زندگی

دختـر هابیل جمعه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۷ 15:31
وقتی سی سالگی رو پشت سر میذاری
می بینی به همین راحتی یه نسل رو پشت سر گذاشتی که پر از غم و شادی و استرس کنکور و دانشگاه و ازدواج و بچه بوده

وقتی به گذشته فکر میکنم می بینم چه تایم هایی رو به بهترین شکل ممکن از دست دادم
مگه آدمی چقدر زنده است و مگه چند بار قراره زندگی کنه
اینکه زندگیمون رو فدای حرف این و اون کنیم
جوش و حرص الکی بخوریم چه ارزشی داره؟

گاهی وقتا باید خطر کرد و دلُ زد به دریا و امتحان کرد و مزه زندگی رو چشید
این چشیدن ممکن حتی تغییر در ذائقه باشه تغییر حتی طعم دلستر باشه.تغییر نوع آرایش و لباس باشه

نباید وا داد،وقتی به گذشته نگاه کنیم حسرت و کاش و کاشکی نباشه

میشه به سفر رفت حتی اگه وسطش یادتون بره کیف پول نبردین،میشه با هم بود و خندید

وقتی سی سالگی رو یه زن پشت سر میذاره میدونه بعد از این باید بیشتر خانمی کنه،با نشاط تر باشه ،مراقب کلسترول و قند و نمک خودش و زندگیش باشه،پیاده روی کنه،نشاط داشته باشه و انرژی بخش زندگی باشه.

دیشب به اتفاق دوستان رفتیم اولین اتاق فرار کاشان،احساس می کردم زیاد جذاب نباشه اما گروهی داشتیم مشتی و پر از انرژی بخصوص امیرعلی که راه به راه می گفت: جیش میاد

بازی اتاق فرار بسیار جذاب و دوست داشتنی بود و به این راحتی ها نمیشد فرار کرد
مخصوصا قفل آخر که باز نمیشد و نوای باز شو بی پدر به هوا می رفت.

توصیه می کنم حتما امتحان کنید زندگی بی هیجان معنا نداره
راستی ما اینقدر هیجان داشتیم که ماژیک هم از اتاق فرار کش رفتیم.

و بعد به پاس فرار جانانه از دست جنابِ جوکر خودمون رو به غار رستوران نیایش دعوت کردیم.

شب خاطره انگیزی رقم خورد و برای همه شب و روز قشنگ و زیبا و ماندگار آرزومندم.

بچه دوم

دختـر هابیل شنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۷ 14:39
امروز من زایمان کردم اونم بعد از نه ماااااه

یه وقتایی مشکلات،استرس شبیه بچه  ای میمونن که باید 

بدنیا بیاد تا تموم بشه همه ی دردها،لگد زدن ها

نه ماه پیش من امتحان رانندگی رو دادم و با سرماخوردگی شدید حتی توان ترمز دستی کشیدن رو هم نداشتم

از شدت ضعف بدن

بعد گذشت تا دوم ماه رمضون بی هوا ماشین رو کوبوندم تو دیوار مدرسه و هیچی به هیچی

و علنا دیگه نگاه به ماشین هم نکردم،اما از اینکه این ماشین شده نقطه ضعف من،واقعا رو خط اعصابم بود

کتابی میخوندم که میگفت: هرچی بیخیال کارهای نیمه تمام بشی،کار نیمه تمام بیخیال تو نمیشه

یه روزی باید تمومش کرد

و من گفتم هرجور هست تمومش میکنم

البته نذر و نیاز پول به شازده هاشم و امامزاده یحیی و رفتن زیارت شازده قاسم وتوسل به حضرت زینب رو نمیگم دیگه

و اینکه یه هفته ریتم قلبم میزون نبود و همه میدونستن این استرس یه بلایی سر من میاره

اخه کسی که فوبیا رانندگی داره میخواد حالا زایمان داشته باشه:)

تمام کارها رو کرده بودم با اون یکی افسر بیفتم که از شانس خوشگلمون با همونی افتادم که دست به ردیش بالا بود

پسر اولی دوبل رفت و ردش کرد بعد نوبت من شد و خدا خدا میکردم ال به من نیفته،چون به طرز شگفت آوری ال رو ایی میرم:))

من میذارم به حساب چپ دستی ام،مجید میذاره به حساب دست و پاچلفتگی ام:)

خلاصه از اون سه نفر داخل ماشین من قبول شدم و بعد از نه ماه کلنجار با درونم موفق شدم

شاید از دید خیلی ها کار خاصی نبوده یه رانندگیه دیگه

اما برای من خیلی خیلی مهم بود

و بهترین شنبه برایم رقم خورد اونم ساعت ۱۰:۰۷دقیقه

برم دنبال بقیه کارهای نیمه تمام

خواهران غریب

دختـر هابیل جمعه بیستم مهر ۱۳۹۷ 19:41
با عارفه تبادل فیلم داریم،یا من دانلود میکنم یا اون

و بعد به نقد و بررسی میپردازیم،فیلم با امتیاز بالا دانلود میشه

یاد وقتی میفتم که براش گل پامچال میخوندم و لالایی میخوندم خواب بره،شعر یادش میدادم،صبح یک روز بهار

و حالا انگاری همسن شدیم

یاد یه دیالوگ افتادم 

من 8 سالمه و تو 18 سالته
وقتی من 18 ساله بشم تو 28 سالته
وقتی من 28 ساله بشم تو 38 سالته
وقتی من 38 سالم بشه تو 48 سالته
 
اونوقت دیگه با هم فاصله ی زیادی نداریم!

 

نه به سکوت

دختـر هابیل پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۷ 20:12
فمنسیت نیستم اما امروز صحنه ای رو دیدم که باعث تاسفم شد.
سر خاک بابا نشسته بودم و یهو مردی دست پسر بچه ای رو گرفته بود و عربده میزد بنیامین این بچه پرتت کرد آره؟
مادر بچه وقتی دید بچه اش تو دست مرد غریبه هست و داره میبرتش
گفت: پسر منه،ببخشید
که یهو مرد هر آنچه لایق خودش بود بار زن جوانی کرد که داشت برای روح مادرش خیرات می کرد
الفاظ رکیک و زننده که به گمانم اموات هم تعجب کرده بودند
تاسف بار اینکه همه لال بودند و هیچ مردی از زن حمایت نکرد و زن با صدا لرزون و تن لرزون و چشمان اشکبار از حیثیت خودش دفاع میکرد.
به راحتی با آبروی زنی بازی کنند،همه سکوت کنند و بر وبر نگاه کنند این یعنی تحجر.این یعنی بی تفاوتی،این یعنی زمانی همین اتفاق برای تو یا خانواده ات بیفته و هیچ کس دادخواهی نکنه

جا داشت همه برای یک زن تنها،حامی باشند اما همه دیوار بودند دیوار بتنی.

حضرت امیر در خطبه جهادیه می فرمایند«شنیده ام كه یكى از آنها بر زن مسلمانى داخل شده و دیگرى ، بر زنى از اهل ذمّه و خلخال و دستبند و گردنبند و گوشواره اش را ربوده است . و آن زن جز آنكه از او ترحم جوید چاره اى نداشته است . آنها پیروزمندانه ، با غنایم ، بى آنكه زخمى بردارند، یا قطره اى از خونشان ریخته شود، بازگشته اند. اگر مرد مسلمانى پس از این رسوایى از اندوه بمیرد، نه تنها نباید ملامتش ‍ كرد بلكه مرگ را سزاوارتر است.

:)))

دختـر هابیل پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۷ 16:58
اندر احوالات شعر خوانی امیر:

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوشی سلامتی؟؟؟

:))

حافظ

دختـر هابیل پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۷ 16:56
تا من یاد دارم مادر رو دار قالی ترانه های قدیمی رو میخوند مهستی و هایده و حمیرا،لب کارون آغاسی،آهنگ زیارت عباس قادری و قس علی هذا

یه بابایی گاهی میومد خونه ی مادر و میگفت:هرکی ترانه گوش کنه دم مسیحایی و لحن داووی به گوشش نمیرسه،آخه صوت داوودی یه چیز دیگس!!

من تو دلم میگفتم:آدم نقد رو ول نمیکنه نسیه رو بچسبه،من صدای تو را دوست دارم مادر، همین لحن همین دم

گل سنگم رو که میخوند منو به یه دنیای دیگه می برد.

یادمه اولین سال دانشگاه هم اتاقیم اکثر دیوان حافظ رو از بر بود وقتی بهش گفتم به چه امیدی حفظی؟؟
گفت از بچگی مادرم یادم داده!!

حالا ماهم در حد صددانه یاقوت دسته به دسته بودیم خیلی پیشرفت شگرف داشتیم در حد پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت یا دختر شیرازی دختر دختر شیرازی بود...
از همون شب تصمیم گرفتم هر شب یکی از اشعار حافظ رو بخونم اینجوری شد که عاشق حافظ شدم.

