اشک آخـر

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۷ 21:39
یکی از اقوام نسبی مدتی هست که دماغش رو با سرفه کردن چهار تومن داده بالـــو
داشتن دوستان کنکاش میکردن دکتر و هزینه ها رو که من یهو گفتم:کج که!!
که یهو گفت:نگـــو اینـــو،خوبه که 
که یهو دیدم از یسار و یمین اشاره که میکنه که برج پیزا،سر به راه شده و صافه صافه
که دیگه شستم خبردار شد که بگم آره من سرم رو کج گرفته بودم.
حالا شنیدم رفته خونه و گریه کرده بابت دماغ پیزایی اش

 

و من در آخرین نفس های سال ۹۷ آخرین اشک ملت رو درآوردم آنهم بدلیل راست گفتنم خلاصه هر راست نباید گفت!!

اما از خدا که پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه،بابا دیگــه تابلـــو کـــج بود بحضرت عباس!!

مملکت آجیلی

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۷ 21:23
سال هایی که به دم عید نزدیک میشدیم
مامان ،اون قابلمه بزرگه که مخصوص آش پختن بود رو بر میداشت و پر از آجیل میکرد
گاهی من و خانم دکی دست توش میکردیم به بهانه مخلوط کردن مواد
اما هدف ما رسیدن به پسته و بادوم بود
امسال اما مادر تنهای تنها سه کیلو تخمه انجوجک(شما بخوانید گل آفتابگردون)خریده به مبلغ صد هزار تومن!!!

تنهای تنهای تنها سه کیلو تخمه فقــط!!!

خواستم از این تربیون اعلام کنم:خاک به سرتون با این مملکت داریتون!!

سالی که گذشت

دختـر هابیل دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۷ 18:13
خوبی وبلاگ نوشتن اینکه تو در آخر سال می بینی نزدیک به ششصد پست نوشتی،از روزهای خوب و بد
از روزهایی که باور نمیکردی که ممکنه زندگی یه چهره ای کریه هم از خودش نشون بده،
و تو همش با خودت بگی کاش خواب بود،چطور اینجوری شد،چرا هیچی نفهمیدم من،چرا جلوش رو نگرفتم و هزار عذاب وجدان...

روزهای رنگی هم داشت،روزهایی که با خنده و نشاط همراه بود شبیه شب یلدا اون شب من یه  قرعه کشی فامیلی برگزار کردم هر کس از تو گوی یه اسمی در میاورد و یا پول برنده میشد یا یه جمله ی نصیبش میشد،یادمه به ننه بزرگ این افتاد،شانست همین بود،انشالله سال دیگه برنده میشی ولی طفلک به سال بعدی نرسید،
یا مجید که باید یه جمله عاشقانه می گفت و همه زدن زیر خنده،خنده هایی که چشم رو خیس میکرد.

روزهای دلتنگی هم داشت به یاد عزیزان سفر کرده

روزهای سفر هم داشت،فلسفه ی سفر رو دوست دارم
اینکه زندگی خودش یه سفر هست،و گاهی ما اونقدر ذهنمون درگیر مسائل پیش و پا افتاده است که یادمون میره اصل کاری یه چیز دیگس،یه جای دیگس

با چند نفر به طرز شدید اللحنی متارکه کردم و تو لیست حذفیات زندگی ام رفتن.

گاهی وقتا مدارا کردن فایده نداره باید از بیخ و بن ریشه کن کنی و من از این انتخابم راضیم،اینقدر زنده نیستم که بخوام ذهنم درگیر این و اون بشه.

سال پرباری برای کتاب خونی بود و خدا رو شکر خیلی ها به من پیامک دادند که از تشویق و ترغیب من برای کتاب اونا هم کتاب خیلی خوندن.
و اینکه هر کتابی که گفته میشه در ایران ممنوع الچاپ هست یا تخمش رو ملخ خورده است و پیدا کنید و دوبار بخوانید!!

سالی بود که واقعیت شرایط موقعیت رو درک کردم
شاید  قبلا زود نسبت به عملی،عکس العمل نشون میدادم اما بعد از خوندن کتاب نیمه تاریک وجود دبی فورد و دیدن فیلم آزمایش 
دیدم آدم ها در شرایط گوناگون رفتار خاصی نشون میدن و باید با توجه به شرایط درک کرد آدم ها رو و زود موضع نگرفت.
سالی بود که من سعی کردم نسبت به خانواده ام مهربان تر و عاشقانه تر برخورد کنم و بنا رو بزارم به اینکه ممکنه فردا دیگه من نباشم تا اونا رو ببینم پس عمیق تر نگاهشون میکنم و عمیق تر عشق می ورزم.
بهمن ماه مادربزرگم رو از،دست دادم و من گاهی صداهای ضبط شده اش رو گوش میکنم...

سال سختی برای آحاد ملت بود،سال پر اختلاسی برای از ما بهترون، و من حیث المجموع باید گفت:ای سال برنگردی بری دیگه بر نگردی
باز باید دعای کلیشه ای رو کرد که امیدوارم عید و سال خوبی باشه،سالی پر از رزق و روزی و اقتصاد با کفایت باشه و دل مردم شاد باشه و از این اسرائیلات

اما عید روزی  است که هرسفره پر از نان باشد
 عید روزی است که ما حق کسی را نخوریم
نان  در این شهر پر از خرمن گندم حتما انقدر هست که ما نان کسی را نبریم که ما حق کسی را نخوریم.
عیدتون مبارکا باشه

فراستی دوم

دختـر هابیل دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۷ 18:8
یکسال پیش در چنین روزی یه بابایی به من گفت:خسته نشدی از این همه لودگی:|

تازه ادعاش هم میشد نوشته های منو رصد میکنه این سال ها 

و با این وجود کار من طنز نیس،هجو و لودگی ست

امیدوارم لودگی من در این سال ها بقیه خوانندگان رو خسته نکرده باشه

عید می آید

دختـر هابیل دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۷ 13:18
چند وقت پیش خونه یکی از آشنایان بودیم
میزبان با دیس میوه اومد به محض گذاشتن
دیس میوه روی زمین،دختر پنج شش ساله که اتفاقا اونا هم اومده بودند برای دیدن میزبان،یک خیار برداشت،میزبان هنوز زیردستی ها رو نگذاشته بود که باز یک خیار دیگه برداشت و خورد
در نگاه اول این حرکت نشان از لچر بودن اون خانواده داره که به بچه یاد ندادن که این چه طرزشه؟!
مادرش براش یه سیب پوست کند و با چشم ابرو بهش اشاره کرد برو اون اتاق بازی کن
اما بچه دلش پیش میوه ها و بخصوص خیار بود.
راستش من روبرو نشسته بودم و ناخودآگاه نگاهم تلاقی پیدا میکرد به این مادر و دختر
مادر از کمر درد می نالید و بقیه که می شناختنش گفتن:خب ما هم از صبح تا دم غروب رو تخته قالی باشیم همین میشه،از چسب روی دستش هم میشد فهمید که دستش رو بریده.
وقتی رفت،میزبان تعریف کرد که هیچ وقت هیچی تو خونشون نیس،از صبح تا شب می بافه فقط با چایی روزش رو سر میکنه
بچه هاش هم کمبود ویتامین دارن،شاید اینجا میان یه میوه ای خوردند وگرنه سال تا سال هم میوه تو خونشون پیدا نمیشه
دخترش خیار زیاد دوست داره هربار بخواد بره من یه خورده میوه بهش میدم.
چند وقت پیش می گفت:نصف شب بچه ش بهش میگه مامان من گشنمه اما یه نون خشک هم تو خونمون نبود خودم رو زدم به خواب و زیر پتو گریه کردم بابت این همه نداری،بابت این همه گرونی...

این ملت عدالت میخواهد نه صدقه

جا داره آهنگ عید می آید علیرضا عصار رو پلی کرد و آروم اشک ریخت...

غبارروبی

دختـر هابیل دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۷ 13:16
من این هفته را،هفته غبارروبی کتاب هام اعلام میکنم.

داشتم به کتاب هایی که در سال ۹۷خوندم فکر می کردم
به ترتیب دوست داشتن و تاثیرگذاری

جز از کل نوشته استیو تولتز
ملت عشق نوشته الیف شافاک
کتاب های اروین یالوم
اگه اهل دید و بازدید عید هستید کتاب هدیه بدید منم خوشحال میشم کتاب هدیه بگیرم

عشق سالی

دختـر هابیل شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۷ 19:14
پارت دوم:
شبکه دو سریالی پخش میکرد بنام پزشک دهکده،و مرد جذابی رو نشون می داد که داره یه تبر رو پرتاب می کنه اون کسی نبود جز جو لاندو که ایفاگر نقش سالی بود با صدای معرکه سعید مظفری.
از تیپ و قیاقه اش خوشم می اومد از اون لباس سرخپوستی که می پوشید.
یادمه در عنفوان کودکی همه ی دخترای همسایه صندل و لباس سندبادی داشتن،لباس آبی نفتی رنگی که منم خیلی دوست داشتم داشته باشمش.

هی به مادر میگفتم:همه دارن منم میخوام!!

که ایشان در جمله نغز و دلکشی ایراد فرمودند:هر کی هر دسته خری داشت دلیل نمیشه تو هم بخوای،من از این لباسا خوشم نمیاد چه معنی داره آدم جُلـّه بپوشه،مردم پالون خر بپوشن تو هم میخوای بپوشی؟!

حالا مگه من دیگه جرات داشتم حرف روی حرفش بزنم،مادر که فصل الخطاب کنه دیگه علنا یعنی تمــام!!

حتی اگه ابروهاش رو تو هم بکشه و بگه اختیار با خودته اما فی الواقع یعنی هیچ غلطی نمی تونی بکنی!!

خلاصه من عاشق سالی شده بودم و اینبار مادر چه فکری کرده بود که اجازه داده بود بلوز و شلوار سرخپوستی داشته باشم،من ندانم.

منتظر جمعه ها بودم که سالی بیاد که یهو دیدم طرف دل در گرو یه زن انگلیسی چشم دو رنگی سبز و قهوه ای داره، به نام دکتر مایک(جین سیمور)

چشای قهوه قجری منو ول کرده و عاشق این چشم دو رنگه شده

دروغ چرا،سالی هم از چشم افتاد و گفتم امید ز هرکس که بریدیم بریدیم

عشق کشکی

دختـر هابیل شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۷ 19:13
پارت اول:

مارک تواین «عشق عينک سبزی است که با آن انسان کاه را يونجه می‌بيند.»

#اولین باری که فکر میکردم عاشق شدم
دوازده سیزده ساله بودم!!

از اونجاییکه هیچی ما به آدمیزاد نرفته تو مقوله ی عاشقی هم از این امر مستثنی نبودیم
همیشه شنیده بودم با دیدن یار قلب تالاپ تلوپ میکنه و بی قرار میشی

اما هربار که من نگاهش میکردم
 بجای اینکه قلبم تالاپ تلوپ کنه

دلم آشوب میشد و در کسری از ثانیه دل پیچه و بعد هم به نزدیک ترین گلاب به روتون مورد نظر!!!

همیشه واسم سوال بود که از چشمای بی صحبش به چشای من چی ساطع میشه که اینجور ما رو بی قرار دستشویی میکنه؟؟

بهرحال به این نتیجه رسیدم که این عاشقی بدرد کسی میخوره که از یبوست رنج میبره
و ما #اولین شکست عشقی رو خوردیم!!

گاهی وقتا تو بعضی مراسم طرف رو میبینم 
و دیگه نه از تالاپ تلوپ خبریه و نه از دل پیچه،فقط یه خنده نخودی گوشه لبم میشینه

طنز نوشت:
دلی دارم قرار اما ندارد...
+بطور قطع به یقین با خوردن قرص دیفنوکسیلات هر شش ساعت یه دونه خوب میشین،عشق کیلو چند؟

دیالوگ نوشت:
فرید، بابا
عشق اون نیست که وقتی دیدیش دلت بلرزه
عشق اونه که وقتی نمیبینیش دلت میخواد کنده شه

عاشقانه

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۷ 13:53
دیروز بعد نماز صبح من یک رمان عاشقانه با دیالوگ های عاشقانه در ذهنم ثبت شد.
پسری به نام نیما و دختری به نام نگار
شاید باورتون نشه اما خودم وسط دیالوگ هاش خندم گرفته بود.
این سومین رمان بلندی هست که تو ذهنم می سازمش
سال ۹۵اولین بار بود که گفتم قسمت هایی از رمان رو تو وبلاگم بنویسم البته دوستان دلواپس گمان بد بردن و ما پشیمون شدیم
این بار میخوام بنویسمش شاید تبدیل به فیلم شد شاید هم کتاب و شاید هم به خاطره تبدیل شد اما این بار می نویسمش

 

سیگار برگ

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۷ 13:52
یه جا می خوندم که خیلی هم مصر نباشید که بگید حرف من یکیه یا همینه که من میگم
میگن استاد کیارستمی در مصاحبه هاش میگه این حرفی که الان زدم شاید فردا زیرش زدم
مضمون صحبتش اینکه نباید استناد به گفته های من داشته باشید شاید نظرم عوض شد.
یادمه یه یارو یه بار مطلبی نوشته بود با این تعبیر و تفسیر که چقدر سخیف و حقیر هست کسی که از،سفره های پر رنگ و لعاب خود عکس میزاره و نمایش رذیلانه است و از این اراجیف و اباطیل و اسرائیلات.

و همین یارو پس از چند وقتی جشنواره ای گذاشت با مضمون جشنواره عکاسی که از هرچی حالش رو خوب میکنه عکس بزاره و میتونم بگم یک سوم از عکس ها مربوط به همان سفره های سخیف و حقیر و رذیلانه ای بود که حالش رو خوب میکرد.

و حالا خود بنده جزو اون دسته از افرادی بودم که مخالف صد در صد دخانیات قلیون و سیگار بودم اما چند وقت پیش بشدت علاقمند شده بود به پک زدن به سیگار حتی ژست هاش رو هم میگرفتم مع البت دیدن سریال کارآگاه حقیقی و شخص متیو مک کانهی هم بی تاثیر نبود با اون تیپ سیگار کشیدنش.
خلاصه به مجید گفتم که من هوس کردم سیگار بکشم اگه برگ باشه که فبها،میگن وقتی هوس شوری کردی این یعنی آهنت پایینه و کم خونی داری به نظرت آدم هوس سیگار کنه دلیل کمبود چیه؟!

به نظر من دلیل کمبود کتکه،چنتا لوله وحید که بخوری این کمبود جبران میشه!!

خلاصه این هوس خود به خود فرونشست اما اینکه میگن مرد و حرفش یا سر حرفش وایمیسه هم یک کشک بیش نیس.

رقص روی شیشه

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۷ 13:50
اصولا من تا سریال خارجی باشه ایرانی نمی بینم اما وقتی در سریال رقص روی شیشه،امیر آقایی هست تمام معادلات بهم میخوڔه
یک مرد چقدر می تواند جنتلمن،خوش پوش،خوش صدا و شاعر باشد 
من اگر با مجید ازدواج نمیکردم به ضرس قاطع به عقدت در می آمدم.

از اتاق فرمان اشاره میکنند که بشین تا بیـــاد نکبت

مغرور جذاب

دختـر هابیل چهارشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۷ 13:49
بابک جهانبخش یه آهنگی داره به اسم زیبای بی تاب
یه جاش میگه مغرور جذاب،زیبای بی تاب  دیوونه بازی در نیار طاقت ندارم بازم نگام کن فکری برام کن من به ندیدن چشات عادت ندارم

از خدا که پنهون نیس از شما هم پنهون نباشه اصن تابلو برای من میخونه بخصوص اون فراز مغرور جذاب،زیبای بی تاب
[نویسنده ی خاطی امروز فراموش کرده قرصاش رو بخوره]

افتتاحیه حساب

دختـر هابیل دوشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۷ 12:8
بی ربط نوشت:در سومین جلسه دادگاه حسین هدایتی، از سرمایه‌گذاران فوتبال، نماینده دادستان اعلام کرد که مهدی موسوی‌نژاد، یکی از متهمان این پرونده، «در یک روز ۲۴۲ حساب برای پسر ۸ ساله خود افتتاح و پول‌ها را جابه‌جا کرده است»
ربط نوشت:حالا یه ماهه به مجید میگم یه خط همراه اول واسه ما بگیر،هی میگم باشه باشه باشه

نتیجه اخلاقی:ما هیچ،مـا نگاه

پایان نامه بشکشی

دختـر هابیل دوشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۷ 11:33
چند روز پیش یکی از اقوام اومده بود خونمون من باب رتق وفتق امور پایان نامه چند ساعتی اونجا بود 
و هر از چند گاهی اشاره می فرمود شرمنده و هربار بهش میوه تعارف میکردی میگفت:گوشت های بدنم آب شده از خجالت و این صحبت ها
پایان نامه ای که با همکاری بچه های کلاسش نوشته شده و ترکیب بدیع از کپی پیست و منابع زرد اینترنتی
و یا دوستی دیگری که ایشان هم معلم هستند و همزمان در دانشگاه غیرحضوری داره فوق لیسانس میگیره و به گفته ی خودش پروپوزال نوشتنش دوساعته بوده،اینم از اینترنت کپی کرده و والسلام.

آیا شما باور می کنید که معلمین گرام برای ارتقا سطح دانش خود و رشد دانش آموزان روی به تحصیل مجدد می آورند آنهم با این شیوه ی سخیف کپی پیست؟!

بشخصه رُسم کشیده شد تا بعد دوماه پروپوزالم به مرحله تایید برسد آنهم با کلی بهانه های بنی اسرائیلی؟!
بعد هم کلی تحقیق و تفحص در دانشگاه و شهرهای تهران و قم برای گرفتن منبع مادر و این صحبت ها و بعد کلی دردسر تا این پایان نامه کوفتی تموم شد
حالا سوال من از شما
«هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون»؟!
وجدانا هل یستوی؟!
فاجعه بالاتر که امثال این افراد سرکار هستند و امثال ما هم سرِکـــار

اوووووف تبــاه شدیم رفت

میم مثل مرجان خانم

دختـر هابیل شنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۷ 20:40
اسکار روز جهانی زن با اختلاف فاحش نسبت به بقیه می رسد به مرجان شیخ الاسلامی آل آقا با اختلاس  صد هزار میلیارد تومن

مصبتو شکر

 

شال

دختـر هابیل شنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۷ 12:23
کاوه آفاق شبکه افق تیتراژ پایانی یه برنامه رو میخوند
یهو منو برد به پنج شش سال پیش،وقتی اولین ترانه اش رو میشنیدم،شال سرخ 
و همه می گفتن:دیوونه ای این آهنگا رو گوش میکنی
اما من دیوونه،دیوونه شال سرخ شده بودم.

سرقت

دختـر هابیل شنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۷ 11:58
پنج شنبه مجید،امیر رو برد مسجد که بعد نماز،ببرتش براش آبرنگ بخره

از بد حادثه تو مسجد کفش امیر رو می برند یا می دزدند نمیدونم.
بهرحال بچه با چشمانی اشکبار و هق هق کودکانه میاد بیرون

آبرنگ رو براش میخره و اول که وارد اتاق شد هیچی به من نگفت.
مجید بهم اشاره کرد که تو مسجد کفشاش رو بردند و کلی ناراحت شده 
یهو دیدم خودش با بغض میگه:بچه های مردم کفشم رو بردند منم گریه کردم،چرا باید من اینجوری بشم
تا شب کلی گریه کرد و هی دلداریش دادیم.

بردیمش براش کفش بخریم گفت من از خودمو میخوام
بقول مجید؛اولین ضربه مالی رو خورد و وارد یه فازجدید از زندگی شد.

هم من هم مجید تجربه دزدیده شدن وسایل مورد علاقمون رو داشتیم.

یادمه ده دوازده ساله بودیم که یه بار مجید و سعید خاله رفتن زیارت بالا(سلطانعلی)تازه کفش های سفید چینی مد شده بود که کنارش  یه آرم طلایی داشت
موقع برگشتن مجید پابرهنه اومد خونه کفشی که برای اولین بار پوشیده بود قسمت نشد در مسیر بازگشت بپوشه.

یادمه دایی م دعواش کرد،دعواش کرد که چرا دزد نابکار کفشش رو برده،آیا دایی اشتباهی دعوا نمیکرد؟!
چقدر من دلم به حال مجید سوخت و گریه کردم براش.(از بس من خوبم)

عروسی دختر عموم بود،زهره خواهرم یه کفش مشکی خوشگل داشت که چسبی بود و یه سگک نقره ای رنگ داشت،موقع اتمام عروسی،همه هاج و واج مونده بودن و بی کفش،اون شب خیل عظیمی از کفش های ملت امحا شده بود، من جمله کفش زهره
چقدر گریه کرد بابت کفشش و دروغ چرا تب هم کرد.
بعدها متوجه شدیم این محله ای که دختر عموم باهاشون وصلت کرده یه سنت حسنه ای برای خودشون داره،در عزا و عروسی هرچی کفش بهتر و شیک تر هست برمیدارن و بقیه می مانند و حوضشان؛ علی برکت الله.

یا خود من رفتیم مولودی خونه دختر خاله،شال سرمه ای رنگی داشتم که بغایت یعنی وجدانا بغایت دوسش داشتم فاطمه برام از گناوه گرفته بود تو کیفم گذاشتم و گذاشتم زیر تختشون بعد مراسم شال نبود آقا همه جا رو بگرد اینور اونور اصن گشته بود تو اعصابم
یکی هی میگفت:حالا بازم خوبه گوشیتو نزدن،انگار شالم رو زدن باید تشکر هم میکردم!!

خلاصه کلی گریه کردم حالا انگار اون شال لیره ی عثمون بود.اما باری بهرجهت دلم من باهاش بود.

دست آخر گفتن:پنداری جن و پری برداشته،اونام چششون چیزی رو بگیره برمیدارن

شرایط به گونه ای گذشت که اصلا خواستم به نشانه ی اعتراض کشف حجاب کنم اما چادر بی صحب مانع گشت.

حالا یه عده از دوستان پیشنهاد کردن کفش بگیریم برای امیر و ببریم تو مسجد بذاریم تا بچه از مسجد زده نشه
اما من موندم شرایط به چه گونه ای گذشته که بنیانگذار کبیر انقلاب اشاره می فرمایند که:
در میخانه گشایید به رویم شب و روز
 که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم

دیگه چه توقعی از بچه!!

نتیجه اخلاقی:در عروسی و عزا مالتون رو سفت بچسبید!!

روز جهانی زن

دختـر هابیل جمعه هفدهم اسفند ۱۳۹۷ 17:2
 گابریل گارسیا مارکز در کتاب عشق سال های وبا میگه (اگه کتابش رو نخونیدین،فیلمش هم موجوده)

عشق، قبل از هر چیز، یک استعداد ذاتی است. یا از بدو تولد بلدی یا هرگز یاد نمیگیری.

داشتم فکر میکردم ما بلدیم یا کلا یاد نگرفتیم؟!

که محبت چیست؟

بده بستون عاشقانه چیه؟

امروز روز جهانی زن هست،چه بسیار از زنان این کره خاکی هستند که مردانه زندگی میکنند و می جنگند

چه بسیار زنان مستعدی هستند که به واسطه جبر جغرافیایی مضمحل شدند.

اما زنانی هم هستند که بیخیال همه ی جنگ ها و حرمان ها،زنانگی میکنند،لباس شاد می پوشند گل سر می بندن می رقصند و زندگی می کنند.

چند وقت پیش با یکی از دوستانم صحبت میکردم از طلاق عاطفی حرف میزد،از بی توجهی های زناشویی،از زندگی یکنواخت و روزمره

اینو باید هممون بدونیم که وا بدی زندگی هم وا میده

زنی که خودش رو فدا کنه برای همه چی،هیچ ارزشی نداره،فراموش کردن خود یعنی تباهی مطلق!!

مهم نیس چه سنی باشی زنی که خودش رو رها کنه تنها به بهانه ی اینکه دیگه بچه دار شده،بچه ها بزرگ شدن،حوصله ندارم و صدتا بهونه ی صدمن یک غاز این یعنی خودکشی،مرگ تدریجی

از من به همه ی زن ها نصیحت:زنی که خرج نداره‌،ارج هم نداره.

هی کم خودت بزاری و هی کوتاه بیایی و همسر گرامت به هیچ جاش نگیره این تباهیه از من به شما نصیحت.

چند وقت پیش خانمی از خیانتی که به همسرش کرده بود برام گفت:در نگاه اول برام اون طرف آیه عذاب الیم بود و قعر جهنم جایگاهش.

اما وقتی خودت رو جای اون آدم بزاری ناچاری حق هم بدی مگه جنس زن از چیه؟!

یک روز کاملش رو برام تعریف کرد

صبح زود بلند بشی بچه ها رو آماده مدرسه کنی،لباس چرک ها رو بشوری،خونه رو جارو بزنی،غذا بپزی اگه ماکارونی باشه یه غذای دیگه درست کنی چون مرد خونه دوست نداره،سر سفره بخورن بریزن بپاشن دریغ از یه دستت درد نکنه،اصن بگن امروز شور شده هیچی،بعد ظرف بشوری،چای بریزی،دریغ از یه همکلامی با هم،دریغ از یه تشکر خشک خالی و شب هم به مثابه صبح،دریغ از یک دوستت دارم دریغ از هیچی!!!

من کلفتم تا خانم خونه،خب آدم نمی پوسه؟!

حق نداره با کسی باشه باهاش حرف بزنه بدونه من چی دوست دارم یا از چی بدم میاد!!

کرد یه بار منو ببره بیرون؟

 خرید کردن به درک،

اصن بگو دور بزنیم،مگه یه زن چه توقعی داره،جز اینکه کنار عزیزانش شاد باشه و بخنده،این توقع زیادیه؟!

سیمین دانشور در کتاب سووشون میگه:دوست داشتن دل آدم رو آروم میکنه

به نظرم برای آقایون خرج زیادی نداره اگه گاهی نه همیشه فقط گاهی به همسرانشون بگن که دوستشون دارن اونم خیلی،

بهشون این آرامش رو بدید که در کنارشون شادین

بهشون بها بدید جنس زن لطیفه...

بدیهیات

دختـر هابیل چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۷ 10:58
راضیه مهدی زاده کتابی داره با

عنوان«قم را بیشتر دوست داری یا نیویورک»

یعنی دو راهی عظیم از این بالاتر؟!

لحظه گرگ و میش

دختـر هابیل چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۷ 10:41
سریال لحظه گرگ و میش رو دوست دارم.
به ابعاد مخلتف پرداخته،شهادت،اسیری،مفقود الاثری و چشم به راه بودن مادر به جسد فرزندش،
به یه عده طماع که از این سفره خوب خوردن و بردن،به سهمیه برای رفتن به دانشگاه وگرفتن شغل پس از اون،به پزشک هایی که با گرفتن ویزیت و عمل بیجا،برای خودشون کلی برج میسازن مثل سروش مطلق
امثال سروش مطلق کم نیستند،یادمه وقتی از درد پیش دکتر رفتم،گفت باید عمل بشی اما بیمارستانی که من میگم،جای دیگه(دولتی منظورش بود)باشه من نمی تونم و باید انترن عمل کنه اونام ناشی لته و پارت میکنن چون دانشجو هستن و کلی تو دل ما رو خالی کرد و دیگه دو راهی نمیمونه، دست این شفاست و دست بقیه همدست عزرائیل.
بعد عمل تو بیمارستان خصوصی،گفت بیا مطب برای بازبینی،بیمارستان هم نه،فقط مطب
ماه رمضون بود حالا من روزه نمی گرفتم اما گرما هلک هلک مجید دهن روزه منو میبرد مطب یادمه اون زمان هنوز اتومبیل نداشتیم،به هر کی اونجا بود میگفت:عفونت کرده یه پماد می نوشت و می گفت:هفته بعد هم بیا بخیه هات رو بکشم با اینکه من میدونستم بخیه هام جذبی هست اما باز هفته بعد میرفتی و فکر می کنید چی میگفت:خانم بخیه هات جذبی هست و خودش به مرور تموم میشه
و بابت دو هفته الکی مبلغ ۸۰تومن میگرفت و تو حساب کن در اون روز چند نفر میره و از چند نفر پول زور میگیره،در حالیکه همین حرفا رو می تونه تو  بیمارستان بزنه.
یا فاطمه خواهر خودم که چهارمیلیون بی زبون پول عملی رو داد که بعدا متوجه شد اصلا لازم نداشته و تا حالا داره ریشه تو چشمش میزنه و قالی می بافه تا بتونه قرض عمل رو بده.

 

پـ.ن:هفته پیش رفتم سونو گرافی بیمارستان میلاد،یارو از کانادا تخصص گرفته،۱۵۰تومن پول دادم
دو دقیقه هم معاینه نکرده میگه بلند شو میگم خب چی شد؟!
میگه میخوای بدونی؟
[آیا روا نبود بعد از این دیالوگ بخوابونم تو گوشش؟]

حالا چیزی مشخص نیست و یه مشت اباطیل.

میگم:واقعا مدرکتون از کاناداست؟
میگه:چطور
میگم:میخوای بدونی؟ بیشتر بهتون میاد از بالا عباس آباد مدرک گرفته باشی و میزنم بیرون،نکبـــت!!

روح خوشمزه

دختـر هابیل چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۷ 10:36
جمعه قبل،چهلمین روز ننه بزرگ بود در روستا،
روزی بغایت سرد و برفی
خیلی وقت بود ملت برف ندیده بودند اونم به این حجم از گستردگی و بازار سلفی گرفتن و برف بازی پس از مراسم داغ داغ بود.
یک اصطلاحی در امپراتوری بریتانیا مرسوم بود و آن اینکه خورشید هیچ گاه در این امپراتوری غروب نمیکند که منظورش استعمار کشورهای دیگه بود که پایانی نداره.

 

به همین سان باید گفت:خورشید هیچ گاه در روستای باریکرسف زیارت امامزاده حسین طلوع نمی کند و همیشه خدا سردخونه است.

یعنی بخاطر درخت های کهن و بزرگش اجازه  به آفتاب داده نمیشه.

چند وقت پیش که داشتن قبر رو آماده میکردن برای دفن ننه بزرگ،انگاری جسد پدر ننه بزرگ هنوز سالم بوده و همه اذعان کردند چه آدم خوبی بوده که پس از گذشت سی چهل سال هنوز پابرجاست و از این صحبت ها.

اما هرچی من یادمه،ننه بزرگ،پدرش رو ناله و نفرین میکرد که به همه ی دخترا و پسرهاش خونه یا زمین یا باغ داد الا من،مع البت حق داشته در حق ننه بزرگ من خیلی ها جفا کردند و اون در جوونی همسرش رو از دست داد و بچه های یتیمش رو با نداری بزرگ کرد.

در همین اثنا که میگفتن:آدم خوبی بوده و پیاده رفته نمیدونم کربلا یا مشهد

من گفتم بابا زمین اینجا اینقدر آیسبرگ هست که اگه چنگیزخان مغول هم بخوابه جسدش نمیگه وای بسرم چه ربطی به الوهیت و معنوی بودن این باباداره

خلاصه که مال کسی رو نخورید،اگه جسمتون خورده نشه،روحتون خورده میشه.

عشق با چاشنی چشم بلبلی

دختـر هابیل چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۷ 10:33
ساعت ۱۵:۱۲موقع نهار
[قبول دارم ما دیر نهار میخوریم]

غذا:برنج با ترکیب لوبیا چشم بلبلی

[لوبیاش بیشتر شبیه چشم خروس بود تا بلبل]

شبکه چهار تصنیفی از سالار عقیلی  پخش میکنه که پر از کلمه ی عشق هست
مجید یه نیگا به من میکنه و میگه:عشق اصن چیه؟!

و امیر میگه:یعنی فدات بشم

و از اون روز عشق در دایره المعارف خانوادگی ما یه معنــای دیگه پیدا کرد،فــدات بشم:)

تعلیم و تربیت

دختـر هابیل چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۷ 10:32
امیر وقتی ساختار شکنی در یکی از اصول اخلاقی یا رفتاری ببینه ابروهاش رو تو هم میکشه و میگه:«بچه بی تربیت کرده»؟!
مع البت منظورش اینکه که بچه تربیت کرده!!
مثلا شبکه پویاست،داره قصه های جورواجور می بینه یهو باباش میزنه شبکه دیگه،بهش میگه بچه بی تربیت کرده.

حالا این تعلیم و تربیت منو یاد اون خانمی انداخت که گفتم صورتش رو با سیلی(رژ لب و خط چش و رژ گونه)سرخ میکنه
بهرحال من مسئولم نسبت به هر هزارتومن پولی که دوستان واریز کردند.
خلاصه پس از تحقیق و تفحص از افراد موثق مشخص شد هم خودش سرکار میره و بیمه است،هم همسر گرامش،تازه وضعیت مالی فول آپشن.

من فقط موندم این همه قسم جلاله خوردن برای چی بود؟

قناعت کجا رفت و از کی ملت چترباز شدند؟

خلاصه که یادم باشه یه بار داستان قناعت ورزی رو براتون بگم.
بقول امیر اینا بچه بی تربیت کردند؟!.

دو راهی

دختـر هابیل دوشنبه ششم اسفند ۱۳۹۷ 18:34
شاید در روز چندین نفر پیام بدن چه از طریق اینستا چه تلگرام که خودشون یا یکی رو می شناسند که وضع خوبی ندارند و روزگار سخت بهشون گرفته
امروز خانمی پیام داد از اینکه یکی از وسایل برقیشون شکسته و نه تنها پول تعمیرش رو ندارند،پول ندارند حتی مرغ بگیرند.
این خانم رو چند بار دیدم بسیار آراسته و بقول معروف آرا ویرا کرده
یه مسئله که برام پیش میاد آیا این افراد صورتشون رو با سیلی(رژ گونه،خط چشم،سایه،رژ لب)سرخ میکنن و در باطن از تهی سرشار هستند.

یا می تونن بجای خرید این وسایل که بقول خودشون عادت کردن،یه زخمی به زندگیشون بزنن
والا ما تو عروسی هم اینقدر کندکاری رو صورتمون انجام نمیدیم
خلاصه بگم وقتی پولی به دستم میرسه حس مسئولیت من چند برابر میشه
حق با خانم جوانی است که همسرش بیکاره و پول نداره؟
یا حق با زن مسنی هست که چندتا بچه داره و هشتش گرو نه؟
ربط نوشت:افسار پریشونی من دست خودم نیست

آرشیو

دختـر هابیل دوشنبه ششم اسفند ۱۳۹۷ 13:20
از وقتی که ننه بزرگ فوت شده،آخر هفته ها میریم روستا
اونم تو بهمن و اسفندی که روستا خیلی سرده
مادر بزرگ تو نبودش هم همه رو دور هم جمع کرده و همه ی فامیل بیخیال سرما زمستون شدن
شبا که دور هم جمع هستیم یهو یاد حرفا و گفته های ننه می افتیم و هرکی میگه اگه ننه الان اینجا بود اینو می گفت اونو می گفت
اصولا هم همین طوره وقتی یکی از پیش ما میره خاطرات تلخ و شیرینش به یادگار میمونه این عادتش بود؛از قیمه بدش میومد ولی مرغ و جوجه و پفک دوست داشت ننه بزرگ خودم رو عرض میکنم
داشتم فکر میکردم من بمیرم چی میگن بچه های فامیل
چقدر بد غذا بود
طفلی معده اش همش درد میکرد
حوصله جمع و شلوغی رو نداشت
(موقع فیلم تماشا کردن)چقدر شبیه خدا بیامرز زهرا ست[خواهشا بازیگر درست حسابی باشه]

خلاصه باید مرد و دید چی پشت سرت میگن
بی ربط نوشت:حافظ میگه اگر رفت و آثار خیرش نماند،نشاید پس مرگش الحمد خواند:/
نتیجه اخلاقی:خدا عاقبت همه را ختم بخیر بفرما

لوک خوش شانش

دختـر هابیل دوشنبه ششم اسفند ۱۳۹۷ 13:4
من پیج دوم اینستا رو راه انداختم که اعلام کردن فیلتر اینستا تصویب شد

ماشالله به من ماشالله به این همــــه شانس

شگفتانه

دختـر هابیل دوشنبه ششم اسفند ۱۳۹۷ 13:2
نام:زهرا

 

سمت:همسر و مادر

نتیجه:آیا روا نیست من به مناسبت میلاد حضرت زهرا دوبله سوبله کادو بگیرم:))

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان