باب المراد

دختـر هابیل جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۹۶ 16:30
کربلا که رفته بودیم امیر مریض شد و تب واسهال و یه بدبیاری درست حسابی

طوریکه من ب عنق ترین آدم شده بودم 

به قول دوست قمی ام؛گوشت من لب طاقچه ست به آنی تموم میشه 

پا چشم گود افتاده بود کلی لاغر شده بودم 

تا اینکه یه بابایی گفت: جوش نخور 2تومن نذر شازده قاسم کن خوب خوب میشه 

ما تو دریای کرم کربلا بودیم پیش امام حسین (ع) باید با تیپاکس نذر شازده قاسم میکردم

حالا شده قضیه ما: خدا رو ول کردیم چسبیدیم به...

نتیجه: کار خوبه خدا درست کنه سلطان محمود خر کیه؟؟

بزن لایکو

دختـر هابیل جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۹۶ 16:24
 

امروز نشستم و داستان رو نوشتم به امید برنده شدن وگرفتن جایزه هفت میلیون تومانی :))

شکرت خدا

دختـر هابیل پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۶ 23:42
 

یه بارم برگشتیم به خدا گفتیم:شکرت خدا

برگشت گفت: دیگه فقط مونده بود تو به ما تیکه بندازی

 

همشهری

دختـر هابیل پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۶ 23:39
فردا آخرین مهلت نوشتن داستان مسابقه ست 

باید تا به صبح بیدار بمونم من باب نوشتن 

مددت یدی :))

چوبان حتی دروغگو!!

دختـر هابیل پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۶ 23:35
راستش از مراسم تشیع جنازه بیزارم قدم راه رفتن ندارم 

توان شنیدن جیغ بقیه رو ندارم

واسه بابام که رفتم هنوز ترکش هاش تو بدنمه 

ترکش هایی که یهو شبونه سرم آوار میشه 

درد میگیره و میخواد منو خفه کنه

پدری که هر لحظه به یادشم هر لحظه...

امروز که عکس ها رو نگاه میکردم چندین بار روی عکس بابا مکث کردم

وقتی بزرگترها میرن آدم میشه شبیه یه گله که دیگه چوپان نداره 

کاش همه چوبان ها باشند حتی اگه دروغگو باشند...

شونه

دختـر هابیل پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۶ 23:32
موقع خراب کردن طاقچه ها یه شونه جیبی آبی رنگ پیدا شد

شونه ای که از بابا بود وکلی دنبالش گشته بودو از همه سراغش رو میگرفت

الان که پیدا شده کلی بغض تو گلوی همه مونده

+مادر نوشت:من یادگاری نگهش میدارم...

چه کنم؟؟؟

دختـر هابیل پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۶ 23:30
ذکر این روزهای مادر بعد از اینکه تازه متوجه شده وام اموات به ما تعلق نمی گیره

چه کنم؟

چه کنم؟

چه کنم؟

+چه کنم با دل تنها،چه کنم با این غم واین حرفا

 

رفیق بی کلک پانسیون !!

دختـر هابیل پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۶ 23:27
 راستش ما هر وقت میخواستیم عکس بگیریم از خونمون

تنها جایی که آبرو داریی میکرد واسمون پانسیون بود وگل ها و اکسسوری های مادر

اینو فقط خودمون میدونیم :))

بقیه جاهای خونه جزو منشوری ها بود یا اگه میگرفتیم کلی باید پس و پیش و اینور اونور میکردی که به زحمتش نمی ارزید

همیشه به خودم می گفتم یکی نمیپرسه چرا از جای دیگه خونتون نمی گیرین

الان که پانسیون هم خراب شده تمام قد سر ارادت و احترام برای پانسیون جان تسلیم می کنم

اتاق عمل

دختـر هابیل پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۶ 23:24
 

اینجور که بوش میاد دوتا عمل سرپایی دارم:))

پاندای کونگ فوکار

دختـر هابیل پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۶ 23:24
 

اینا که میگن چاقا مهربونن،

پس عمه ی منه که پاندای کونگ فو کاره؟!