شیش و هشت

دختـر هابیل پنجشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۷ 18:32
یهو یه عقرب کنار بالشت دیدم گفتم یا امام هشتم

فردا امیر یه مورچه سواری نزدیک پاش دید جیغ زد یا امام شیش و هشت

از اون روز ما یه امام ترکیبی به قسم هامون اضافه شده شیش وهشت:)

 

لوک خوش شانس

دختـر هابیل چهارشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۷ 23:55
امروز من رو دور شانس بودم

اخرین روز کاری من بود و من یه سر به کتابفروشی زدم

آخه آقا سید اصرار داشت بیام یه نیگا بندازم

نیگا انداختن همان و خرید کردن هم همان

هرچند به خودم گفتم زهرا فقط ببین کلی کتاب نخونده داری

اما وقتی بعضی قیمت ها رو دیدم تعجب کردم چون پول کاغذش بیشتره قیمت فعلی کتابش بود.

فی المثل گمشدگان دن براون رو ۹۰۰۰خریدم،یا کتاب خالد حسینی خورشید تابان رو ۷۵۰۰،چندتا کتاب دوتومنی و سه تومنی و چهارتومنی

اصن یه وضعی به خودم جنبیدم دیدم چهارتا پاکت پر کتاب دستمه و بیشتر از یه ساعت تو کتابفروشی هستم

هنوز کلی کتاب داره صدام میزنه

آقا شهاب میگه بازم بخر میگم برای امروز بسه

از جمله ام خوشش میاد و میگه اینم پنجاه درصد تخفیف

و من کلی کتاب میخرم و میشه ۱۲۹۰۰۰تومن

مع البت دلم پیش خداحافظ گاری کاپور،راز فال ورق یوستین گوردر،هزار ویک شب هست.

امروز حاجی بابت هفت روز کارم یه چک ۲۵۰تومنی کشید و من نصف پول رو کتاب خریدم

امروز حالم اساسی خوبه:)

شکرت خدا

کوکب خانم قصه

دختـر هابیل چهارشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۷ 8:58
خونه مادر مجید همیشه تمیز و مرتبه؛صبح بری تو دل شب بری؛دم خونه تکونی عید بری

اصن رو خط اعصاب ؛کابینت مرتب،کشو کمد ایضا؛خلاصه که یه پارچه کدبانو

یه بار گفتم شما چجوریاس اینقدر مرتبی و  روخط اعصاب

که فرمودند:من هرچیری رو همون لحظه سرجا میذارم یا مرتب میکنم اینجوری خیالم راحت تره

اگه یکی هم بی هوا اومد خونم و سر کابینت هام رفت شرمنده خودم نمیشم.

قبل از بیرون رفتن از خونه هم مرتب میکنم که اگه یهو مهمون ناخونده داشتم معطلش نکنم دم در

داشتم فکر میکردم اگه یکی ناغافل بیاد کشو کابینت سمتی چپی طبقه اول ودومش رو باز کنه من قلبا ناراحت میشم :))

نکنید اینجوری من قلبم ضعیفه

دلبرانه

دختـر هابیل سه شنبه دهم مهر ۱۳۹۷ 11:25
سید خیلی به من لطف داره جز سادات دوست داشتنی هستند

از من به عنوان فرهیخته و بافرهنگ همیشه یاد میکنه

چند وقت پیش میگفت: شما جزو وبلاگ نویسانی هستین که حسادت نمی کنید

خیلی از وبلاگ نویسان و نویسندگان کبکبه و دبدبه  دارند و نظر مخالف رو بر نمی تابند 

اما شما با معلومات بالا جز ستاره های درخشان شهرستان هستید(به این سوی چراغ خودش گفت)

خواستم بگم من رقابت نمیکنم رقابت می آفرینم اما تقوا وفروتنی پیشه کرده و گفتم اختیار دارید :)

دلبر صنمی شیرین ؛شیرین صنمی دلبر :))

 

زمان  حلبی است!!

دختـر هابیل سه شنبه دهم مهر ۱۳۹۷ 10:53
به خانمی که اومده میگم حاجی یک ساعت دیگه میاد 

یه وا میگه و میشینه یعنی دقیقا یک ساعت بیکار یه جا میخواد بشینه 

همیشه دربرابر واکنش اینجور آدما کهیر میزنم 

خیلی ریلکس میشینن وبی خیال گربه

دل جوشه ی هیچ کاری رو هم نمیخورن 

تو مسافرتی که به خارج داشتم (الان قاطبه ی دوستان میگن اووهو اینم کشت ما رو با خارج رفتنش)

تو فرودگاه تو هواپیما دم ساحل تو آسانسور همه کتاب میخوندن انگاری تا این صفحه رو نخوندن گینت پرواز براشون باز نمیشه؛تا این صفحه رو نخونن رفتن به دریا قدغن

ما چه ملت راحت و ریلکسی هستیم وقت هم باد هوا؛بی فرهنگی و بی تفاوتی همش از این ریلکسی میاد

اگه یه قالی باف اینجا بود حتما میگفت: تو این یه ساعت میشه یکی دو رچ قالی بافت

اگه کتابخون اینجا بود میگفت:میشه چند صفحه کتاب خوند

اگه یه قصاب،یه نانوا؛یه خیاط ؛یک کارگر

زمان همین طور داره میگذره به سرعت برق وباد و این ریلکسی کار دست آدم میده

زمان برای یه عده حلبی است.

هشتگ نه به ریاضی

دختـر هابیل سه شنبه دهم مهر ۱۳۹۷ 10:31
امروز آخرین روز کاری من محسوب میشه؛

دیروز حاجی میگه ما به یه حسابدار خبره نیاز داریم 

بمون و حساب ما رو برس :)

در روایت است که میگه :به خر میگه شنبه کیه؟!

من وحسابرسی و حسابداری عمرا

اووف به هرچی ریاضی و محاسباته

وسط گفتگو گفتم من دین قبول نمیکنم و زدم بیرون

یه همچی آدم خوب و صادق و درستکاری هستم من :)

بچه نسبتا بد

دختـر هابیل یکشنبه هشتم مهر ۱۳۹۷ 22:4
بچه خوبی بودم واسه خودم کتاب سفارش دادم بیاد

کتاب قمر در عقرب شرمین نادری

باید بچه بدی بشم و کارت مجید رو بدزدم:)

اشکبوس

دختـر هابیل یکشنبه هشتم مهر ۱۳۹۷ 12:23
به نظر من هیچی بدتر از دیدن اشک یک مرد نیست

گمونم عرش خدا هم با دیدن اشک یه مرد به لرزه می افته

+امروز مردی به خاطر قطع نخاعی همسرش مثه ابر بهار گریه میکرد

و  من سرم رو بلند نکردم چون چشمام پر از اشک بود...

اللهم اشف کل مریض

رفتی و ندیدی که بی تو شکسته بال وخسته ام

دختـر هابیل یکشنبه هشتم مهر ۱۳۹۷ 9:10
چند شب پیش موقع خواب یاد بابام افتادم ؛چهره ای که هیچ وقت فراموش نمی کنم

وقتی بود که من جلو در بودم و بابام با چشمای گریون وسرخ اومد تو اتاق

اون موقعی بود که بابام فهمیده بود برادر دوقلوش رو از دست داده

از غم بابام دلم گرفت؛هربار این صحنه رو مجسم میکنم چشام پر از اشک میشه

امروز صبح قبل از رفتن سرکار؛رفتم سر خاک؛صبح اتمسفر قبرستان منحصربفرده

یک سکوت عجیب و غریب و رازآلود؛آدم هایی که هر کدوم دنیایی داشتند و حالا نیستند

خانمی چند قبر اونورتر نشسته بود وگریه میکرد

آدم ها وقتی دلشون میگیره؛از دنیا خسته میشند میان دیدن آدم هایی که امتحان دنیا رو پاس کردند

دلم برای بابام خیلی تنگ شده...

نر جدید

دختـر هابیل یکشنبه هشتم مهر ۱۳۹۷ 9:1
اصولا من در زندگی نر بازی زیاد در میارم

این بار ساعت مچی کاسیو  از اینا که حاجی داره وراس ساعت یازده وربع زنگ میزنه

بقول محمد خردادیان از اینا ؛از اینا ؛از اینا

حال خوب

دختـر هابیل شنبه هفتم مهر ۱۳۹۷ 11:49
عشق کردن یعنی اینکه ساعت 8 صبح امیر رو بیدار میکنی

و بجای نق ونوق میگه سلام صبح بخیر حال شما احوال شما

می بوسیش و روانه خونه ی مادری میکنیش :))

+یکی منو از خواب بیدار کنه؛ تیکه بزرگه گوششه :)

منفی و مثبت

دختـر هابیل شنبه هفتم مهر ۱۳۹۷ 10:22
چند وقت پیش شبکه چهار تله تئاتری پخش کرد با عنوان اسکندرنامه کاری از داوود میر باقری

داشتم می دیدیم که یاد دبیر تاریخم افتادم که ازم پرسیده بود؛عاقبت اسکندر چه شد؟

و من خوشمزه بازی درآوردم و گفتم به دیار حق شتافت جمعی خندیدند ایضا خودم

گفت: بشین و یک نمره منفی هم ضمیمه کرد جمعی سکوت کردند ایضا خود خرد مجسمم.

دوره ارشد استادی داشتم که مباحث و کتب فقه شیعه رو می گفت و من هربار میگفتم آخه 

چه فایده وقتی من فردا یادم نیست؛مگه قراره آخوند بشیم که دوره مقدمات،سطح و درس خارج بخونیم؟!

یه بار که استاد داشت میگفت کتابی هست که صد ویک دلیل بر اثبات حقانیت شیعه نوشته شده 

و صد ویک دلیل بر ردش نوشته شده توسط یکی از علما

که دوست فرزانه ی ما با لحن کشداری فرمودند:استاد یعنی خودشون هم تایید کردند هم رد کردند؟!

که یهو من گفتم:مگه بیکاره سه ساله بنویسه صد ویک دلیل رو و بعد زیر حرف خودش بزنه!!

که یهو کلاس منفجر شد از خنده و استاد از حاضرجوابی من و لحن و لهجه ای که انگار بیدگلی ادا کرده بودم چند بار تنفس اعلام کرد و دست اخر گفت بمون کارت دارم

و گفت:من حریف زبون شما نشدم  من نمره ی کامل رو بهتون میدم فقط  کمی از حاضر جوابی تون بکاه 

بهرحال پیشنهاد خوبی بود سکوت من به مثابه نمره ی کامل گرفتن من بود؛خیلی هم سخت نیست

جلسه ی بعدی هیچی نگفتم خیلی سخت بود خداییش؛کسی که هی تیکه میندازه حالا صم وبکم بشینه

اما این مبارزه منو به اهداف عالی تری می رسوند که نیم ساعت از کلاس میگذشت که  خود استاد فرمودند:خانم سعدآبادی نمیخواین 

حرفی بزنید درمورد مبحث پیش رو 

که گفتم نزدیک اذانه اگه کلاس رو تعطیل بفرمایید به طاعات وعبادتمون برسیم بزرگواری می کنید

دوباره کلاس خندید و استاد گفتم مرخصید :)

+من اون درس سخت رو با نمره ی 18 پاس کردم و دریغ از یه دونه مباحث فقهی که استاد ایراد فرمودند یاد من باشه.اما نمره ی منفی ونمره ی کامل هر دو استاد خووب یادمه :))

مسابقه

دختـر هابیل شنبه هفتم مهر ۱۳۹۷ 9:29
دوتا مسابقه ی داستان نویسی قراره شرکت کنم 

یکی بهداشت محیط و دومی قیام عاشورا

جوایزی هر دو هفت میلیون تومنی هست

اگه فکر کردید من بخاطر جایزه دارم داستان می نویسم

باید به عرض برسونم درست حدس زدید بهرحال زندگی خرج داره :)

ژرفای نگاه

دختـر هابیل شنبه هفتم مهر ۱۳۹۷ 9:18
یادمه اوایل جایی کار میکردم که من بجای خانم قبلی سرکار بودم

قاطبه ی افرادی که اونجا بودند بد ایشون رو می گفتند؛با کسی نمیسازه؛با همه دعوا داره

هرکی اومده اینجا به نحوی بیرونش می کرد و کلا فاز منفی

اصلا یکی نبود که خوبی این بنده خدا رو بگه تو اون تایم من باردار بودم و به این فکر میکردم 

فردا که بیاد من باید چیکار کنم حتی یادمه تو تقویم علامت زدم که زهرا سه ماه دیگه رو تحمل کن 

تموم میشه میری مرخصی غمت نباشه

فردای روزی که اومد چهره ی اکثر کارکنان رفت تو هم ؛روز اول چندباری تشر زد یا دستور داد اینو بیار اونو بردار بهرحال حق آب و گل داشت 

و من به تقویم علامت زده فکر میکردم که باید صبوری کنم

اما روزهای بعدی باهم عیاق تر شدیم حتی میوه هاش رو با من تقسیم میکرد

بهم میگفت برو آشپزخونه میوه بخور؛گرسنه نمونی و باعث تعجب بقیه شده بود 

که چه عجب با تو یکی خوبه و این دوستی تا حالا ادامه داره 

گاهی باید بیخیال جو روانی موجود شد و آدم ها رو ندیده و نشناخته نباید قضاوت کرد.

 

ایرانی هیچ غلطی نمی تواند بکند!!

دختـر هابیل جمعه ششم مهر ۱۳۹۷ 11:43

داشتم به دوستم می گفتم که هرخری میخوای رنگ کنی رنگ کن که از ماه بعد نوید روزهای سخت رو بهت میدم و آغاز دوباره تحریم ها؛تا ماه بعدی علنا هیچ غلطی نمی تونی بکنی

 گفت:به ضامن این ماه ها و سال ها که تونستم یه غلطی بکنم؟

ما نسلی هستیم که هیچ غلطی نمی تونیم بکنیم!!

تو گیر و دار غلط غلوط زندگی مون بودیم که خانمی وارد شد همیشه لحظه های آخر میاد بهرحال دقیقه ی نودی محسوب میشه

خستگی و فشار زندگی از لب های خشک و صورت پر از چروکش میباره

سلامش توام با یه آه کـــش دارِ؛وقتی برگه رو دستش میدم میگم کارتون تموم شد میگه کاش خدا کارمون رو تموم کنه که خسته این زندگی شدم؛اگه بگم در روز بیش بیست نفر جملاتی از این دست میگه دروغ نگفتم.

شروع میکنه به حرف زدن؛ این وضع گرونی با ما آدمای مافنگی و مریض بد تا میکنه،سنگ کلیه دارم دستام آرتورز داره اما برای یه لقمه نون از صبح میرم رو تخته قالی تا همین حالا که اومدم اینجا؛رچی دوهزار وپونصد تومن.مگه با این حالم چند رچ میتونم ببافم؛بخوای رب بخری اینقدر پولش میشه؛حبوبات اینقدر؛انصاف هم که دیگه پیدا نمیشه اول هر مغازه هم نوشته نسیه نمیدیم قربون خدام برم که نگاه به ما نمیکنه،به همین قبله ی محمدی قسم تابستون تموم شد نه من نه بچه هام یه دونه میوه نخوردیم تو بگو یه دونه انگور نوبر کردیم نکردیم؛هی میگن سنگ کلیه داری مایعات بخور وقتی پولش رو ندارم یه هندونه بخرم؛جام زهر بنوشم راحت ترمه

آدم حرفش رو به کی بزنه؛کاسه چه کنم چه کنمش رو کجا ببره؛داره ظهر میشه تو خونه ام یه مشت عدس دارم گفتم عدس پلو درست میکنم می بینم نه روغن دارم نه برنج؛روم هم نمیشه در خونه همسایه برم؛همین طور که با گوشه ی روسریش اشکش رو پاک میکرد گفت:با این وضع گرونی کار ما رو خدا باید تموم کنه...

متاسفانه شرایط بد اقتصادی؛امید به زندگی رو زیر صفر برده؛وخیلی ها تاب وتوان این شرایط رو ندارند حتی چند نمونه خودکشی های نافرجام رو دیدم قرص خوردن،جلو ماشین پریدن و قس علی هذا

با جمعی از دوستان برآن شدیم که طرح نان رو داشته باشیم دوستانی که فی المثل کفاره روزه؛خیرات اموات،صدقات و هرچی که اسمش رو میذارید از پولی که داده میشه هرماه کارت هایی تعبیه شده برای نان دادن به  افراد مستمند.

هرکس دوست داشت در این طرح شرکت کنه خدا به زندگیش برکت بده

شب و روزتون عقیق یمانی.

 

ناردونه

دختـر هابیل چهارشنبه چهارم مهر ۱۳۹۷ 12:8
پاییز شبیه انار میمونه انار دون کرده ای که مادرم تو شیشه های مربا میکرد

و روش نمک و گلپر می ریخت و میذاشت تو کیفم برای زنگ تفریح دوم 

به همین قشنگی پاییز طعم انار مادری می گرفت

آشپز نباشی

دختـر هابیل چهارشنبه چهارم مهر ۱۳۹۷ 10:50
دیروز یه آبگوشت مزخرفی درست کرده بودم اصلا افتضاح ها

اینکه چرا من آشپزیم خوب نیست واقعا جای تاسف داره

بقول مجید: اینکه بتونی با این مواد افتضاح ترین غذا رو هم درست کنی

هنر میخواد که خدا در تو تعبیه کرده :|

خب موادش پیاز بود ولوبیا وادویه و گوشت 

گمونم مشکل از زودپز و قابلمه هاست 

امروز چی بپزم  که باز هنرم رو نشون بدم :)

لطفا با لبخند وارد شوید :)

دختـر هابیل چهارشنبه چهارم مهر ۱۳۹۷ 10:27

مجید و امیر دارن تو اتاق توپ بازی می کنند و امیر تقی به توقی میخوره میگه پنالتی

فراز وفرود توپ شون منو به نقد صریح وا می داره و میگم مجید اگه این توپ بخوره به سرمه ای هام«شما بخوانید اموال منقول» مادرم منو اریب اعدام میکنه زمینی باز کنید وبلند پرواز نباشید.

دارم یه کتاب میخونم درباب لبخند و ازشون میخوام حین بازی به عرایض بنده توجه داشته باشند.

قسمتی از کتاب«لبخند هیچ خرجی ندارد ولی با این حال تاثیر زیادی در اطرافیان شما و بخصوص خلق وخوی خودتان می گذارد.فایده اش دوبرابر است.به گفته ی اَبه پییر هزینه لبخند از برق کمتر است ولی به همان اندازه نور تولید می کند؛حتی ثابت شده لبخند صادقانه ای که به کسی می زنیم میتواند در طول روز به صورت زنجیروار در حد پانصد لبخند دیگر را ایجاد کند.»

پژوهشی در امریکا صورت گرفت که از داوطلبان میخواهند که نان باگتی را در دهانشان نگه دارند

گروه اول بدون هیچ واکنشی در صورتشون؛گروه دوم به زور یه لبخند تصنعی هم بزنند وگروه سوم باید همین طور که نون تو دهنشون هست یه لبخند واقعی بزنند بعد همه این سه گروه در معرض کارهای استرس زا قرار میگیرند مثل گذاشتن دستشون در آب یخ(مثلا چیش استرس زاست آمریکایی ها هم چه تیتیش مامانی آب یخ و استرس؟!)خلاصه در هر تمرین ضرباهنگ قلبی داوطلبان ثبت میشه  گروه اول که واکنش نداشتند شدت ضربان قلبشون بالاست ؛گروه دوم که تصنعی بود ضربان قلب افزایش کمتری داشت  و گروه سوم که خنده جانانه و واقعی داشت این میزان از همه پایین تر بود

منظور اینکه عمل خندیدن چه تصنعی چه واقعی؛استرس رو از آدمی دور میکنه؛مغز،لبخند حالا چه تصنعی باشه چه واقعی به مثابه حال خوب تفسیر میکنه  و هورمون های آرامبخشی رو ترشح میکنه

تو همین حال توپ کمونه کرد به  میز و مستقیم خورد تو صورت من و کتاب افتاد و مجید وامیر بلند بلند خندیدن و مجید گفت: این یه لبخند واقعی بود و استرس از من حالا حالاها به دوره

که من گفتم: کوفت سیاه وهر سه خندیدیم

گاهی وقتا باید روزهای شاد وخنده های واقعی رو فریز کرد اصلا گذاشت تو گاو صندوق برای روز مبادا

دزد سوم

دختـر هابیل چهارشنبه چهارم مهر ۱۳۹۷ 9:28
دارم کتاب پیغمبر دزدان از باستانی پاریزی رو میخونم 

مورخ طنازی که حاشیه اش از متنش هم جذاب تر و شیوا تره 

کلا همه ی مورخ ها طناز و دوست داشتنی هستند نمونه اش من :)

یه جای کتاب میگه:«دو نفر دزد خری را دزديدند. سرتقسيم به هم جنگيدند.

آن دو بودند چو گرم زد و خورد. دزد سوم خرشان را زد و برد.»

منو یاد وقتی انداخت که اعتکاف بودم و چند دقیقه ای به اذان صبح مونده بود و برای تجدید وضو و این صحبت ها راهی دستشویی شدم مع البت گلاب به روتون

چنتا دستشویی بیشتر نبود وملت در صفوفی به هم فشرده منتظر بازگشایی بودند

شانس ما دو نفر برای رفتن در خلا هم با یکدیگر تعارف تکه پاره میکردند نه شما بفرما؛نمیشه این چه حرفیه و از این خزعبلات

تا اینکه من در اقدامی ناجوانمردانه در بحبوحه ی تعارفات قمصری و شابدول عظیمی رفتم دستشویی و وقعی به این تعارفات نگذاشته و فقط گفتم تا شما تصمیم نهایی رو بگیرید من اومدم بیرون 

و اینجوری شد که من شدم دزد سوم به همین راحتی :)

نتیجه اینکه:دستشویی جای تعارفه؟!!

+از اتاق فرمان اعلام کردند واس خاطر طنازی من اسفند دود کردند 

مقسی بوکو

دار ال...

دختـر هابیل چهارشنبه چهارم مهر ۱۳۹۷ 9:17
امروز دومین روز کاری من محسوب میشه 

نگم براتون که شب اول استرس داشتم خواب بمونم هی بیدار شدم از خواب :)

محیط اینجا جوریه که همش تو لکی و تیر تو پره 

نمونه اش روز اول دختر خانم مجردی که کنسر  تخمدان داره؛پسر دو ساله ای که بجای اینکه مادرش حواسش به بچه اش باشه یه بند با من حرف میزنه و من چشم به بچشه که دم پله ها وایستاده 

و سقوط بچه از پله ها و دو دستی تو صورت خودم زدن که بچه افتاد و حالا مادره یادش میاد که بچه ای هم داشته

خدا رو شکر بعد از اینکه چهار پله رو رد میکنه با دستش نرده رو میگیره اما قلب و دست من تا چند دقیق میزون کار نمیکنه یا تالاپ تولوپ میکنه یا میلرزه

و امروز همون ساعت اولیه اوتیسم دو قطبی اومده و پدری که میگه هرروز تهدید میکنه همه رو 

خلاصه اینجا همه جور بیماری وجود داره و امان از بی پولی...

جیمبو

دختـر هابیل چهارشنبه چهارم مهر ۱۳۹۷ 9:10
امیر یه بازی هواپیمایی داره که باید از زمین بلند بشه و چنتا جزیزه مسافران محترم رو پیاده کنه

گاهی به من که کمک خلبان هستم میگه هواپیما رو بشون 

خلاصه کنم که چه استرسی بر من مستولی میگردد

و بحمدلله تمامی مسافرین رو یا تو دریا کارائیب انداختم تا حالا

یا زدمشون به صخره بهرحال جون سالم به در نبرده اند پدرسوخته ها

کارمند هفتگی

دختـر هابیل دوشنبه دوم مهر ۱۳۹۷ 12:20
یادتونه گفتم مانتو سرمه ای که می رفتم سر کار آوردم پایین

شاید رفتم سرکار

حالا حاجی زنگ زده یه هفته جا داداشش برم 

حالا من چی بپوشم؟!

در روایت است هشت صبح بیدار شدن ستم است ستم!!

تلگراف خانه آبی

دختـر هابیل دوشنبه دوم مهر ۱۳۹۷ 11:26

از اداره آب زنگ زده خانم قبض تون 234000اومده چرا پرداخت نکردین؟

+خب قبضش کو من قبض ندیدم بیاد!!

-خب قبض نیاد نباید شما یه پرس وجو بکنید!!!

+نیست گفته بودید همه چی مجانی مام گفتیم لابد مجانی شده؟!!

-اِ؟!!!

+آرّه

-خب من حالا چیکار کنم؟

+خب تماس بگیرید با همسرم

-شمارش اشتباهه بر نمیدارن

+چی میگیرید

-0912

+0913 نه 12 همین جوری شماره های کنتور رو هم میخونید که این قبضا میادها.

[پته پته میکند و قطع میکند]

تامام.

مزرعه حیوانات

دختـر هابیل دوشنبه دوم مهر ۱۳۹۷ 11:24

حادثه ی تروری که در اهواز صورت گرفت و نگاه تحلیل گران ورسانه ها به این قضیه جالب بود برام

فی المثل صدا وسیما با گفتن ترور ناموفق یا ترقه بازی خواست بگه همچی خبری هم بهش نبود

راست هم میگه وقتی یه قطره خون از دماغ یه مسئول جان بر کف و فدایی ریخته نشده

قطع به یقین ترور هم ناموفق هست

حالا اون وسط سی نفر رعیت تلف بشن جای دوری نمیره به اصطلاح میگن قولنج رژه ای

یادمه سال قبل خانمی که برای دیدن کاروان شهدا رفته بود کاروانی که هیچ اسکورتی نداشت طرف چادر ملی داشت چادرش زیر تایر ماشین رفت و چون چادر ملی به گونه ای است که وقتی یه قسمتش زیر لاستیک های تریلی بود به هیچ وجه نتونست دربیاره و این مادر دو فرزند خردسال سرش زیر تایر تریلی رفت و به گفته ی شاهدان سرش منفجر شد و آسمانی شد

نکته ی جالب اینکه دریغ از توقف تریلی و خیلی راحت به مسیرش ادامه داد و این یعنی زیر سوال بردن تمام ارزش ها؛این یعنی عدم مدیریت در برگزاری چنین مراسمی؛توهین به خود شهید چرا که شهدا برای  ناموس و وطن رفتند و حالا...

همین سوءمدیریت ها باعث میشه که ارزش ها روز به روز ضد ارزش بشه و نگاه های منفی فزونی یابد.

خلاصه اینکه زندگی شبیه شطرنج میمونه شاه و وزیر خون از دماغش نمیاد و این سربازِ که راه به راه خون میده

بقول اون سخن معروف جورج اورول: حیوانات با هم برابرند اما بعضی ها برابرترند!!

صفحه بعد
بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان