امیرحسین که بدنیا اومد، بچه آرومی بود، شب ها میخوابید بدون اینکه تو دل شب گریه کنه
یادمه سه شب اول من نتونسته بودم بخوابم و وقتی شب بچه رو به مادرم و مجید سپردم و گفتم تو خواب خفه نشه، خوابتون نبره، ال نشه بل نشه که مجید و مادرم همزمان گفتن:بخوااااب دیگه اوووف
راستش اونقدر استرس داشتم اما باید میخوابیدم، خوابیدم نزدیک دو سه ساعت بعد یهو بلند شده بودم منگ منگ و اینکه اصلا جایی رو نمی دیدم، احساس کردم کور شدم، هی میگفتم:بچم کجاست، ومادرم میگفت:بغل مجید هست تو بخواب
خواهرم میگفت:علی تا ده روز خوب خوابید، بعد دل دردهاش شروع شد.
ده روز گذشت و بچک دل درد نداشت و شبا راحت میخوابید تا صبح، حتی شیر هم نمی خورد
پونزده روز گذشت و گفتم:خب خدا رو شکر این دل دردی نیست و گریه نمیکنه
اما شب شانزدهم یهو ساعت چهار شروع کرد به گریه کردن
و این یعنی شروع #کولیک، گریه نبود، جیغ بنفش بود، ضجه بود.
بالاآوردن های عجیب غریب، همه میگفتن چهارماه طول میکشه، چهارماه واقعا زیاد بود و من جون نداشتم، دیگه روزها رو میشمردم برای پایان، تو تقویم شماره معکوس زده بودم که کی چهارماه تموم میشه،مثلا ساعت دو بعد از ظهر میشد میگفتم فقط ده ساعت دیگه تا پایان این روز باقی مونده طاقت بیار.
البته گاهی تو دستشویی گریه میکردم و بخودم امیدواری می دادم، ایشون از ساعت چهار صبح شروع به گریه میکرد تااااا دوازده شب که یهو آروم میشد و میخوابید، چهار ساعت میخوابید و دوباره بیست ساعت نق، گریه، بالاآوردن،
یادمه یکی از همسایه ها به مادرم گفت:ما بچه هامون که گریه کن هستن میبریمش خونه یه زیسمون(زنی که تازه زایمان کرده) و میگیم گریه بچه من رو بده به بچه اینا.
هرچند خرافات هست اما تو دل خرافات هم دلم نمی اومد یکی دیگه رو به ستوه بیارم.
پروسه سختی بود، کاهش وزن شدید پیدا کرده بودم، به هیچی نمی تونستم برسم،
همش در حال سرچ کردن بودم که چی باعث میشه کمتر گریه کنه، دعا برای گریه نوزاد، چی بخورم چی نخورم، طرز بغل گرفتن کودک کولیک، دارو چی بدم
تا چهارماه قید لبنیات رو زدم، قبل و بعد غذا عرق نعنا خوردم، به روش خاص بغلش گرفتم
صدای سپید رو دوست داشت،چون اون تایم گوشی نداشتم، با صدای هود خوابش میبرد، صبح تا شب صدای هود تو خونه ی ما می اومد،اصن گهواره رو برده بودم تو آشپزخونه. یه بار امیر گفت:مامان میشه خاموشش کنی، سرم گیج میره
با صدای لالایی مجید هم خوابش میبرد اما یه وقتایی هم هیچ فایده نداشت، و میدیدی با زیر شلواری و دمپایی، باید تو ماشین می نشستی و هی خیابون ها رو متر کنی، مع البت تا از ماشین پیاده میشدی، بیدار میشد
یادمه یه بار تو سجده التماس خدا و ائمه میکردم که بخوابه تا منم بخوابم که حدود ده دقیقه خوابم برده بود و از صدای گریه اش بیدار شدم.
انواع شربت و قطره رو استفاده کردم اما هیچی #کولیکز نمیشد، یهو آروم میگرفت.
خلاصه در آستانه چهارماهگی دل دردش بهتر شد اما وابستگیش همچنان زیاد بود و مثل کانگورو بهم وصل بود.
خلاصه اونایی که تا یه بچه میبینین قند تو دلتون آب میشه، پیه همه چیز رو به تنتون بمالید و خودتون رو برای همه شرايط آماده کنید.