*کمی بصیرت:|

اهدای عضو

دختـر هابیل پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۶ 23:23
حدود ده یا پونزده سال پیش
یه فیلم سینمایی از شبکه دو پخش شد
که درمورد پسر بچه ای بود که دقیق یادم نیس بر اثر تصادف بود یا حادثه تروریستی دچار مرگ مغزی شد
و داستان حول محور اهدا عضو شکل گرفته بود.

فیلمی بغایت تاثیر گذار،طوریکه من فقط اشک ریختم.

سال 85کارت اهدای عضو من و دوستم فاطمه اومد.

اولین کسی که بهش واکنش نشون داد،مادرم بود و منو گرفت به باد فحش که یعنی چی این کار؟

چرا میخوای تن و بدن منو بلرزونی؟

اصلا تو مافنگی چیت سالمه که بخوای اهدا کنی؟

تو فقط باید زبونت که چهل و هشت گز هست رو اهدا کنی؟

اما خدا رو شکر این تابو شکسته شد که
اهدا عضو تیکه پاره کردن بدن نیس،
این یعنی اهدای زندگی،
یعنی دوباره روشن شدن شمع های رو به خاموشی...

داغ از دست دادن فرزند واقعا جانکاه و دردناکه

اینو منی میگم که مادرم و وقتی فرزندم تب داره بیقرارترینم

خطاب به دختر عمویم باید بگم:فاطمه جان هم تسلیت میگم هم تبریک

تسلیت بابت فقدان پسری مهربان و دوست داشتنی که کلی خاطره داری ازش

و تبریک بابت شهامت و وسعت بیکران مهربانیت برای یاری رساندن و زندگی بخشیدن به دیگران

فاطمه جان از خداوند متعال برای تو و همه عزیزانی که این مدت با درد تو درد داشتن و حالا با تو اشک میریزن صبر جمیل و جزیل خواستارم

بدون داستان علی حالا حالاها ادامه داره و قلبش از تپش نیفتاده
روحش شاد

بزن بکوب 2

دختـر هابیل یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۶ 18:55
شما که ما رو دعوت می کنید

تالار من باب دیدن حاجی

حوصله سر بره تا تایم شام،لطفا یه بزن بکوبی خب:))

*به تقوا نزدیکترست اگر بجای مولودی حامد پهلان بخواند

 

بزن بکوب 1

دختـر هابیل یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۶ 18:51
یه حس درونی بهم میگه

بزن تو دیوار این گوشی بی صحب رو

یه حس درونی دیگه میگه: زر نزن :|

نگو،ننویس

دختـر هابیل یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۶ 16:3
رسیدم به مرحله ای که وقتی کسی منو

تو کوچه بازار می بینه میگه:یه بار واسه ما پست نذاری

 اینقدراهم بیکار نیستم 

 

راست میگی؟

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۶ 22:6
بیاییم همه اوناییکه بعد از تموم شدن حرفمون 

میگن راست میگی؟

رو مثله کنیم و بعد بسوزانیم

 

خندق بلا

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۶ 21:57
اینجور که بوش میاد تازه الان یادم اومده 

ظهر نهار نخوردم:))

انشا

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۶ 1:9
موضوع انشا: تابستان خود را چگونه گذراندید؟!

بنام هو

بی او

+از این سوسول بازیا کم کم شروع میشه صبوری کنید!!

شیدایی

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۶ 1:1
یه بشقاب داشتیم که کلی خونه توشون بود و من همیشه تو یکی از این خونه ها خودم رو مجسم میکردم

یه بار خونه ای که درخت کاج کنارشه

یه بار خونه ای که جشن کریسمس گرفتن و منتظر بابانوئل هستند

یه تابلو فرش تو خونمون هست که منظره پاییز رو نشون میده

یه کلبه قشنگ، کوهها از دور نمایانه،یه چشمه خوشگل و یه سوز وسرمایی که هربار منو یادم مینداره که ای دل غافل چرا لباس گرم نپوشیدم :))

+باور بفرمائید بشدت دچار زوال عقل گشته ام :)

زیارت اهل قبور

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۶ 0:57
 

از بچگی روی قبرها رو میخوندم تا بعدا فهمیدم که باعث کاهش حافظه میشه

آدم های تو قبر رو مجسم میکردم تو ذهنم

پدری مهربان !!

مادری فداکار

جوانان ناکام

کودکی مظلوم

اینکه آیا واقعا پدری مهربان بوده یا کمربندش  دم طاقچه آلارم میزده

مادری فداکار موهاش رو می بافته  یا نه دورش ریخته بوده

جوانان ناکام حالا واقعا ناکام بوده یا واسه خالی نبودن عریضه یه چیزی گفتن

عکس آدم ها رو تو ذهنم مجسم میکردم باهاشون حرف میزدم تا اینکه مادرم میگفت بیا بریم

دنیای مردگان ، آتلیه ی متحرکی ست که هر روز عکس جدیدی رونمایی میشود.

 

آشیانه

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۶ 0:51
 

چند روز پیش تولد دختر همسایمون بود

حالا نه اینکه خاطرش واسم عزیزه  یا اینکه خیلی صمیمی هستیم که یادم مونده،نه ابدا

این قضیه برمیگرده به بیست و اندی سال پیش وقتی تو زیر زمین خونه نوسازشون جشن تولد گرفته بودن و کلی کیک و شمع بابت هفت سالگی شایدم هشت سالگی

اکثر همسایه ها رو دعوت کرده بودند غیر از من و یکی دوتای دیگه و من یواشکی از لای پنجره تو حیاتشون دیده بودم

روز بعد که تو کوچه دیدمش دیدم میگه من تو رو دعوت نکردم چون خونتون خرابه شام

راستش تو اوج بچگی خیلی بهم برخورد،اینکه آدما رو بخاطر خونشون بخوان...

 بخاطر مال ومنال عزت واحترامشون در نوسان باشه...

 چقدر سخیف بود این طرز فکر

اما روی من تاثیر گذاشته بود،حتی خونه دوستام نمی رفتم که مبادا بخوان بیان خونه ی ما

سر قضیه خواستگاری مجید چه حرصی من خوردم که بعدا تعریف میکنم واز مثلا مهندسی بازی من ومامان که بیشتر شبیه کارهای پت ومت بود

خونه ی ما شاید قشنگ نبود اما پر از آرامش بود اینو حتی کسایی که میومدن خونمون میدونن

حالا انگار قرنش سر اومده میخواد درست بشه

اما من از تمام اتاق ها عکس گرفتم بخصوص از مهندس بازی من ومامان :)

 

یاقوت

دختـر هابیل سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۶ 19:13
 

کبری خانم همسایمون یه سرویس یاقوت داشت و من عاشق این سرویسش بودم

انگار دونه های انار به گردنش بود

همیشه تو ذهنم اینجوری تصور میکردم که این سرویس به مادرم بیشتر میاد تا کبری خانم

به مادرم گفتم هر وقت رفتم سر کار واست یه سرویس یاقوت میخرم

البته هنوزه که میخرم :|

 

دلی به وسعت دلتنگی

دختـر هابیل سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۶ 19:11

 

وقتی دانشگاه راه دور قبول شدم و این یعنی دوری از خانواده خصوصا مادر

برام خیلی سخت بود

 یادمه دو سه شب اول که همش سرم زیر پتو بود و گریه

طوریکه انگار مقصر هم اتاقی هام باشن با هیچکدوم سلام وعلیک نداشتم تا کم کم افتادم رو غلتک

ازدواج که کردم شرطم این بود باید نزدیک مادرم باشم هرچند مجید دوست داشت تو شهر خودش باشیم

چند وقت پیش که گفت یه مدت باید بریم خارج از کشور،فکر کردن بهش برام محال بود

منی که هر روز مادرم رو می بینم برم کجا؟

اما دلم نیومد باعث عدم پیشرفت مجید بشم واسه همین گفتم تو برو من از اینجا برات آرزوی موفقیت میکنم

اصن گالری ناردونه رو واسه این زدم که در نبود مجید حوصله ام سر نره

هرچند حالا کمی دلسرد شده برای رفتن اما هیچی مثه دلتنگی نمی مونه

خیلی ها هستند کلی کس وکار دارند اما واسه دل خودشون بی کس هستند

خدا هوای دل همه رو داشته باشه :)

 

 

گمشده

دختـر هابیل سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۶ 18:6
کربلا که بودم واسه خانم دکی لباس خریدم

نمیدونم چی شد گم شد

کلی غصه خوردم

دوباره عین همون رو خریدم

رفتم سامرا کفشم گم شد 

حال و حوصله ای که بگردم دنبالش رو نداشتم

یه دمپایی پاره پوره پا کردم معلوم نبود ماله کدوم بدبختی بود:))

الان که مادرم گفت پولش رو گم کرده میفهم حالشو 

مادری فدای سرت

کرم کارامل

دختـر هابیل سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۶ 14:17
 

هر کی ما خواهریا رو جایی می بینه

هنوز رد نگاهش تموم نشده میگه:

تو شبیه اینا اصلا نیستی چرا؟

دیگه من گرگ بالون دیده شدم و

در کسری از ثانیه میگم: مگه نمیدونستی منو از پرورشگاه آوردن؟!

یادمه یه بار به مادرم گفتم چرا بقیه سفید و زاغ هستند

من شدم شبیه کرم کارامل،جوجه اردک زشت سیاه سوخته

مادرم واسه دلداری من گفت:سفید سفید صدتومن،سرخ و سفید سیصدتومن،

حالا که رسید به سبزه هرچی بگی میارزه

بجاش تو بانمکی که اینا ندارن

اینجوری شد که من شدم گوله ی نمک:))

 

 

کشتی نوح

دختـر هابیل سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۶ 9:21
باور بفرمائید؛

اینقدری که ما به کرّات حیوون و حشر وارد زندگیمون کردیم

نوح نبی وارد کشتی ش نکرد!!

*بصیرت داشته باش حَیوان!!

 

ملالی نیست جز دوری شما

دختـر هابیل سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۶ 9:2
 

دیشب از طریق ایمو با مادرم حرف زدم

و دلم  آروم گرفت

کاش میشد یه ارتباط تصویری هم با اون دنیا داشت

به ضرس قاطع بابا می گفت:

ملالی نیست جز دوری شما!!

خالق ثانی

دختـر هابیل یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۶ 9:35
دروغ چرا از همون روزی که قرار شد مادر بره کربلا

دلم گرفت،دلم تنگ شد

زود بیاد خواهشا یکشنبه ی جان

پرچم سفید

دختـر هابیل یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۶ 9:34
وقتی جوابیه کامنت من را دادید

پای لرزش هم بنشینید

خبر های از خودشون حاکی از اینست که  روزگار بد میگذره :))

 

بفرمائید نوبت شماست

دختـر هابیل شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۶ 17:31
وقتی یه دهه شصتی میخواست انشا بخونه

«به نام الله پاسدار حرمت خونه شهیدان،که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند،انشا خود را آغاز میکنم»

وقتی یه دهه هفتادی میخواد انشا بخونه

«به نام آنکه عشق را آفرید»

 

وقتی یه دهه هشتادی میخواد انشا بخونه

«بنام آنکه تتلو و برو بکس را آفرید»

*حال تو پیدا کن پرتغال فروش را

زنگ انشا

دختـر هابیل شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۶ 17:25
عید سعید غدیر خم در اینجا بدین گونه ست که دوستان به دیدن سادات عظام میروند من باب تکریم و این حرفا

 

چند جایی که رفتم و منو شناختن با گفتن واقعا نویسنده ای،چقدر خدا خدا میکنم پست بذاری حالا چه کانال چه اینستا بنده رو شرمنده کردند

یادمه زنگ انشا که میشد و معلم موضوع میداد برای هفته آینده کلی استرس میگرفتم و ناراحت میشدم 

که باید چه خاکی بریزم تو سرم

و بهترین کار خونه همسایمون بود بنویسه بهم بده

دبیرستان که رفتم انشا نداشتیم اما من یه پا خاطره نویس شدم

منی که از انشا متنفر بودم جور انشا های همه ی فامیل تو رده های سنی مختلف رو می کشیدم

 

صفحه بعد
بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان