چه استاد دانشگاهی که ساعت هشت صبح میره دانشگاه تا غروب؛چه کارگری که هر روز باید با دستگاه و سر وصدا روزش رو سپری کنه؛چه خانم خانه داری که صبح که بیدار شد از خودش میپرسه امروز دیگه چی بپزم؟
همه ی ما درگیر این روزمرگی هستیم و این زمان که به سرعت برق وباد میگذره و عذاب وجدانی که با خودمون داریم بازم شب شد و دریغ از حال خوب.
برای خوندن این کتاب نیاز به یک دفترچه یادداشت دارید تا شرایط مطلوب و غیر مطلوب خودتون رو یادداشت کنید،ویژگی های مثبت ومنفی؛اینکه اولویت هاتون چیه؛کارهای عقب افتاده تون چیه.
همه ی بدبیاری ها و نق زدن و غر زدن ها از فکر معیوب شروع میشه از عدم شناخت خود؛افکار معیوب شبیه آیینه های کج و معوجی میمونند که چهره زشتی از آدم به خودش تحویل میدن.
این طرز فکر و نگاه ماست که میتونه سکوی پرش باشه برای آینده ای بهتر یا نردبان سقوط.
در این کتاب از مثلث خطرناک صحبت میشه «ناجی،ظالم؛قربانی»گاهی ما همزمان این سه نقش رو ایفا میکنیم.یادمه شبکه چهار برنامه اردیبهشت روانشناس برنامه آقای علی بیابانی زاد در مورد خودشناسی و روانشناسی فرد صحبت میکرد و اولین بار از زبان ایشون در مورد ضلع مثلث خطرناک آشنا شدم؛می تونید فایل صوتی گفتگوی ایشون در برنامه اردیبهشت رو دانلود کنید؛مع البت سه شنبه ها در برنامه حال خوب ساعت 21 از شبکه سلامت ایشون در مورد خودشناسی صحبت می کنند.
این کتاب میگه باید خونه تکونی داشته باشی چه درونی چه بیرونی؛هرچی افکار منفی؛آدم های منفی هست رو دیلیت کن؛یا بیرونی هر وسیله که بیخود وبی جهت سالیان ساله تو خونه ات خاک میخوره؛دور بریز و می بینی چقدر رها و آزاد میشی،راست میگه من در یک عملیات انتحاری کلی خرت و پرت ریختم بیرون؛تغییر دکوراسیون دادم؛کتابخونه درست کردم ؛برنامه ریزی مدون کردم برای آینده
اگه از کتاب خیلی بگم بیمزه میشه خلاصه توصیه میکنم بخونید و حال خوب رو درک کنید.
ساعت:۱۲:۲۳آش کدو سبز چجوری درست میشه؟
ساعت ۱۸:۳۲کریم جواب میده با صبر و حوصله
من:|
بقیه دوستان:))))))
خلاصه مشکلات مملکت همینطوری حل خواهد شد با صبر و حوصله
من الله التوفیق
بر آمار پشه های خاکی اضافه گردیده همی
وگرنه من نباید سه نصفه شب پست بذارم،والا
باید بگم ما هم باید صریح و رک حرف بزنیم
بخصوص ما خانم ها؛من بشخصه در این زمینه با احدی شوخی ندارم
مبادا«نادان خیال بد کند»
بهرحال متهم شدم که این زبون مار غاشیه است؛افعی دوسره،عقرب زرده و این حرفا
بهرحال به نظر من این وقت قر وقمیش اومدن کاری ست عبث
چند وقت پیش یکی از فرهیختگان که خیلی ادعای فرهنگ و ادبیاتش میشد
وارد کانال شد و در کسری از ثانیه پسر خاله شد؛«خب بگو ببینم چی میکنی تو »
اینکه یکی که فرهنگی هست و معلم بیاد اینجوری در اولین گفتگو با لحن کوچه بازاری شعبون بی مخی حرف بزنه چی میشه گفت.
بلاک کردم؛دوباره با خط دیگه اومد و گفت:انگار از من خوشت نمیاد و من بجای اینکه بگم نه این چه حرفیه یه کلمه گفتم و فصل الخطاب
گفتم:دقیقا
و اونم دمش رو گذاشت رو کولش و رفت جایی که عرب نی انداخت.
آدم بی مصرفی که با وجود داشتن همسر و چند بچه؛منتظر چراغ سبز از هرجاست.
وای به حال فرزندان ما که قراره توسط این نظام آموزشی پرورش یابند!!
قبل تر کتاب وقتی نیچه گریست اثر اروین یالوم رو براتون گفتم.
و حال کتاب دیگرشون که به مراتب زیباتر و هدفمندتر از کتاب قبلی ست.
«درمان شوپنهاور»
جزئیات این رمان که دیدگاه روانشناسی داره در ابتدا دستگیرم شده بود این بود که «یالوم در رمان درمان شوپنهاور تصور میکند که فیلسوف معاصری به نام فیلیپ که فردی منزوی و بهنوعی رونوشت شوپنهاور است، به یکی از گروههای درمانی رواندرمانگر مشهوری به نام ژولیوس وارد میشود که خود درگیر سرطان پوست هست و در آستانه ی مرگ.فیلیپ آرزو دارد با بکارگیری اندیشههای شوپنهاور، به یک مشاور فلسفی بدل شود و برای این منظور نیازمند سرپرستی ژولیوس است. ولی ژولیوس میخواهد به کمک اعضای گروه به فیلیپ/شوپنهاور بقبولاند که این ارتباط انسانی است که به زندگی معنا میبخشد، کاری که هیچکس برای شوپنهاور تاریخی نکرد»
سبک و سیاق نوشتن اروین یالوم اینقدر جذاب و دوست داشتنی هست و بخصوص ترجمه بی نظیر خانم سپیده حبیب که وقتی این کتاب رو میخونی احساس میکنی تو هم تو این گروه رو یکی از این صندلی ها نشستی و دستت رو زیر چونه ات گذاشتی و به تونی،فلیپ،پم؛ربه کا؛استورات؛گیل؛جولیوس؛بانی نگاه میکنی و بهشون میگی خب بعدش چی شد؟!
کتاب پر از داستان هایی هست که ممکنه برای هر کدوم از ما اتفاق بیفته و ما حالا شنونده ی این داستان ها هستیم.
نکته ای که برای خودم من جالب بود این بود که تو این کتاب بچه ها با هم چالش داشتند بحث میکردند و بدون اینکه دعوا کنن؛گیس وگیس کشی باشه همدیگرو به تقی ونقی واگذار کنند؛اگه با هم کانتکت داشتند خیلی صریح میگن که فلانی من از این حرفت بدم اومد و جوابش رو میده؛نه ما که تو ظاهر به به و چه چه می کنیم بعد خدای جنگ افروزی،ما حتی تو دعواهامون هم کم کار میذاریم. چون تازه دعوا که تموم میشه هی میگیم:اینم خواستم بهش بگم اما یادم رفت!!
یادمه دوره دانشجویی دوستم سمانه اومد اتاق و گقت:چرا ما با هم بحث و گفتگو نمی کنیم چرا از تاریخ در زندگی روزمره نمیگیم بیایید شب ها چند ساعتی رو به گفتگو در مورد مبانی تاریخ در زندگی بپردازیم .
سخنرانی پرطمطراقی بود.شب بعد من وفاطمه و سمانه و لیلا و طاهره با اومدن فلاسک چای جلسه رو شروع کردیم.قرار بود از تاریخ اسلام گریزی بزنیم به تاریخ اروپا و بعد یهو سر خر رو کج کنیم برگردیم به وطن و رویداد های سیاسی ایران رو دنبال کنیم
که یهو ما کلیک کردیم به فتحعلیشاه قاجار وحرمسرای مرّوح بخش ایشان و به طرفه العینی دوستی پرسید:شنیدید فلانی تا حالا هفده تا دوست پسر داره از دانشگاه سردشت بگیر تا فنی وهنرو زبان حالا ماشالله به این توانایی اسم های طرف رو قاطی نمیکنه؛اصن بگو چطور تور میکنه؟
که من گفتم:حالا این شلم شورباها چی هستند(خودم دلم پیش شلم شوربای خودم بود؛مجید رو میگم).
تو هم اگه از صبح تا شب تو دانشگاه پلاس باشی به تورت چنتا از این گریگوری ها میچسبه.اینا رو بیخیال به نظرتون سه شنبه رو دودر کنم برم خونه استاد متوجه میشه؟
که دوستان اتفاق نظر داشتند نه بابا اصلا تو باغ نیست.و اینگونه بود که جلسات مبانی تاریخ در زندگی ما در نطفه خاموش شد از بس که به بیراهه رفت.
بهرحال کتاب باحالی بود و من خیلی دوسش داشتم؛این گروه های درمانگری هم جالبه و میتونه شاید گرهی رو باز کنه مع البت اگه پشت بندش نیان پی وی و بپرسند؛چقدر امروز هوا گرم بود بانو!!!
الان تیزیر شبکه سه رو می دیدم
جمع میوه ها جمع بود؛کدو تنبل دروازه بان؛پیاز بوگندو؛سیب زمینی؛هندونه
و خلاصه خیلی باحال بود و من همچنان میخندم خصوصا به اون میوه که کنکور میداد و کدو تنبلی
که توپ رفت تو دروازه و هیچ واکنشی نشون نداد و گفت: ولشکن حال ندارم :))))
+خعـــلی باحال بود :|
یه عده مسافرت بودند
یه عده مکه بودند
یه عده کثیری هم به علت وضعیت اقتصادی امسال ننشستند
و این آخری دردناک بود.
بهش میگم نه رفته کاشون؛ماشین اما خونه ست
حالم از خودم بهم میخوره که این ترس لعنتی تموم نمیشه که من برم این گواهینامه کوفتی بگیرم
ماشین تو خونه باشه و مادر پیاده بره تا دکتر اووف بر من
+رب اشرح لی صدری :|
+چرا باید اینقدر بترسم :||||||||
صابون فیروز؛ اون صابون آبیا؛ریکا؛ تاید اصلا نمیگفت وای به سرم
تا اینکه دیروز در اقدام جل الخالقانه انداختمش تو وایتکس و بعد از نیم ساعت آوردمش بیرون
طرح ابر و باد شکل گرفته بود.طرح زیبایی بود برای بقیه لباس های امیر که یکنواخت شده باید همین فرمون رو پیش بگیرم
اما بعد از نیم ساعت گفتم بهتر نیس که کلا سفید بشه و تا شب تو وایتکس بود و بعد دیگه ابری نبود
صاف و آفتابی بود اما بوی وایتکس میچربید به لباس
و من باز در اقدامی متحیر العقولانه انداختمش یه تو ظرف گلاب دو آتیشه
و امروز درش آوردم و وقتی بو میکنی لباس رو؛ فضای معنوی حکمفرماست و دلو میبره کرب و بلا :)
راستش از بین اعیاد سه تا عید خیلی به دلم میشینه؛عید نوروز،عید فطر و عید غدیر خم
عید غدیر خم یا به قول ما عید سادات یه حلاوت وشیرینی خاصی داره
شهرهای دیگه رو نمیدونم تو روز عید چجوریه اما در شهرستان آران وبیدگل اینطوریه که روز عید غدیر؛همه راهی خانه های سادات میشند و میشه گفت: ترافیک سنگینی در کوچه و خیابان های شهر وجود داره
مادر طبق عادت همیشه اول صبح آبگوشت بار میذاره و بعد رهسپار خونه سادات میشیم.
از بچگی یادمه که اولین خونه سیدی که می رفتیم خونه خانم آقای همسایه بود که هرساله کیکی میده که پودر نارگیل و پودر پسته روشه و برای تبرک سکه؛اسکناسی که منقش به ولایت امام علی(ع) عیدی هم میده.
و آقایون هم خونه آقا اسماعیل خدابیامرز می رفتند که دم خونشون رو آب وجارو کرده بودند.
همه شیک ترین لباس ها رو می پوشند؛خوشحالند وبازار روبوسی داغ داغه.
یادمه دوازده سال پیش در روز عید من ودوستم فاطمه روزه بودیم و عقد اخوت خواندیم و مستحب هست که در این روز عقد اخوت خوانده شود لازم به ذکر است همجنس با همجنس یهو خبطی صورت نگیرد.
خطبه ای که میگه« در راه خدا برادرت شدم، و در راه خدا دوست با صفايت گشتم، و در راه خدا با تو دست دادم، و با خدا و فرشتگان، و كتاب هايش و رسولان و پيامبرانش، و امامان معصوم (درود بر آنان) عهد كردم، بر اينكه اگر از اهل بهشت و شفاعت بودم، و به من اجازه داده شدكه وارد بهشت شوم، به بهشت وارد نشوم مگر اينكه تو هم با من باشى. »
از همون وقت با علی (ع) و خدای علی (ع)عهد بستم که خداوند هرچی پسر بهم بده اسمشون مزین به نام حضرت امیر المومنین باشد.
من این روز عزیز و فرخنده رو به تمام برو بچه های سید و سادات پیج تبریک میگم و منتظر عیدی هستم :)
روزتون خیلی خیلی مبارک
التماس دعا
حالا ایناش رو بیخیال لباس من چی بپوشم
به تاریخ ۱۷شهریور،قیام خونین شهریور:)
«که من نمی شنوم بوی خیر از این اوضاع»
به خودم امیدواری دادم گفتم بد نیت کردی دوباره« آیتی بود ز عذاب»هر چی گرفتیم یکی از یکی بدتر
حافظ رو کنار گذاشتم گفتم خوابه انگار ولشکن...
تا صبح چند بار بیدار شدم یه خوبیش اینـِکه می بینی هنوز صبح نشده ولی در کل فلسفه خواب رو زیر
سوال میبره!!
نماز خوندم با عجله لباسم رو پوشیدم تا با اتوبوس ساعت 6برم اصفهان.نه نونی نه آبی هیچی فقط یه
چای خوردم ویه خداحافظی سریع وسوار اتوبوس شدم..
مثل همیشه که میام دانشگاه یه حسی بهم میگه یه چیزی نیاوردی وهمیشه غلطه،این بار عدل درست
درا ومد،موبایل رو نیاوردم،ای خدا اینم از اول صبحی،حافظ هم که دیشب اتمام حجت کرد باهام...دوباره
به خودم دلداری میدادم ومیگفتم حکمتی داشته حتما،اما عمق فاجعه بالاتر از این حرفا بود ودوباره به
خودم فحش میدادم به خاطر اینهمه مشنگ بودنم..عدل امروز که باید به صدجا زنگ بزنم بایدیادم بره؟؟!!!
ساعت 10 رسیدم دانشگاه تا کارای جلسه دفاع فردا رو انجام بدم خیلی احساس خستگی شدید
میکردم وارد اتاق خانم که میشم با ناله میگه خانم الان سرم درد میکنه حوصله ندارم...میشه ساعت
13:30بیاین ؟؟
آدم چی بگه مثلا بگم نه همین الان انجام بده،کارمنو راه میندازه؟؟عمری!!!!
مونده بودم برم خوابگاه یا بمونم ...یخورده چرخیدیم رفتم نماز خونه دانشکده تا هم یه استراحتی کرده
باشم وهم بتونم یه تمرینی داشته باشم که دیدم مراسم ختم یه بابایی رو برگزار کرده بودند،بساط
چای وخرما مهیا بود.خرما وچای رو برداشتم فاز تسلیت و حزن اندوه گرفتیم ورفتیم داخل
خداییش
خرماش خیلی خوشمزه بود پشیمون شدم چرا باکلاس بازی در آوردیم ویه دونه برداشتم.
مگه زمان رد میشد 13:30 شد رفتم گروه،در اتاقش بسته بود هی گفتم الان میاد... الان میاد....خدا...ساعت 2:30در
اتاقش رو باز کرد با چشمای پف کرده...آی گشت تو اعصابمون..خودم سرم از شدت درد داشت متلاشی
میشد خانم تازه از خواب بیدار میشه بیخود نیست
میگن خدا نکنه یه خانم به جایی برسه دیگه خدارو
بنده نیست!!
تا حدود ساعت چهار دانشگاه بودم تا بعد اومدم خوابگاه وغذای سرد شده ظهر رو که بچه ها خویشتن
داری وتقوا رو به نحو احسن پیشه کرده بودند خوردم.
شب شده بود ومن اصلا استرس فردا رو نداشتم واین منو نگران میکرد،وقتی از هفت دولت آزاد باشی
مطمئن باش از نظام ملوک الطوایفی یا مقام دون پایه ضربه میخوری؟!!
با اینحال اونشب با جوک خوندن
و وبگردی گذشت...
شب چند بار بیدار شدم احساس کردم نمی تونم نفس بکشم حلقم خشک شده بود آب دهنم رو نمی
تونستم قورت بدم آبشار هم شروع شده بود...
خلاصه سرما رو خوردیم!!
آماده شدم واسه نماز صبح...که دیدم کریم زنگ زده به گوشی دوستم...
الو ...سلام
سلام...
الو ...
صداتو دارم کریم بله؟؟
الو بیدار شو هنوز خوابی؟؟
بابا بیدارم چیه بگو...
نمی تونستم اون موقع داد بزنم بابا صدام گرفته چی کار داری؟؟؟
الوووو....
خدا حالا ببین با آنتن دهیشون
رفتم تو محوطه...
الوسلام...
سلام چرا جواب نمیدی؟؟؟
بابا آنتن نمیده شما کجا هستین؟!!
ما عوارضی هستیم میگن تصادف شده جاده رو بسته جاده یخ زده لغزنده است نمیزارن بیایم!!!!
غالب رو بدجور تهی کردم یعنی چی نمیاین ؟؟!!
نه نمیشه یه ساعت اینجاییم نمیزارن..
حالا بود که مونده بودم چیکار کنم!!
دیگه حرفای کریم به گوشم نمیرسید
رفتم نمازم رو بخونم ولی آرووم اشک می ریختم خیلی سخته تو غربت غریب تر بشی..
کل تداکارت جلسه رو به عهده خانواده گذاشته بودم میوه شیرینی ...وحالا که اونا نیستن چه خاکی به
سر بگیرم اول صبحی...
کاریش نمیشد کرد راضی نبودم به خاطر یه دفاع چرت واسه خانواده اتفاق بدی بیفته...
صدا محیا زدم وجریان رو گفتم ساعت 7 صبح رفتیم بیرون سوز سرد دی ماه خیلی خفن بود...
منم که سرماخورده رمق دویدن نداشتم ولی چاره نداشتم کل مسیر خوابگاه رو با محیا دویدیم دیگه به
هن هن افتادم سرما مستقیما می رفت تو ریه ام همه جا بسته بود آخه اون موقع کدوم مغازه بازه واقعا
اعصابم ریخته بود بهم ساق پام بشدت درد گرفته بود نمی تونستم بدوم احساس میکردم الان
میشکنه...یعنی هیچ جا باز نبود غیر چنتا سوپری...مرده شور هرچی میوه وشیرینی هست رو ببره...
مجبور شدم 4تا آب معدنی،رانی،کیک بگیرم وچنتا خوراکی برای بچه های که میان جلسه...
همون چهارتا خورده قلم جنس شد 20 هزارتومن..
واقعا پی بردم که تو این وضعیت اقتصادی ما از حالت شعب
ابی طالب داریم به قبرستان بقیع نزدیک میشیم...
یه ربع به 8بود ومن هنوز درگیر حاشیه جلسه بودم
خدایا کمکم کن...یا شازده قاسم...
8:10رسیدم سر جلسه دفاع داور خارجی اومده بود ومن هنوز پاور پوینت رو آماده نکرده بود سوره حمد
شاکر نژاد رو که یکی از بچه ها بهم داده بود رو گذاشتم اصلا استرس ارائه رو نداشتم وجلسه غریبونهای بود دوتا پسر ترم پایینی خودم بودند ومن تا حالا ندیده بودمشون وچهارتا دوستای خودم وخانواده که
حیف نشدباشند...
بعد یه ربع داوران شروع کردند به شستن ما...
وحی منزل نیست اما گفته میشه بهتره تو اینجور مواقع هرچی داور گفت یادداشت کنی تا بعد اصلاحات
رو انجام بدی..
رفتم شروع کنم به نوشتن که دیدم خودکار سر نداره ما هم همش باید فیلم داشته
باشیم...
خودم رو نباختم...
اصلا یادم نمیاد کی شد فقط یک لوله...
حدود چهل دقیقه داشتم یادداشت
میکردم گاهی به خط ثلث وگاه خط نستعلیق...
بعد از اون راهنما باید دفاع کنه هم از دانشجو هم از پایان نامه،راهنمای ما هم نه گذاشت نه برداشت
وبا خنده گفت شما پایان نامه رو شهید کردین!!!
هنگ مونده بودم ..
یه پسر هم زد زیر خنده تو دلم گفتم
زهر مار بیشعور...
خدا می بینی ما رو با کیا 75میلیون کردی؟؟؟
ولی خداییش مشاور خیلی آدم فهمیده وباشعوری بود واز
سفرهایی که رفتم حرف زد وکمک فراوانی کرد...
با اینحال ساعت 10 اعلام کردند که با درجه عالی 19/25 پاس کردند وموفقیت شما رو تبریک می گوییم..
اما نمی دونم چرا اصلا خوشحال نشدم اصلا...
جامعه آغوش پر مهرت رو باز کن که یه بیکار دیگه هم اومد...
تجدید خاطره به تاریخ ۹۱/۱۰/۵
حیفم اومد فقط استوری باشه
خونه های خشت و گلی که پر از درس تاریخ و زندگی ست.
خیلی هامون تو همین اتاق ها و پستو هاش بازی کردیم،
قایم موشک بازی کردیم،شبا رو پشت بومش ستاره ها رو رصد کردیم
و شش دونگ به نام خودمون زدیم اون ستاره پر نور و بزرگ رو،
اون شهاب سنگ هایی که بهمون گفته بودند امامزاده ها دارند به دیدن هم میرند و ما همون لحظه آرزو میکردیم.
خونه های قدیمی با حوض های آبی وسط خونه که پر از ماهی قرمز بود و برای سفره هفت سین دل نگرانی نداشتیم.
خونه های قدیمی که ما رو یاد پدربزرگ ها و مادربزرگ ها میندازه.
اما داره این خونه ها یکی یکی تبدیل به آپارتمان میشه و اونوقته که آدم دلش میگیره. شهرستان من آران و بیدگل پر از این خونه های خاطره انگیز هست که نیازمند کمی توجه از سوی مسئولین شهرستان و میراث فرهنگی و گردشگری ست.
با وجود کویر مرنجاب،منطقه سُنبک،ویگل. باید در جذب توریست خصوصا خارجی همه آحاد مردم همت کنند.
وقتی می تونیم انواع فستیوال ها رو در همین کویر داشته باشیم.
ورزشی،مثل والیبال،موتور سواری،بادباک بازی،شترسواری(تو سفر اخیری که داشتم بابت یه مسیر کوتاهی که سوار فیل شدیم حدود 120 هزار تومن دادیم،چرا ما شتر سواری نداشته باشیم)
جشنواره خوراکی[آبگوشت،خیارسرکه،نون مُچه،آش شولی و ...]
و حالا این خونه ها،بالتبع با اومدن توریست به منطقه،اقامت گاه و استراحتگاه هم مطرحه،چه خوبه که خیرین و سرمایه داران منطقه همتی کنند
و با مرمت و بازسازی خونه های قدیمی شهرستان که کم هم نیست علاوه بر بازسازی باعث افزایش نیروی کار و جذب توریست شوند و حتی برای همایش ها و مراسم خاص میشه از این خونه ها بهره مند شد.
بیایید با هم این منطقه رو جهانی کنیم.
+راستی کلنگ سینما که به زمین خورد،زمین خورد؟!
مجید:بیا بریم بیرون.
من:نچ،قسمت حساس کتاب رسیدم.
مجید:این همه کتاب میخونی و فیلم می بینی،اول افسردگی میگیری،بعد میمیری
من:مگه آدم،از کتاب خوندن و فیلم دیدن افسرده میشه،
گمان نکنم. اتفاقا اکسیر جوانی ست هرچی کتاب و فیلم خوبه بخونی و ببینی
میدونی من چی افسرده ام میکنه،اینکه هِلک هِلک بلند شم برم پارک،بعد ببینم یه بچه دوماهه دامن باباشه و باباش فرت فرت قلیون میکشه و مادرش سرش تو گوشیه.
این حال منو بد میکنه و دوست دارم سر هردوتاشون رو با چاقو اره ای ببرم.
حالا چرا اره ای؟
-دردش بیشتره خب
مجید:دیوونه هم شدی
[تلویزیون پیش پرده یک سریال رو نشون میده،زن سریال اسلحه در دست میگه:دروغ میگی مثه سگ]
من: چرا میگه دروغ میگی مثه سگ،نمیگه گاو،گربه،شغال،چرا همیشه سگ؟
مجید:والا چمیدونم،توام با این سوالاتت
من: میدونی شبیه این میمونه که فقط به انار میگن صد دانه یاقوت،دسته به دسته،انگار بقیه میوه ها شلخته هر جا نشستند.
یعنی بقیه حیوونا دروغ نمیگن،لابد حیوونا میگن دروغ میگی مثه آدم ابوالبشر،این انسان جفا پیشه،خسران دیده ی هبوط کرده،لابد.
مجید،تو هم افسردگی گرفتی هم دیوانه شدی من رفتم تو باش و جک و جونورهای اطرافت.
من:[سرچ در گوگل]چرا گفته میشه دروغ میگی مثه سگ،بیا تکلیف روشن کن.
شما می دونید چرا؟
#کتاب #درمان_شوپنهاور #دلدادگی #دهکده_حیوانات #آن_چیست_که_چیستان_است_در_دست_لینچان_است.