تجویز عاشقانه

دختـر هابیل سه شنبه سی ام بهمن ۱۳۹۷ 8:59
یه حسی بهم میگه با توجه به این دنیای پر از حرمان و یاس

برو کتابخونه و برو قفسه کتاب شعر و کتاب شعر مهدی اخوان ثالث و شاملو رو بگیر و تگری بنوش

«هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود

من نخواهم برد، این از یاد

کآتشی بودیم بر ما آب پاشیدند

گفتم و می‌گویم و پیوسته خواهم گفت

ور رود بود و نبودم

همچنان که رفته است و می‌رود

بر باد»

دیالوگ های فلسفی

دختـر هابیل دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۷ 12:57
دیالوگ امیر علی ۳ساله و نه ماهه با امیر حسین ۷ساله
[تو پذیرایی در حال چیدن خرما داخل دیس]

امیرعلی:ننه آقا و بابا احمد رفتن پیش خدا
امیرحسین:نه بابا رفتن زیرخاک،تو قبرن،مادر صباری منم اونجاست
امیرعلی:ای پسره ی بی عقل(این کلمه رو از باب اسفنجی یاد گرفته)

امیرحسین: خرما در دهان دیوونه اونا مردن،زیر خاکن

امیرعلی:میخوای با این تفنگم تیرت بزنم ببینی میری توی قبر یا پیش خدا.

خنده ی حضار در اتاق و فرار امیرحسین:))

عقل جن

دختـر هابیل دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۷ 12:51
خونه رو مورچه داره میبره

یادمه سم مورچه گرفتم بعد گفتم امیر یه بار ناغافل نخوره  بزارم جایی که عقل جن هم بهش نرسه

انگاری زیادی ایده ام هوشمندانه بوده،آخه عقل خودمم بهش نمیرسه که کجا گذاشتم :|

بی تو مهتاب شبی...

دختـر هابیل دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۷ 7:17
بابا که میره یهو خودت رو وسط یه جمعیتی می بینی که انگار هیچ کس رو نمی شناسی و چه حس ترسناکی هست تنهایی و غریبی.

اوایل که بابا نبود من بیشتر تو شوک بودم،درسته قلبش درد میکرد اما توقع یهویی رفتنش رو نداشتم.
هرچند مرگ آدم ها رو بی توقع میکنه.

حالا وسط مجالس روضه خونیش من یاد حرفا و اصطلاحات بابام می افتادم و بابت شوخ طبعیش خنده ام میگرفت.

مداحی که بقول بابا یه دکلمه و چند تا بیت شعر داره  یا یه بار میشه پدری مهربان و یا میگه مادری مهربان و کلی یــخ سرخ میکنه و پول و به جیب میزنه برو که رفتیم.الحق و الانصاف برای مراسم خودش هم زیاد یخ سرخ کردند.

یا یهو یه بشکن میزد و می گفت:اگه خروس بدونه،شب تا سحر میخونه
که مادر میگفت:دیگه چی شده و طبق آخرین اخبار از بنگاه سخن پراکنی کارخونه ی برق، مثلا اعلام میداشت فردا هیئت قائمیه چلو کباب میدن،یــادت باشه.

یادمه یه بار مادر تو حیاط از صبح علی الطلوع در حال مهیا کردن کله پاچه بود که بابا گفت:وقت پختن من و تو،وقت خوردن صد و دو،و خیلی ریز و موشکافانه داشتن نقدی بر بقیه دوستان میزدند که یه تکونی به خودتون بدین من باب تعاون و همکاری.

امروز دومین سالی هست که بابای شوخ طبع و خندان من نیست،دلتنگی در واژه نمی گنجد بسان دوستت دارم.

وقتی در آستانه سال نو یا ماه رمضان افرادی پیام میدن شما دختر احمد آقا هستین؟این مقدار پول رو واریز میکنم بدید به مستحق،خدابیامرز باباتون هم دست به خیر داشتن،این اعتمادشون به من از اعتبار توست بابا،من هرچه دارم به طفیل وجود توست،هوامو خیلی داشته باش...

ممنون میشم برای همه ی اموات و مخصوصا بابای من فاتحه و صلوات بفرستید.

دی دار

دختـر هابیل شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۷ 10:39
فصل زمستون همیشه برای من حکم مرگ تدریجی داشته،یه خواب زمستونی که خدا خدا میکنم زود تموم بشه،بیحالی،بی اشتهایی ،خستگی مفرط،ضعف شدید، تنگی نفس و قس علی هذا

شرایط به گومرغی ترین حالت ممکن پیش میره،منی که در هفته چند کتاب تموم میکنم این فصل به زور یکی یا دوتا،و این یعنی عذاب وجدان
 
 به پیشنهاد مجید،یه آزمایش کلی میگیرم،آهن و خون تا حدودی پایین بود اما با اختلاف فاحش اسکار کمبود تعلق میگیره به ویتامین ‌‌« دی »
و ویتامین دی که باید بین سی تا صد باشه از من با نهایت تاسف و تاثر پنج هست.و این یعنی فقر شدید ویتامین دی.

اول به سواحل نیلگون آنتالیا فکر کردم،بعد گفتم حیاط خونه خودم چه کم از آنتالیا دارد.

خلاصه دردسرتون ندم با توجه به میزان حجاب اسلامی ما خانم های بزرگوار،زندگی در قوطی کبریت هایی به نام آپارتمان،وجود پرده های ضخیم،ضخیم تر از پرده ی کعبه،این نور لامصب چجوری بتابه به درون اتاق.
اگه شب ها از ضعف پا خوابتون نمیبره،اگه صبحا دچار تنگی نفس هستید،کل روز خسته هستید یه آزمایش بگیرید بد نیست.

دی دار هر روزه ی من با آفتاب ساعت ده صبح تو حیاط،هم شپش ها کشته میشن،هم دی داری تازه میکنم.

زندگی دی داریتون غنــی.

سرباز پرتقالی

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۷ 14:39
وقتی  چند ماه پیش خواهرزاده ی گرام سربازی  ۰۸ افتاد
سرچ کردم ۰۸کجاست؟
اکه هی ،بخشکی شانس،
۰۸خاش،استان سیستان و بلوچستان
تو گوگل زدم،سربازی در خاش
اولین تصویری که من و امیر علی دیدیم
 سربازی بود خودکشی کرده بود اونم با یه تیر تو مغز خودش یه چیز تو مایه های خودکشی ارنست همینگوی.

صفحه رو زود بستم و هر چه امیر خواست باز ببینه گفتم قطع شد.و خیال کردم از ذهنش پاک شده
امروز پرتقال قاچ کردم تا با هم بخوریم پرتقال خونی بود،که یهو امیر گفت:‌مامان این پرتقاله هم مثه سربازه خونیه.

و هنگ موندم که ذهن بچه به این راحتی پاک شدنی نیست،باید حواسم به رفتار و کردارم بیشتر باشه من یه اعجوبه ی دوست داشتنی تو خونه دارم.

شیکاگو باز آمد

دختـر هابیل سه شنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۷ 11:39
گاهی وقتا فکر میکنم چقدر حس بیخیالی خوبه،سرتو مثل کبک زیر برف کنی و بیخیال زمونه باشی،خجسته دل از هفت دولت آزاد.
شد شد،نشد نشد ولشکن.
اینکه سی تی اسکن وجودت دم به دقه فعال باش چیز خوبی نیست،اعصاب خوردیه،خودخوریه.

 

اینجور وقتا هرجابری حتی اگه تو ماشین هم نشسته باشی،صحنه هایی می بینی که باز دلت رو به درد میاره.

وارد داروخونه میشم منتظر میشم تا نوبتم بشه،مردی که هر چند دقیقه یه بار دست تو موهای پریشونش میکشه به متصدی میگه:نمیشه به جا بسته کامل قرص،یه بسته بردارم؟!

نگاه به داروها میکنه قیمت رو که می شنوه میگه پس این مای بی بی رو نمیخوام،این شربت رو هم نمیخوام حالا،همون یه بسته قرص رو پس بدین 
مسئول داروخونه کلافه میشه،و میگه آخرش چیکار کنم؟!
پولای تو جیبش رو درمیاره،دو تومنی،پونصدی،هزاری...،بزور میتونه فقط پول یه بسته رو بده،یکی نیست به مسئول مربوطه بگه کلافه شدن نداره،این چونه زدن ها و استخاره کردن برای داروها همش سر نداریه،

فروشگاه میرم،هرچند اصولا سعی میکنم زیاد نرم و این امر خطیر رو به مجید و امیر واگذار میکنم،در حال برانداز کردن قفسه هستم که یه خانواده وارد فروشگاه میشن،از هدبندی که مرد به سر داره و دست های یخ کرده و کرخت شده ی بچه ها و مادرش،معلومه با موتور اومدن،سریع پسر بچه به همراه خواهرش یه چرخ خرید برمیدارن که باباش میگه:بزار سر جاش،من همه ی پولم سی و دو تومن بیشتر نیست،تازه باید بنزین هم بزنم،که چهره بچه  ها تو هم میره و مادر میگه:خب نه برنج داریم،نه گوشت،نه پنیر اصن چی تو خونه داریم و با حالت قهر ازفروشگاه میزنه بیرون.

یا وقتی زنی ضایعات مرغ رو میگیره تا برای بچه هاش سوپ درست کنه،چون وسعش نمیرسه و همسرش زندانیه،

مجید میگه:بیخیال شو،هرچی فکر کنی بیشتر اعصابت خورد میشه،کاری هم دستت نیس،اما مگه میشه تو این صحنه ها رو ببینی و ککت هم نگزه،
امسال نسبت به سال های قبل،گرونی بیداد کرد،و خیلی ها کم آوردن،حتی خانمی که اومد پیشم و گفت:به همین قبله برای سیر کردن بچه هام میخوام گناه کنم چاره ای ندارم.

راستش امسال برای کمک به مستمندان با توجه به شرایط اقتصادی خواستم آستین بالا نزنم،چون اکثرا همین وضعیت مشابه رو دارن،اما بعد گفتم خیلی ها چشم انتظارن،زنان بیوه،افراد یتیم،افرادی که مستمری بگیر نیستند و گرسنه سر به بالین میذارن،

برای همین مصمم شدم امسال هم برنامه کمک به مستمندان رو داشته باشیم حتی اگر هزینه کمک به یک نفر جور شد.

پیشاپیش قدردان همراهی همیشگی شما هستم.
شماره کارت بانک ملت:
6104337973143439
زهرا سعدآبادی بیدگلی

حرف یـِشت

دختـر هابیل یکشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۷ 21:50
مجید:عشقم(منو میگه ها)این ماشینی که زدی تو دیوار کلی از ک*** افتاد 
امیر:مامان بابا حرف یِشت(زشت) زد،باید بگه باسن.

آیا روا نیست من این جوجه شیرین زبون رو انجه انجه کنم
انجه انجه یه چیزایی تو مایه های یه لقمه چپ کردنه

دهه ی...؟

دختـر هابیل جمعه نوزدهم بهمن ۱۳۹۷ 23:25
به پیشنهاد مادر،میریم روضه حضرت زهرا(س)

 

مداح وسط روضه یهو انگار چیزی یادش بیاد با ناله و سوز و گداز میگه:نکنه بیست و دو بهمن بیاد و نری راهپیمایی تو مسئولی،زمان شاه ما هیچی نداشتیم الان همه چی گل و بلبله!!

دروغ چرا تا قبر آ.آ.آ.آ

یه زمانی عاشق دهه فجر بودم،این پرچم های مثلثی سه رنگ که تومدرسه آذین بند کلاس و راهرو مدرسه میشد،سرودهای انقلابی،سریال های مختص این دهه.

اما کم کم ماهیت انقلاب فرق کرد،انقلابی که برای فقرزدایی و عدالت علوی و مبارزه با فساد اقتصادی و نابودی کاخ نشینی روی کار اومده بود،یهو خودش شد سمبل اشراف گرایی.

یه دوره ای فیدل کاستروِ خدا بیامرز،قربون سادگی رواق و مرقد امام میره و طفلی نمیدونست که زمونه رنگ و وارنگ زیاد داره،دو رنگی زیادتر و حالا بیا و ببین چه جلال و چه جبروتی؟!

تاریخ میگه مردم از ظلم اموی به عدل عباسی پناه آوردند اما بعد گفتن‌:بنازیم به همون ظلم اموی که حداقل روراست بود و علنی،نه تزویر عباسی که امام رضا رو مسموم میکنه و بعد کنار جنازه مویه.

شاه طاغوتی رو زمین زدند اما از زمین هزاران شاه و شاهزاده(شما بخوانید آقا زاده)شکوفه زد،با پیشانی های مهر خورده که گاهی فکر میکنم پدر من که این همه نماز میخوند جای مهر نداشت اینا از کجاشون جزو دسته مهرداران شدند؟

با همین جامهری و محاسن مصلحتی و ریاکاری همیشگی،وام های میلیاردی بلاعوض گرفتند و سر من و تو رو شیره مالیدن و بعد هم سر بزنگاه فلنگ بستند و رفتند و طبق معمول همیشگی علی موند وحوضش.

بیچاره و بدبخت،بدبخت تر شد و حسرت به دل.

وقتی تو مناظره ها می بینی یمین و یسار در حال بچاپ بچاپ هست، دارند همدیگه رو لو میدن،تو دلت به چی باید خوش باشه،هر کی پای این سفره نشست چترباز قهاری بود برای هفت نسل بعد خودش هم برداشت و رفت.

خلاصه که بـــد دهه و زمونـه ای شده بـــــــد!!

خداحافظ

دختـر هابیل دوشنبه یکم بهمن ۱۳۹۷ 17:0
جمعه موهای سپیدش رو شونه زدم ازش عکس گرفتم و کپشن هم براش نوشتم چهارشنبه های خیلی سفید.

برای خودم تفسیر قرآن و احکام آوردم که ایرادی نداره بهرحال دیدن موی پیرزن اشکال نداره،اما دلم نیومد شیر کنم،پاکش کردم.

هربار ازش عکس میگرفتم و موهاش زیاد پیدا بود می گفت:نه پاکش کن،امام زمان(عج) راضی نیست.

و حالا مادربزرگ دوست داشتنی و زیبای من آسمانی شد.
تا ابد دلتنگ دعاهای قشنگت هستم.

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان