خاطرات خوابگاه
دختـر هابیل یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۹ 14:25
بازیگران به ترتیب ایفای نقش
من من کله گنده، آزاده، مریم، روناک، سحر، فاطمه و سیاه لشکرها هم نرم نرمک در قسمت های بعدی اضافه میشن.
کارت تلفنم رو برداشته بودم که برم زنگ بزنم خونه، تو راه پله ها یهو یه دختری رو دیدم که با تشت لباس، هن هن کنان داره میره بالا، یکی از هم طبقه ای هاش بهش گفت:عافیت باشه
چشام رو تیز کردم که من این بشر رو کجا دیدم؟!
یهو گرفتم، از تعجب، دوباره برگشتم تو اتاق و گفتم:بچه ها این دختره هست طبقه بالایی، ادبیات عرب میخونه الهه ست یا الهام؟
آزاده:الهه، چند شب پیش تو راه پله ها بود ساعت سه نصف شب داشت هی حامد، حامد میکرد انگاری دعواشون شده بود، منو دید صداش رو آورد پایین، هول شد.
گفت:بابامه نگرانم شده
سحر:باید میگفتی بابات سه نصف شب به مادرت محل نمیده به تو زنگ بزنه؟!
خوبه این ایرانسل برای اینا خوب شده تا صبح فک میزنن، مجانی، حالا ما چی یه کارت تلفن دستمونه عی روزگار ما کجاییم اینا کجا،مشترک مورد نظر ما رو هم دریاب، دریاب
من:حالا بیخیال این دختر رو بدون آرایش دیدم، عین جن بو داده بود، زشت منکسره، زمخت بی قواره، بخدا اینا خیانت میکنند به طرف
اصن باورم نمیشد به معجزه ی آرایش.
چجوری چشای نخوچی شون رو تبدیل به چشای سومری میکنند؟!
اینا جزو همون دسته بچه هایی هستن که دبیرستان زنگ آخر، آلوچه جنگلی به لب و لپ میزدن و میومدن بیرون.
اصن یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی
روناک:دقیقا اینا از کی آرایش میکنند که هفت صبح ترگل و ورگل تو اتوبوس نشستن؟!
من:فکر کردی مثل ما هستند؟ اینا نماز شبشون رو که خوندن، پشت بندش نماز صبح رو هم میخونند و میشینن پا آینه و سرخاب سفیدآب شروع میشه، بعد که یه خر مالیدن اجازه میدن خورد پوست بره و بقیه عملیات.
فاطمه:اینا که زیاد آرایش میکنن، به خودشون اعتماد ندارن، خودشون رو قبول ندارن
من:حضرت عباسی منم بدون آرایش قبول ندارم چه برسه طرف
از اینا گذشته، تایمی که ما خوابیم، اونا هوشیار و بیدار و سحرخیز هستند، بعد هم تو دانشگاه تا بوق سگ، ولو
حتما چارتا کیس پیدا میشه، مثل ما خل و چل ها نیستن که با آخرین اتوبوس از خوابگاه خارج و با اولین اتوبوس وارد خوابگاه بشیم، یا خیلی هنر کنیم بریم کتابخونه اون گوشه پسله که چشم هیچ اجنبی بهمون نخوره، نکته برداری کنیم که سلوکوس سوم چه پدرسوخته ای بود، یا ذوق کنیم کتاب جدید برای تحقیق مون پیدا کردیم،ما مسیر خوابگاه و کتابخونه و دانشگاهیم، اونا مسیر باغ ملک و سه راه ارامنه و پل خواجو و هشت بهشت.
برد هم با اوناست، یه دانشگاهی هست و یه سیاحتی.
فاطمه:سیاحتشون رو هم دیدیم، همین الهه و دوستش یلدا
سحر:آیدا بابا نه یلدا
فاطمه:همون، آیدا خانم، یه شب نیومد خوابگاه، مسئول خوابگاه هم زنگ زد به باباش، دخترت نیست
شبونه بلند شد اومد خوابگاه
حالا دختره هم رفته بود خونه پسره، چه الم شنگه ای درست شده بود، تازه دختره موهاشم رنگ کرده بود، خانواده اش هم نمیدونستن
روناک:چطور من نفهمیدم؟ من کجا بودم که اینو نمیدونم، خب بعدش چی شد
فاطمه:هیچی دیگه ماستمالی کرد خونه دوستمم و فرداش اومد با یه حجاب کامل که همه مون دهنمون باز مونده بود.
من:ما رو باش از خونه میخوایم بیایم بیرون آیت الکرسی میخونیم و چهارقل به خودمون فوت میکنیم از گزند و آفات و بلیات دور باشیم، اینام هول هولکی خودشون رو میندازن تو دل خطر، چه جراتی خونه پسره!!
آزاده:چه نترس!! خب چیکار کنه اونجا
من:هیچی با هم تا صبح دعای جوشن کبیر بخونن، چیکار کنن؟!
فاطمه:حالا غیبت نکنیم
[خنده دوستان]
من:دیگه چیزی رو فروگذار نکردیم براش، غیبت!!
ناگفته نماند:امثال آیدا، با محدودیت بزرگ شدن و حالا شبیه فنری هستند که جایی برای جهیدن و جستن پیدا کردن بیخود نیست سر و کول حمید و حامد و احمد و محمود میپرن، دیگه فرصت کمه، نمیخوان فرصت سوزی کنند. اینا هدفدار وارد میشن.
من برم زنگ بزنم بیام، یکی چای بذاره گفتمان رو ادامه بدیم.
این داستان ادامه داره...