حدود ده یا پونزده سال پیش
یه فیلم سینمایی از شبکه دو پخش شد
که درمورد پسر بچه ای بود که دقیق یادم نیس بر اثر تصادف بود یا حادثه تروریستی دچار مرگ مغزی شد
و داستان حول محور اهدا عضو شکل گرفته بود.
فیلمی بغایت تاثیر گذار،طوریکه من فقط اشک ریختم.
سال 85کارت اهدای عضو من و دوستم فاطمه اومد.
اولین کسی که بهش واکنش نشون داد،مادرم بود و منو گرفت به باد فحش که یعنی چی این کار؟
چرا میخوای تن و بدن منو بلرزونی؟
اصلا تو مافنگی چیت سالمه که بخوای اهدا کنی؟
تو فقط باید زبونت که چهل و هشت گز هست رو اهدا کنی؟
اما خدا رو شکر این تابو شکسته شد که
اهدا عضو تیکه پاره کردن بدن نیس،
این یعنی اهدای زندگی،
یعنی دوباره روشن شدن شمع های رو به خاموشی...
داغ از دست دادن فرزند واقعا جانکاه و دردناکه
اینو منی میگم که مادرم و وقتی فرزندم تب داره بیقرارترینم
خطاب به دختر عمویم باید بگم:فاطمه جان هم تسلیت میگم هم تبریک
تسلیت بابت فقدان پسری مهربان و دوست داشتنی که کلی خاطره داری ازش
و تبریک بابت شهامت و وسعت بیکران مهربانیت برای یاری رساندن و زندگی بخشیدن به دیگران
فاطمه جان از خداوند متعال برای تو و همه عزیزانی که این مدت با درد تو درد داشتن و حالا با تو اشک میریزن صبر جمیل و جزیل خواستارم
بدون داستان علی حالا حالاها ادامه داره و قلبش از تپش نیفتاده
روحش شاد