قهری؟؟؟ ننننععع

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۹ 18:12

ملت بچه میخوابونند برای یه امری، ما میخوابونیم واسه کتاب خوندن

بعد میگم:تا دو میخونم ولی تا سه و نیم صبح ادامه داره

کتاب ایهام سید حسام‌الدین رایگانی رو میخوندم اونجایی که مجتبی:بعد از شنیدن اولین کلمه از نفس دلش هری ریخت و عاشق شد یاد عشق و عاشقی خودم افتادم
مجید اون موقع میرفت کلاس کنکور،موقع جهاز برون یکی از فامیل بود بگمونم فرزانه خاله، همه خونه ی ما بودند، تلفن زنگ خورد دم غروب بود، مجید پشت خط گفت:سلام 
مامانم اونجاست، گفتم آره 
بعد نمیدونم چی شد که یهو گفت:قهری؟! 
بند دلم پاره شد 
مثه بز با صدای لرزون و اینکه واسه چی قهر باشم گفتم:نننننععععع
تا نصف شب هی این دیالوگ رو پیش خودم تکرار میکردم
قهری؟؟؟ نننعععع
قهری؟؟؟ نننعععع
قهری؟؟؟ نننعععع
نمیدونستم یه همین رد و بدل شدن دو کلمه چشام رو بیخواب میکنه و انگار یه یه عالمه زن قجری تو حیاط دلم رخت میشورن. 
امان از عاشقی
 

نسیم شمال

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۹ 16:13

چه خبر از اهواز، هوا چجوره؟!
گرررررم، آتیش میباره، شررررجی حسابی
بابا خدابیامرز:به فاطمه بگو بیاد اینجا(مشهد قالی) یه شومالی میاد خنک
من:باشه میگم
بابا:بگو بیاد شمال میاد
من:فاطمه، بابام میگه بیا روستا نسیم خنکی در حال وزیدن
بابا:نسیم چیه، شمال حسابی میاد
بابا فقط ما میگیم شمال میاد، جنوب که شمال نمیاد، نسیم میاد
بابا الان یک شمال داغی میاد که هیچ نسیمی جایگزینش نیست. 
 

دمنوش

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۹ 16:12

تو مطب دکتر نشستم که زیر نویس برنامه تلویزیون نوشته:چه نوشیدنی رو برای آرامش توصیه می کنید:
یهو من میگم:ترکیب مرگ موش و سیانور، محشره و کارساز
که منشی با دستش یه پرفکت حواله ام میکنه
آرامش کیلو چند؟!

+تو فرم دکتر جلوی تعیین جنسیت، نفر قبلی جلو جنس نوشته بود، خوش جنس، مونث:) 

حالا چی بگم؟!

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۹ 16:11

فرشته:با چنتا از دوستام که تو رادیو کاشان کار میکنن گفتم، یه هم اتاقی دارم که هم صدای خوبی داره هم خوب طنز می نویسه،

 گفتن:متن هات رو براشون بفرستم بری اونجا، چنتا شعر و دکلمه هم بخونی،

 

من:ممنون، لطف داری، چه شعری؟!

فرشته:هرچی تو ذهنته!!

من:در حال حاضر یه توپ دارم قلقلیه تو ذهنمه

فرشته:یخ کنی

من:)))))))))) 

جلو رو بپا

دختـر هابیل جمعه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۹ 2:10

از این تریبون اعلام میدارم

همینطور که  خوردن شست پا به پایه مبل زجرآوره

خوردن پک و پهلو به لبه اوپن هم طاقت فرساست. 

امضا:یک زخم خورده:/

الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی

دختـر هابیل دوشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۹ 15:53

این داستان:روزئولا
مجید[در حال خوابوندن بچه]چرا بدنش داغه؟ تب داره
تب نداشت، الان غذاش رو بهش دادم، دست به بدنش گذاشتم، دیدم داغ داغه، تنوری
به محضی که بچه ها مریض میشن من دیگه اون آدم سابق نیستم
قمی ها یه اصطلاحی دارند و اون اینکه «گوشتم لب طاقچه ست» تا اینا طوریشون بچه، من از غصه آب شدم، و از اونور امامزاده های اطراف پولدار، ده تومن نذر شازده محمد، پنج تومن، شازده هاشم، پنج تومن شازده قاسم، دیگه یعنی یکی باید منو از پریز بکشه بیرون. 
تازه نذر معنوی و صلوات و امن یجیب هم بماند، زنگ زدم به خانم دکی که تبش 38 به بالاست شیاف بذارم، گفت نه، با تب بر مرتب بیار پایین، احتمالا برای دندونشه، پاشویه هم بده
ساعت یک نصف شب بود، مامانم اومد خونمون و گفت:چه با بچم کردین، طوریش نبود، حتما چشم خورده، هزاااااار بار گفتم عکسش رو نذار اینور و اونور، مردم چشم میزنن گلم رو، اسفند دود کن، نمک دور سرش گردوندی؟!
با آب ولرم و کاسنی و شوید پاشویه دادم، تا صبح هی چک کردم تب رو و آب و مایعات دادم، روز دوم باز عصر به بد داغ داغ شد، آتیش از سرش میبارید، خواهرم گفت:ببرش دکتر هرجور هست، تشنج نکنه رو دستت بمونه
من که بی تنبور هم می رقصیدم به مجید گفتم بریم، مجید داشت شام میخورد، میخواستم خفه اش کنم، آخه تو این وضعیت
آدم گشنش میشه
آب از گلوی آدم پایین نمیره، تو نشستی نون میخوری
مامان و خواهرم و بابای مجید خونمون بودند که ما رفتیم دنبال دکتر
کلینیک که دکتر نداشت، درمونگاه هم تعطیل بود تو بگو بچه چرا روزهای تعطیل مریض میشی. 
در حال رفتن به مطب دکتر دیگه بودیم که دیدم برقاش خاموش شد و دکتر استارت ماشبن رو زد، مجید جلدی پرید پایین و دکتر لطف کرد و بچه رو ویزیت کرد
تشخیص داده شد ویروسه روزئولا ست و تب بالا چند روز داره و بعد بیرون ریختگی بدن، برای دندون نیست، مراقب تبش باشید
شیاف هم استفاده کنید اگه تب بالا باشه، اما تب بر مرتب استفاده بشه، دیگه پاشویه شروع شد مرتب، بغلم بود و ناله میکرد، آب شده بود و بی رمق، دلم میخواست همه ی دردهاش رو من می کشیدم و اینقدر درد نکشه. 
خودم رفتم رو وزنه عرض چهار روز، دو کیلو وزن کم کردم و کلی حرص خوردم
ویروس روزئولا بین بچه های شش ماهه تا دوسال شایع هست، خود ویروس خیلی خطرناک نیست، اما خیلی از بچه ها بواسطه تب ناگهانی این ویروس، تشنجی میشن
خلاصه تو یه هفته، وضعیت روح سابی داشتیم
امیدوارم هیچ بچه ای بیمار نباشه، چون بی تابی مادر از خود بچه بیشتر
اللهم اشف کل مریض 

 

رفیق بی کلک مادر

دختـر هابیل دوشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۹ 14:44

کی گفته رفیق بی کلک مادر

همین خود من، وقتی می بینم امیر سویق نمیخوره

سویق رو میریزم تو آب هندونه،آب طالبی،سالاد الویه و هرچی میشه لاپوشونی کرد و به ریش نداشته امیر میخندم. 

+شدم شبیه مادرم، بچه بودیم میگفت:برید بچه های مردم رو ببینید دوبق دوبق دهنشون میجنبه، اونوخ شما رو نگاه، عین لته گنجشک چیزی میخورید. 

 

 

برکت

دختـر هابیل چهارشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۹ 15:36

بابا خدا بیامرزم میگفت:پوست هندونه وخربزه، بنه سبزی رو دور نریزید

بدید به حیون حشر جگرش حال بیاد. 

دایی یه هندونه خرید،ترشیده بود، برد دم یه دشت مش حسن گفت:بده به گاوت

گاو مش حسن، مااااای پر طول و تفسیری کشید.

مش حسن گفت:وایسا یه دقه،یه دسته ریحون چید و گفت:اینم برای شما

دایی، نصف ریحون رو داد به خاله

خاله گفت:وایسا یه دقه، یه کاسه آش رشته پر ملات داد به دایی، و گفت:اینم برای شما

دایی آش رو آورد خونه،تو خونه مهمون بود، به همه سر یه پیاله آش رسید

این زنجیره می تونه تا ابد ادامه پیدا کنه

خلاصه از یه هندونه ترشیده، رسیدیم به آش رشته

اِنَّ الْمُصَّدِّقینَ وَالمُصَّدِّقاتِ وَ اَقْرَضُوا اللهَ

قَرضاً حَسَناً یُضاعفُ لَهُمْ وَ لَهُمْ اَجْرٌ کَریمٌ

نژاد

دختـر هابیل چهارشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۹ 2:50

آمریکا شده غلغله تظاهرات ضد نژاد پرستی

و با شعار نمی توانم نفس بکشم، نفس همه رو بریده

 

و صدا و سیمای ایران هم که از این بابت براش عروسی ه.

 

چنان با آب و تاب از آزار و اذیت و کشتار دم میزنه که انگار فکر کرده ملت زوال عقل دارند و آبان بزن دررو یادشون رفته.

 

از نژاد پرستی تاریخی آمریکا میگه، ظلمی که به سرخ پوست ها و سیاه پوستا میشه.

 

داشتم فکر میکردم ما ایرانیا نژاد پرست هستیم؟!

بچه تر که بودیم اینجوری بهمون گفته بودند، بیرون نریا یا بچه گیره میگیرتت، یا افغانی

اگه دست به چیزی که میکروب داشت،میزدی میگفتن دست نزن، افغانی بهش دست زده.

یا یه چهره زشت و کریه رو میخواستن مثال بزنن میگفتن:مثه افغانیا میمونه

اصن یجور فحش محسوب میشد.

 

هرچند در قرآن معیار و میزان برتری، تقوای الهی ست

 

اما آدما دوتا دوتا چهارتاشون فرق میکنه

یا نژادپرستیم، یا نژاد دیگر پرستیم،ایرانی بودنمون رو مخفی میکنیم که همه چیز اروپایی و آمریکایی به نظر برسه.

 

در شکل خردتر پسوند فامیلی رو برمیداریم، لهجه رو تغییر میدیم که اونی باشه که تو چشم بیشتر میاد.

ما آدم های عجیبی هستیم... 

کولیک

دختـر هابیل دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۹ 18:26

امیرحسین که بدنیا اومد، بچه آرومی بود، شب ها میخوابید بدون اینکه تو دل شب گریه کنه
یادمه سه شب اول من نتونسته بودم بخوابم و وقتی شب  بچه رو به مادرم و مجید سپردم و گفتم تو خواب خفه نشه، خوابتون نبره، ال نشه بل نشه که مجید و مادرم همزمان گفتن:بخوااااب دیگه اوووف

راستش اونقدر استرس داشتم اما باید میخوابیدم، خوابیدم نزدیک دو سه ساعت بعد یهو بلند شده بودم منگ منگ و اینکه اصلا جایی رو نمی دیدم، احساس کردم کور شدم، هی میگفتم:بچم کجاست، ومادرم میگفت:بغل مجید هست تو بخواب

خواهرم میگفت:علی تا ده روز خوب خوابید، بعد دل دردهاش شروع شد.

ده روز گذشت و بچک دل درد نداشت و شبا راحت میخوابید تا صبح، حتی شیر هم نمی خورد

پونزده روز گذشت و گفتم:خب خدا رو شکر این دل دردی نیست و گریه نمیکنه

اما شب شانزدهم یهو ساعت چهار شروع کرد به گریه کردن

و این یعنی شروع #کولیک، گریه نبود، جیغ بنفش بود، ضجه بود.

بالاآوردن های عجیب غریب، همه میگفتن چهارماه طول میکشه، چهارماه واقعا زیاد بود و من جون نداشتم، دیگه روزها رو میشمردم برای پایان، تو تقویم شماره معکوس زده بودم که کی چهارماه تموم میشه،مثلا ساعت دو بعد از ظهر میشد میگفتم فقط ده ساعت دیگه تا پایان این روز باقی مونده طاقت بیار.

البته گاهی تو دستشویی گریه میکردم و بخودم امیدواری می دادم، ایشون از ساعت چهار صبح شروع به گریه میکرد تااااا دوازده شب که یهو آروم میشد و میخوابید، چهار ساعت میخوابید و دوباره بیست ساعت نق، گریه، بالاآوردن،

یادمه یکی از همسایه ها به مادرم گفت:ما بچه هامون که گریه کن هستن میبریمش خونه یه زیسمون(زنی که تازه زایمان کرده) و میگیم گریه بچه من رو بده به بچه اینا.

هرچند خرافات هست اما تو دل خرافات هم دلم نمی اومد یکی دیگه رو به ستوه بیارم.

پروسه سختی بود، کاهش وزن شدید پیدا کرده بودم، به هیچی نمی تونستم برسم،

 همش در حال سرچ کردن بودم که چی باعث میشه کمتر گریه کنه، دعا برای گریه نوزاد، چی بخورم چی نخورم، طرز بغل گرفتن کودک کولیک، دارو چی بدم

تا چهارماه قید لبنیات رو زدم، قبل و بعد غذا عرق نعنا خوردم، به روش خاص بغلش گرفتم
صدای سپید رو دوست داشت،چون اون تایم گوشی نداشتم، با صدای هود خوابش میبرد، صبح تا شب صدای هود تو خونه ی ما می اومد،اصن گهواره رو برده بودم تو آشپزخونه. یه بار امیر گفت:مامان میشه خاموشش کنی، سرم گیج میره

با صدای لالایی مجید هم خوابش میبرد اما یه وقتایی هم هیچ فایده نداشت، و میدیدی با زیر شلواری و دمپایی، باید تو ماشین می نشستی و هی خیابون ها رو متر کنی، مع البت تا از ماشین پیاده میشدی، بیدار میشد
یادمه یه بار تو سجده التماس خدا و ائمه میکردم که بخوابه تا منم بخوابم که حدود ده دقیقه خوابم برده بود و از صدای گریه اش بیدار شدم.

انواع شربت و قطره رو استفاده کردم اما هیچی #کولیکز نمیشد، یهو آروم میگرفت.

خلاصه در آستانه چهارماهگی دل دردش بهتر شد اما وابستگیش همچنان زیاد بود و مثل کانگورو بهم وصل بود.

خلاصه اونایی که تا یه بچه میبینین قند تو دلتون آب میشه، پیه همه چیز رو به تنتون بمالید و خودتون رو برای همه شرايط آماده کنید. 

زرد قناری

دختـر هابیل دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۹ 18:25

واقعیت اینه که فرزندی که زردی نداره، مادرش و ایضا خود بچه ده هیچ از زردی گرفتگان جلوتر هستند.

 

سر امیر علی چون جثه کوچکتری داشت، دلم نمی اومد سوزن سوزنش کنم، و پروسه زردیش چهل روز طول کشید.

 

سر امیر حسین اول دعا کردم نداشته باشه اما کسی وقعی به دعای من ننهاد و همون روز اول زردیش هفت بود، که گفتن برای نصف روز زیاده و بستری بشه.

 

بچه رو لخت کردن و یه چشم بند دادن و گفتن زیر نور قرار میگیره باید حتما داشته باشه وگرنه آسیب جدی به چشم میخوره.

 

حالا تو حساب کن، خسته و کوفته ی زایمان پردردسر هستی و حالا تازه باید درگیر زردی بچه باشی.

 

چشم بند رو زدم و خوابوندمش و رفتم اتاق مادر.

 

در کسری از ثانیه بیدار میشد و زنگ میزدن، خانم ابراهیمی بیا

 

دوباره شیر میدادم، میخدابوندمش یهو یادم میومد چشم بند رو نزدم، سریع میزدم، گاهی از ترس اصلا بر نمیداشتم و اون بیقراری میکرد

 

خوابش میکردم و اون دوباره بیدار میشد تا وقتی تو بغل خودم بود خواب بود به محض گذاشتنش تو دستگاه نعره میزد،

 اصلا لزومی نداشت من برم اتاق مادر، تو همون اتاق عین هو قبر که بوی تعفن میداد باید منتظر چند دقیقه بعد می بودم که هر لحظه صدا میزدن خانم ابراهیمی.

 

بچه های مردم خواب خواب، از ما صداش هفت محله هم می رفت، کم آورده بودم، تازه به خودم خون تزریق کرده بودند، بقیه دلشون واسم میسوخت میگفتن خودت از بچه زردتری، اون شب تا صبح بیدار بودم و اون حاضر نبود تو دستگاه بمونه، نگو گرسنه بوده و اگه شیرخشک کامل میدادم میخوابیده.

 

و پرستارهای اون بخش، نهایت عدم همکاری رو مبذول داشتند، و وقتی میگفتم کمی شیرخشک بدین، گفتن خودت باید شیر بدی و اگه شیرخشک هم بود باید با لیوان میدادم که من می ترسیدم خفه بشه،

 فایده نداشت موندن در اونجا،

 زردیش هم بالا رفته بود شده بود ده،رضایت دادم بیارمش خونه، دستگاه آوردم باز گریه میکرد و بیقراری، مونده بودم چیکار کنم، یه عده گفتن انار دادیم خوب شده البته انار رو سرچ کردم چند تا مرگ و میر هم ذکر شده بود، به توصیه خانم دکی یه قاشق لیمو دادم، و بیلی ناستر میدادم، دستگاه رو پس دادیم، دو روز بعد دوباره ازمایش دادم، شده بود چهارده، و دوباره باید بستری میشد

اصلا توان بستری شدن و موندن تو بیمارستان رو نداشتم، دوباره عازم بیمارستان شدیم که دکتر اونجا گفت:اینجا خودش میکروب زیاد داره، ببرش خونه زیر نور مهتابی سفید بذارش، لازم به دستگاه نیس، پرستارهای بخش کودکان هم خوشحال بودن که یه بیمار کم شده.

 

با چراغ مطالعه ام که نور سفید داره، زیر نور نگهش میداشتم، بدنش حالت سوختگی پیدا کرده بود، دوباره بیلی ناستر و دستگاه گرفتیم، هر یک ربع یا بیست دقیقه که بند میشد زیر دستگاه انگار عرش رو بهم داده بودند و دیگه تا چهل روز مراعات کردیم و سرخ کردنی و غذای بودار درست نکردیم تا این پروسه اعصاب خورد کن تموم شد 

خلاصه شما که در آستانه مادرشدن هستین

کفش پولادین به پا کنید که روزهای سختی در راه هست البته روزهای شیرین هم میاد همون لبخند بچه، خستگی ها رو بدر میکنه. 

ویارونه

دختـر هابیل پنجشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۹ 13:41

تماس گرفتن که فردا، مراسم#ویارونه داریم، تشریف بیارین
جل الخالق مراسم ویارونه، لابد یه کیلو تمبر هندی و لواشک جنگلی و آلوچه اون وسط هست 
به نظر من آدما، یه تایم هایی بیشتر عزیزن، تو دل بروتَرن،

یکی از این تایم ها، به وقت #بارداری ست.

اصن دیدن یه شیکم بالا اومده، یهو یه لبخند نمکی روی لب میاره

دیرتر از همه به جایی بری میدونی یه جای دنج بهت تعلق می گیره. 

اینکه یه #بادیگارد کوچولو مراقب مادره، همه حواسشون هست، آسیبی بهش نرسه

چند وقت پیش به یکی از دوستان که بار شیشه داره  گفتم:چی هوس کردی؟

گفت:هیچی

گفتم:دیوونه، همین وقتاست که عزیز میشی، برات به آب و آتیش میزنن، هرچی هوس کردی از زیر سنگ هم شده برات پیدا میکنن، توفیق شامل حالت میشه، حالا تو میگه نه!!! یادمه من سر امیر علی، از بوی کابینت بدم میومد و ایضا زودپز

اما تو زمستون هوس خربزه کردم، مگه گیر میومد، آخرش از #تهران یه نصف نیمه خربزه برام فرستادن، یا تو دل زمستون بوی توت میومد توت میخواستم. 

پرتقال یهو شیب صعودی پیدا کرده بود و من هر روز پرتقال میخواستم، چون با خوردن پرتقال تکون میخورد، مجید  میگفت:سیب بخوره، تکون نمیخوره!!!
 اما سر امیر حسین من تا لحظه زایمان، بالا میاوردم، هر روز قبل نماز صبح باید یه نون خشکی، بیسکویتی میخوردم، مجید میگفت:اووف دیگه موشه رفت تو آشپزخونه، چق چق کنه

اما از همون اول همه چیزی هوس میکردم، #هفته_هفتم_بارداری بودم که دلم سیگار و قلیون میخواست، اونم منی که کلی درمورد ذم دخانیات حنجره پاره کرده بودم.

بعد هرکی هرچی میخرید یا من می دیدم میخواستم،  تلویزیون تبلیغ فلان بستنی رو میکرد، یهو می گفتم:مجییییییییییید

تو خیابون رد میشدیم،بوی بلال می اومد می گفتم:مجییییییییییید

طوریکه:یه بار نصف شب یه فیلم داشتیم می دیدیم که من تو آشپزخونه بودم، یهو مجید گفت:اینجا رو نگاه نکن و زود خاموشش کرد

گفتم:حتما صحنه دلخراشی هست که نگو بساط خورد و خوراک بپا بوده و مجید ترسیده، نصف شبی بگم:مجیییییییییید

تایم امیرحسین خوب بود تو تابستون بود و همه مدل میوه ای هم بود، اما من پدر #گیلاس،#انگور و #خربزه رو درآوردم 
هرچند میگفتن:خربزه زور داره اما زورش به هوس من نمی چربید

صبح و شب کارم خوردن خربزه بود، تموم که میشد طوری میگفتم:خربزه هم نداریم اصن 
که مجید میگفت: بمیرم که فقط یه نصف روزه نخورده ای

خلاصه که خانم های باردار هوس کنید، انگاری روی تخت پادشاهی نشسته اید. 

زندگی

دختـر هابیل پنجشنبه یکم خرداد ۱۳۹۹ 22:13

پژوهش من درباره ابوایوب انصاری بود.

ونامه ی یک سطری معاویه به او

«لا تنسي شيباء أبا عُذرتها و لا قاتل بِکرها؛ به تو اعلام مي کنم که هيچ زن زفاف ديده اي، مردي را که دوشيزگي و بکارت او را از ميان برده و نيز قاتل اولين فرزند اوست، از ياد نمي برد.».

داشتم فکر میکردم خیلی از لحظه ها و زمان ها، قفل میشه و برای همیشه تو ذهنت میمونه
حتی تایم به تایمش رو.

این لحظات ممکنه اوج خوشی و خنده باشه و گاه اوج تلخ کامی.

یادمه با دختر همساده داشتیم بازی میکردیم،
مادرش پود زیر رو کشید به قالی شونه زد و یهو پدر خانواده اومد خونه،شیفت شب بود و وقتی دید هنوز غذاش آماده نیست، تلویزیون چهارده اینچ رنگی سامسونگ رو انداخت وسط حیاط، اونقدر ترسیده و هنگ بودم که بدون خداحافظی از خونشون زدم بیرون و با سرعت تمام رفتم خونمون.

اونقدر رنگم پریده بود که مادرم یه استکان آب طلا بهم داد و من چشم به تلویزیون چهارده اینچ سیاه سفید توشیبای خودمون که سالم بود میخکوب شده بود،
 تو خونه ما تا حالا سر دیر شدن یا سوختن غذا، این خبرا  نبود، این جزو صحنه هایی بود که هیچ وقت فراموش نمیکنم.شاید برای بیست و خورده ای سال پیش باشه، اما بچه ها آلزایمر ندارند، تو صفحه زندگی شون ثبت و ضبط میشه.

یا فیلم بازمانده که ده دوازده سالم بود برای اولین بار دیدم. 

اونقدر تاثیرگذار ترسناک، تلخ و واقعی بود که جرات نکردم برای دفعات بعدی هم ببینم،

صحنه ای که لطیفه و سعید کنار هم شهید میشن، فرهان سه روز تو خونه گریه میکنه و اصلی ترین سکانس، وقتی صفیه برای حفاظت از فرهان، فرهانی که لباسی مزین به پرچم اسرائیل برتن داره، آیت الکرسی میخونه و لحظه ی انفجار قطار و گریه فرهان که یعنی #فسلطین زنده ست.

فیلم #بازمانده به کارگردانی#سیف_الله_داد
نتیجه اش برای من حفظ کردن ایت الکرسی به سبک و سیاق صفیه بود.

زندگی برای همه ی ما آدما، درس هایی داره که هیچ وقت فراموش نمیکنیم، حتما برای شما هم اتفاق افتاده،روزهایی که تک به تک ثانیه هاش رو یادتونه و ممکنه خوشحال شده باشید مثل لحظه ی آشنایی  یا هنوز هم مایه عذابتون باشه مثل لحظه ی جدایی. 

امیدوارم سهم دلخوشی و شادی زندگی تون پررنگ باشه جا داره به خوشی ها تافت زد تا موندگار باشند. 

 

​​​​

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان