خاطرات خوابگاه

دختـر هابیل یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۹ 14:25

 

بازیگران به ترتیب ایفای نقش

من من کله گنده، آزاده، مریم، روناک، سحر، فاطمه و سیاه لشکرها هم نرم نرمک در قسمت های بعدی اضافه میشن.

کارت تلفنم رو برداشته بودم که برم زنگ بزنم خونه، تو راه پله ها یهو یه دختری رو دیدم که با تشت لباس، هن هن کنان داره میره بالا، یکی از هم  طبقه ای هاش بهش گفت:عافیت باشه

چشام رو تیز کردم که من این بشر رو کجا دیدم؟!

یهو گرفتم، از تعجب، دوباره برگشتم تو اتاق و گفتم:بچه ها این دختره هست طبقه بالایی، ادبیات عرب میخونه الهه ست یا الهام؟

آزاده:الهه، چند شب پیش تو راه پله ها بود ساعت سه نصف شب داشت هی حامد، حامد میکرد انگاری دعواشون شده بود، منو دید صداش رو آورد پایین، هول شد. 

گفت:بابامه نگرانم شده

سحر‌:باید میگفتی بابات سه نصف شب به مادرت محل نمیده به تو زنگ بزنه؟! 

خوبه این ایرانسل برای اینا خوب شده تا صبح فک میزنن، مجانی، حالا ما چی یه کارت تلفن دستمونه عی روزگار ما کجاییم اینا کجا،مشترک مورد نظر ما رو هم دریاب، دریاب

من:حالا بیخیال این دختر رو بدون آرایش دیدم، عین جن بو داده بود، زشت منکسره، زمخت بی قواره، بخدا اینا خیانت می‌کنند به طرف

اصن باورم نمیشد به معجزه ی آرایش.
چجوری چشای نخوچی شون رو تبدیل به چشای سومری می‌کنند؟!

اینا جزو همون دسته بچه هایی هستن که دبیرستان زنگ آخر، آلوچه جنگلی به لب و لپ میزدن و میومدن بیرون. 

اصن یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی

روناک:دقیقا اینا از کی آرایش می‌کنند که هفت صبح ترگل و ورگل تو اتوبوس نشستن؟! 

من:فکر کردی مثل ما هستند؟ اینا نماز شبشون رو که خوندن، پشت بندش نماز صبح رو هم میخونند و میشینن پا آینه و سرخاب سفیدآب شروع میشه، بعد که یه خر مالیدن اجازه میدن خورد پوست بره و بقیه عملیات. 

فاطمه:اینا که زیاد آرایش میکنن، به خودشون اعتماد ندارن، خودشون رو قبول ندارن

من:حضرت عباسی منم بدون آرایش قبول ندارم چه برسه طرف

از اینا گذشته، تایمی که ما خوابیم، اونا هوشیار و بیدار و سحرخیز هستند، بعد هم تو دانشگاه تا بوق سگ، ولو
حتما چارتا کیس پیدا میشه، مثل ما خل و چل ها نیستن که با آخرین اتوبوس از خوابگاه خارج و با اولین اتوبوس وارد خوابگاه بشیم، یا خیلی هنر کنیم بریم کتابخونه اون گوشه پسله که چشم هیچ اجنبی بهمون نخوره، نکته برداری کنیم که سلوکوس سوم چه پدرسوخته ای بود، یا ذوق کنیم کتاب جدید برای تحقیق مون پیدا کردیم،ما مسیر خوابگاه و کتابخونه و دانشگاهیم، اونا مسیر باغ ملک و سه راه ارامنه و پل خواجو و هشت بهشت. 
برد هم با اوناست، یه دانشگاهی هست و یه سیاحتی. 

فاطمه:سیاحتشون رو هم دیدیم، همین الهه و دوستش یلدا
سحر:آیدا بابا نه یلدا
فاطمه:همون، آیدا خانم، یه شب نیومد خوابگاه، مسئول خوابگاه هم زنگ زد به باباش، دخترت نیست
شبونه  بلند شد اومد خوابگاه
حالا دختره هم رفته بود خونه پسره، چه الم شنگه ای درست شده بود، تازه دختره موهاشم رنگ کرده بود، خانواده اش هم نمیدونستن
روناک:چطور من نفهمیدم؟ من کجا بودم که اینو نمیدونم، خب بعدش چی شد 

فاطمه:هیچی دیگه ماستمالی کرد خونه دوستمم و فرداش اومد با یه حجاب کامل که همه مون دهنمون باز مونده بود. 

من:ما رو باش از خونه میخوایم بیایم بیرون آیت الکرسی میخونیم و چهارقل به خودمون فوت میکنیم از گزند و آفات و بلیات دور باشیم، اینام هول هولکی خودشون رو میندازن تو دل خطر، چه جراتی خونه پسره!! 

 آزاده:چه نترس!! خب چیکار کنه اونجا

من:هیچی با هم تا صبح دعای جوشن کبیر بخونن، چیکار کنن؟! 

فاطمه:حالا غیبت نکنیم

[خنده دوستان] 

من:دیگه چیزی رو فروگذار نکردیم براش، غیبت!! 

ناگفته نماند:امثال آیدا، با محدودیت بزرگ شدن و حالا شبیه فنری هستند که جایی برای جهیدن و جستن پیدا کردن بیخود نیست سر و کول حمید و حامد و احمد و محمود میپرن، دیگه فرصت کمه، نمی‌خوان فرصت سوزی کنند. اینا هدفدار وارد میشن. 

من برم زنگ بزنم بیام، یکی چای بذاره گفتمان رو ادامه بدیم. 

این داستان ادامه داره... 

دختر هابیل

دختـر هابیل جمعه بیست و یکم آذر ۱۳۹۹ 20:34

امروز دختر هابیل 9 ساله شد.

کلی دوست جدید پیدا کردم دختر و پسر[خاب خاب خوشم باشه].

خیلی از دوست و فامیل منو(دختر هابیل) رو بیشتر شناختند.

سعی کردم، نوشته هام بوی خانواده، هشدار، تلنگر و خنده داشته باشه.

من از حمایت خانواده ام، حمایت مجید همسرم برای نوشتن بهره زیادی بردم.

از مادرم ممنونم که هر بار منو می بینه میگه:دیگه چیزی ننوشتی و بعد شروع میکنم به خوندن پست جدیدم.

وقتی به نوشته های روزهای اول نگاه میکنم، خندم میگیره، بعضی هاشون خیلی بچه گونه ست در حالیکه اون زمان فکر میکردم شاخ غول رو شکستم.

نوشتن به تو این شهامت رو میده، از واقعیت ها، از یاس و حرمان، از شادی و امید حرف بزنی و با دیگران به اشتراک بذاری.

ممنون از همراهی دوستان قدیم و جدید.
دوستان خاموش و روشن
برو بچه های وبلاگ و تلگرام و اینستاگرام.
 

زَندگی

دختـر هابیل پنجشنبه بیستم آذر ۱۳۹۹ 10:35

دم داروخونه دیدمش،بعد از سالیان سال، برخلاف خیلی از همکلاسی های قدیم که دید و ندید میکنن و میرن، با هم یه خوش و بش کردیم، کرونا باعث شده دست دادن اول صحبت فاکتور گرفته بشه و این سنت دوست داشتنی داره گرد فراموشی میگیره.

اومده بود داروهای مادرش رو بگیره، حال مادرش رو پرسیدم، گاهی از خونه شون می گفت، از اینکه کاش من تو خونه شما بدنیا اومده بودم.

یادمه یه بار واسه گرفتن دفتر ریاضی ام رفتم خونشون، شیشه پنجره شون شکسته بود و مادرش تو قالی باف خونه پشت به ما داشت یه قالی پنجاه و شش خونه گلی می بافت و با گوشه روسری اشکاش رو پاک میکرد اینو میشد هم دید و هم از صدای فین فین کردن و جا به جا شدنش از روی تخت برای شونه زدن قالی متوجه شد، تو اون اتاق سرد و نمور یه نفر تنهایی و بی کسی اش رو با گریه فریاد می‌زد.

حال همکلاسی ام بهتر مادرش نبود، دستاش میلرزید و پدرش کمی اون طرف تر، داشت سیگار می کشید و نگاهش به تلویزیون بود.
راستش همیشه از باباش می ترسیدم.
دفترم رو گرفتم و از اون خونه جن زده فرار کردم. 

فرداش تو مدرسه گفتم:مامانت چرا گریه میکرد، چرا پنجره تون شکسته بود.

گفت:بخاطر یک سُرمه!!

مامانم سرمه کشیده بود،همسایه بغلی مون مولودی داشتن، خونشون به خونه ما چسبیده یعنی دو قدمم نیست، خواست بره مولودی، بابام تا دید سرمه کشیده، تا می‌خورد زدش و شیشه رو شکست و نذاشت بره، ترکشش به منم خورد و یکی خوابوند تو گوشم و گفت:مثه مادرت بی حیا نباشی.

شاید خودخواهی باشه اما همونجا خدا رو شکر کردم من دختر اون خونه نیستم.

خونه ی ما، مامانم با سرمه و سرمه دون مکی اش، چشای ما رو سیاه میکرد و حتی واسمون خال هندی میذاشت، اجازه داشتیم رژ لب بیست و چهار ساعتی اش رو برداریم خودمون رو عروس کنیم و با چادرشب که روی تشک و ملافه ها می کشید، دامن عروس درست کنیم، کاغذ باطله ها رو خورد کنیم و بعنوان شاباش سر عروس و دوماد کذایی بریزیم.

واقعیتش ما شاد بودیم و چند صد متر اونورتر، یکی بخاطر یه سرمه کشیدن، زیر مشت و لگد واقعی رفته بود.

از حال مادرش پرسیدم، مادرش بعدها ناراحتی اعصاب بانضمام افسردگی گرفته بود و راه به راه بستری میشد،
با دوز داروها که فقط بیشتر اونو میخوابوند،یک مرده متحرک
گفت:دکتر براش آهنگ شاد تجویز کرده، باید برقصه، انرژی مثبت بگیره.

یهو گفتم:بابات میذاره!! 

گفت:هنوز همون ایدئولوژی رو داره اما یه ارفاقی برای مادرم قائل شده و وقتایی که خونه نیست اجازه داره، آهنگ بذاره و شاد بشه، البته دیگه خیلی هم فایده نداره، شادی دل خوش میخواد، نه ترس اینکه الان میاد، ما از بچگی همش این ترس رو داشتیم الان میاد، الان میاد، ما زندگی نکردیم، مردگی کردیم. 

داشتم فکر میکردم، خشونت علیه زنان، همیشه کاشتن یه بادمجون پا چشم طرف نیست. 
گاهی گرفتن اعتماد به نفس اونم از همون کودکیِ، اینکه تو هیچی نمیشی،آخرشم بعد نه ماه، دختر زاییدی، اینکه باید جو بیاری تا گندم. 
اینکه دختر چه معنی داره بلند بخنده و تو لبخند کشدارت رو لبت میماسه. 
از چشم غره های داداشت تو مهمونی که روسریت رو بکش جلو. 
از اینکه تا سیکل خوندی بسه، چنتا فامیل یا همکلاسی با استعداد سراغ داشتم که با این افکار اجازه نداشتن دیگه درس بخونند، دبیرستان و دانشگاه دختر رو از راه بدر میکنه، دانشگاه راه دور اوه بلا به دور. 
مادرم میگفت:روز اول مدرسه برای خودم، دفتر و مداد گرفته بود و میخواستم برم مدرسه، همون لحظه مادرم، دفتر و دستک منو انداخت یه گوشه و گفت:برو تخته قالی. 
هنوز اون صحنه یادمه، دخترهای همسایه میرفتن مدرسه و من از لای پنجره نگاهشون میکردم.بیخود نبود که مصر بود همه ی ما درس بخونیم، اطلاعات کسب کنیم، هنرهای مختلف رو یاد بگیریم.
خشونت میتونه اصرار بقیه به پوشیدن لباس سیاه باشه، به مقنعه پوشیدن حتی تو مجالس شاد باشه، دیدم که میگم. 
خشونت میتونه به اصرار خانواده شوهر به سقط بچه ای باشه که تو سونو جنسیتش رو دختر اعلام کردند. 
خشونت حتی میتونه نگاه جامعه باشه، که اگه خانمی معمولی باشه، جایی براش نیست و ازش میخوان، هفت قلم آرایش کنه

خشونت میتونه کارفرمایی باشه که زن رو استخدام کنه تا حقوق کمتری بده. 
خشونت میتونه نگاه های هرزه و هوس باز کارفرما به کارمند یا منشی اش باشه و اون زن هر روز دچار یک تلاطم درونیه، نرم یا برم؟ 
قسط خونه هست، خرج و مخارج دانشگاه پسر یا جهیزیه دختر هست. و این یعنی به مسلخ رفتن برای خانواده. 
محدودیت های اجتماعی، عاطفی زنان در جهان متفاوته، در ایران شکل و شمایل بسته تری داره و باز در هر شهر و روستا براساس فرهنگ، قومیت ها، طبقه بندی میشه. 
فی الواقع گاهی محدودیتی که همشهری من داره، یک دختر پایتخت نشین نداره. 
با این وجود تو یه شهر هم از یک خانواده تا خانواده دیگه ولو فامیل هم باشند، رنگ محدودیت ها متفاوته. 

اما واقعیت اینه، زنان ایرانی برای رسیدن به خواسته های خیلی خیلی معمولی شون گاهی از هفت خان رستم باید رد بشن. 

این تنهایی اونا رو می رسونه،اغلب شناخت مردان از دنیای زنان یک نگاه کاریکاتوری ست. یک نگاه سطحی و بزور دو بعدی. 

اگر دختر دارید، هواش رو بیشتر داشته باشید، چرا که جامعه هوای پسر رو بیشتر داره. 

اگه دختر دارید، بهش اعتماد به نفس بدین، بهش کارهای مختلف رو محول کنید. 

اگر دختر دارید،بذارید حالا زندگی کنه نه اینکه بعدها با تجویز دکتر به قرص و دارو و آهنگ شاد. 

تجسم کن

دختـر هابیل سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۹ 12:53

امیرعلی از خواب بیدار شد و گفت:من دیشب کابوس دیدم چرا منو بیدار نکردی؟!

خواب می دیدم سیاه زره ها منو میخواستن ببرن تو سفینه شون بعد منو تبدیل به همبرگر خرچنگی بکنند، چرا منو بیدار نکردی؟!

من که تو خوابت نبودم، از بس پویا میبینی خوابات یاتاقان زده!!

اگه آقای عزیز اینجا بود میگفت:گوجه نخور، شب خواب نمی ترسی!!

شب شد و موقع خوابیدن بعد از قصه گفتن، امیر گفت:اگه کابوس ببینم، بیدارم کن

گفتم:بسم الله بگو و یه صلوات بفرست و به چیزهای خوب فکر کن

گفت:یعنی چی؟! 

گفتم:یعنی تجسم کن یه جای خوبی هستی، یه جای فرح بخش

تجسم چیه؟ ایضا فرح بخش. 

اصن بیا هر دو چشامون رو ببندیم و چیزهای خوب میاد جلو چشامون

گفت:چشام رو ببندم، توش تاریکه نمیشه چراغ روشن کرد

تو صبر کن، کم کم چراغش روشن میشه

فقط دل بده به من، چشات رو ببند میخوایم بریم یه جای خوب[دیگه تا آخر چشاش بسته بود]

تو یه روز تابستونیِ دوست داشتنی، سوار ماشین شدیم و رفتیم مسافرت، صدای موسیقی هم بلند کردیم و پنجره های ماشین پایینه، حالا از وسط کوه ها که پوشیده شده از درختِ رد شدیم، اِاا نیگا کن، چنتا گاو بامزه دارن، علف میخورن، براشون دست تکون بده، یه نسیم خنک و خوشمزه ای میخوره بهمون و باد میزنه به لای موهامون و تکون میخوره

_مادر تو که شال سرت، باد نمی تونه تو موهات بره درش بسته است.

تو رویا همه چیزی امکان پذیره، گوش بده!! 

حالا رسیدیم دم یه دکه، جلوتر چنتا پسر بچه، ذغال اخته و آلبالو میفروشن، بوی کنده درختی که میسوزه میاد دارن روش بلال سرخ میکنن، می بینی چه بوی خوبی میاد 

بوی جنگل، بوی دود کنده درخت،هوس بلال آتشی کردیم، دوتا میخریم

_ما چهارتاییم

آهان راست میگی، فکر کردم مجردی اومدیم

چهارتا میگیریم، روش نمک و لیمو ترش میزنیم، چقدر خوشمزه ست می بینی؟!

_بستنی هم بخریم، بستنی هندونه ای و طالبی

حالا بذار این یکی پایین بره تا ایستگاه بعدی ببینیم چی میشه!؟

نگاه به دندونامون میکنیم، دندون و لب و لوچه ذغالی و بلالی شده، با چشمه ای که اون دور و بر هست دست و صورتمون رو میشوریم

_کرونا نگیریم؟! 

نه مادر من کرونا تو رویای قشنگ نیست،ما به چیزهای خوب فکر می‌کنیم.

دوباره سوار ماشین میشیم، از تونل های مختلف رد میشیم، سرمون رو با احتیاط از پنجره میاریم بیرون و از سویدای دل جیغ میکشیم، جیغ بنفش!!

سویدای دل کجاست؟

اون تَه مَه های دل

من میخوام جیغ آبی بکشم

هر جیغی خواستی بکش!!

داریم به دریا نزدیک میشیم، میبینی چقدر آب زیاده، اوووه خیلیه

حالا رسیدیم دم ساحل، میبینی کف پاهامون شنی شده، بیا با هم یه قلعه بسازیم اسم هامون رو هم روش بنویسیم،

حالا آروم پاهامون تو آب میزنیم تا شن هاش در بیاد، یه شن سمج بین شست پای تو گیر کرده، تو داری تلاش میکنی درش بیاری که یهو یه موج عظیم میاد و هم جونمون رو خیس میکنه اول بدمون میاد که خیس شدیم اما بعدش میخندیم

 و دل رو میزنیم به دریا و لب ساحل توی موجا قدم میزنیم از ته دل می‌خندیم صدای مرغ های دریایی رو می شنوی دنبال غذان، یکیشون جوگیر شده تک چرخ هم میزنه

امیرعلی خوابش برد

ساعت 5 صبح صدام میزنه مامان دیدی یادمون رفت خواستیم بریم تو دریا لباسامون رو در بیاریم، حالا شلوارم دریایی شده

خندم میگیره میگم اشکال نداره بریم بشوریم. 

درسته اون روز مجبور شدم تشک و ملافه دریایی رو بشورم اما با خودمون شرط بستیم هرشب تجسم رویایی دلنشین کنیم، هر شب یه جا بریم یه بار کویر پرستاره، یه بار توی جنگل، یه بار کنار شومینه ی کاخ الیزه، یه بار برای دیدن شفق قطبی شب رو به صبح کنیم. 

اینکار جدای از فرح بخشی و خاطرات خوب، ذهنی نو رو برای بچه به ارمغان میاره، دایره لغاتش رو زیاد میکنه، مناظر گوناگون رو تجربه میکنه و یحتمل اون شب کابوس نمی بینه. 

 

 

لطفا به دوربین نگاه کنید

دختـر هابیل جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۹ 17:35

وقتی امیرعلی رو میخواست برای اولین بار ازش آزمایش خون بگیرن

بی‌خبر از همه جا بود، نگاهش به اینور و اونور بود تا اینکه نشست روی صندلی و دستاش روی پاش گذاشت، بی نهایت مظلومیت می‌بارید ازش، ازش عکس گرفتم

یادمه موقع شکستن دست بابام هم همین طور مظلوم نشسته بود و نگاهش به دوربین بود که گفتم:بابا نگاه و عکس گرفته شد. بی نهایت مظلوم

یه عده آدما ذاتشون قل نمیندازه، ساده و بی آلایش هستند، اصلا پدرسوختگی تو ژنشون وجود نداره

این آدما بعد مرگشون هم مظلومیت شون هویداست... 

بچگی

دختـر هابیل جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۹ 17:8

مجید،هر از گاهی نقش الاغ رو ایفا میکنه و بچه ها رو تو  دور اتاق میچرخونه

یادم نمیاد بابام از اینکارا کرده باشه،ولی یادمه کریم اسب میشد، نه الاغ نه خر، فقط به اسب بودن راضی میشد

من و زهره پشتش می نشستیم و یهو شیهه میکشید، قشنگ صدای شیهه اسب بود و همین شیهه باعث می‌شد ما بیفتیم زمین،و باز بخوایم اسب بشه. 

اونروزا مرغ داشتن خیلی باکلاسی بود، کریم با حوله واسمون مرغ درست میکرد و ما هر کدوم یه قسمتش رو می‌خوردیم الکی مثلا

 

به یک مهمان ناخوانده نیازمندیم

دختـر هابیل جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۹ 16:52

مجید:امیر خونه رو کردی جنگل مولا، بلند شو اسباب بازیات رو جمع کن

امیر سرش رو از گوشی بیرون میاره و میگه:تو این وضعیت کرونا کی میاد خونه مردم مهمونی، ولش کن😏😅

خدای فهمیده

دختـر هابیل پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۹ 15:2

دیشب امیرعلی سرش درد میکرد

براش اسفند دود کردم، گفت از اینا که گوشه لباس هم میزنن برام بزن

منظورش نمک ترکی بود. 

امروز از خواب بیدار شده و میگه:مادر(به من مامان نمیگه) سرم خوب شد، انگار خدا فهمیده بود سرم رو خوب کرد:))

تعبیر خواب

دختـر هابیل چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۹ 16:0

چند هفته پیش خواب می دیدم، که انگار وسط دریا هستم و موج های عظیم و سهمگین داره از بالای سرم میریزه، تا چشم کار می‌کرد آب بود و موج و من که میدونستم خواب میبینم اما دوست داشتم نجات پیدا کنم، هی خودم رو به نوک می رسوندم که موج منو خفه نکنه، موج ها همین طور می اومدند و انگار میخواستن، همه جا رو بگیرن
تو همین هیر و ویر، یهو یه گنبد طلایی دیدم، اول گمان کردم، اینجا کربلاست، اما وقتی چشام رو تیز کردم، از نوشته های روی گنبد، متوجه شدم، امام رضاست. اون موج حریف این گنبد نمیشد و هی آب می اومد روش و دوباره، گنبد پدیدار میشد.
یهو دیدم کنار ضریح هستم اما شبیه غواص ها که لباس غواصی پوشیدن، به هر سختی بود دستم رو به پنجره های ضریح قفل کردم، هیچکس نبود غیر خودم روی در ضریح نوشته شده بود"السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی"
تو اون وضعيت نامیزون، محکم ضریح رو فشار میدادم و میخواستم حاجت بطلبم، اما یادم رفته بود چی میخوام(ماشالله به این حافظه، عدو بر من)
یهو یادم اومد و گفتم:وهب لی من لدنک رحمه و فرجا هنیا، این کرونا رو تمومش کن.
یهو همه ی آب ها تموم شد و گل و لای باقی موند و چنتا قورباغه و مار که ستاد بحران میخواست بکشنشون.
دوباره چند شب پیش خواب می دیدم که یه جایی هستم که تا چشم کار میکنه، سنگ و کوهه، کوه های سیاه و قهوه ای پررنگ
باز میدونستم خواب میبینم اما انگار بال پرواز دارم، بعضی سنگ های عظیم با سرعت می اومد سمتت، باید فرز می بودی و جاخالی میدادی، من خودم رو بالای بالا می کشیدم تا رسیدم به نوک کوه و از یه کوه شبیه اهرام ثلاثه مصر، یه آبی جاری بود، از اون آب خوردم چقدر شیرین و گوارا بود، اما تا چشم کار می‌کرد، کوه بود و سنگ.
خوابم رو برای این سیرین گفتم، طفلک قاطی کرده، میگه کرونا چیه؟! 
 

دایره لغات

دختـر هابیل سه شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۹ 3:11

یک ویسی از یک دانش آموز آرانی در شبکه ها در حال  فوروارد شدن هست که تمام سیستم  نظام آموزشی و تربیتی رو زیر سوال میبره.

جدا از اینکه معلم گرامیش رو به بزک فحش میگیره و دست آخر عبارت معروف آرونیا"خدا رو خوام گفت" رو چاشنی کار میکنه. 

جامعه به اصطلاح علمی و فرهنگی لجن مال و بحران زده رو بیشتر نشون میده.

و ثابت میکنه، مدرک، شعور نمی آورد!! 

انحطاط فکری و فرهنگی در مدارس ما بیداد میکنه. 

بیخود نیست وقتی فرزند، فحش و الفاظ نامربوط جدید میگه، مادرش بلافاصله میگه:درس جدید مدرسه تون این بوده؟! 

واقعیت نوشت:امیرعلی بزرگترین فحش زندگیش، دیوونه است، از روزی میترسم که با ورود به مدرسه، دایره لغات فحشیش پربار شود. 
 

پست رند

دختـر هابیل یکشنبه نهم آذر ۱۳۹۹ 21:0

           

 

                      امروز 99.9.9 بود همین!!

 

امنیت

دختـر هابیل شنبه هشتم آذر ۱۳۹۹ 13:31

همیشه تو بوق و کرنا کردیم که ما الیم با بلیم

غریبه که اینجا نیست، ما جیم هم نیستیم😐

 

فیلسوف خونه من

دختـر هابیل شنبه هشتم آذر ۱۳۹۹ 10:50

مامان یه سوال دارم؟

بفرمایید

اگه این گنجشیک منه؟

گنجیشک، گنجشیک ها اسمش چیه؟!

🤔😐

ترور علمی

دختـر هابیل جمعه هفتم آذر ۱۳۹۹ 18:21

فایده درس خوندن چیه

که معروف بشی، مشهور بشی بعد هم ترور بشی

بقول بابای خدابیامرزم همین که سواد نوشتن اسمت رو داری بسه!!!

 

نشانه

دختـر هابیل پنجشنبه ششم آذر ۱۳۹۹ 8:54

به نشانه ها در زندگی اعتقاد دارم. به خط و ربطشون

به اثر پروانه ای، به کارما،به کنش و واکنش، به مثقال ذره خیرا یره و شرا یره.

هیچ چیز بیخود و بی جهت نیست. 

دوستی از یکی از مناطق محروم خراسان جنوبی، درخواست کمک داشت، و من این قضیه رو تو پیجی که برای کمک به مناطق محروم ساخته بودم، مطرح کردم، یهو تو اکسپلور همون پیج، تصویر مردی رو دیدم که نشون میداد، سرطان داره اما دیر وقت بود و صداش رو بسته بودم. فقط سیو کردم فردا ببینم. 

چند هفته قبل زهره مون گفت، شبکه چهار، یه برنامه داره قشنگه ببین، زندگی پس از زندگی، آدم هایی که مرگ رو تجربه کردن.

چند بار شبکه چهار رو زده بودم و نبود و یادم می رفت زمان دقیقش رو ببینم یا سرچ کنم. 

یهو پنج شنبه ساعت هفت، تی وی رو روشن کردم، شبکه چهار بود و یک نفر در حال صحبت، چقدر صداش برام آشنا بود 

قبل تر توی برنامه های رادیو و تلویزیون صداش رو شنیده و دیده بودم. 

مهندس فتحی پور بود و حالا همون برنامه زندگی پس از زندگی داشت از تجربه ای که از مرگ داشت و چقدر زیبا سخن می‌گفت. 

دلم مرگ این چنینی رو خواست. 

بعد برنامه، کلیپ سیو کرده دیشب رو باز کردم، همون مهندس فتحی پور بود که سرطان گرفته بود و حالا هم از دنیا رفته بود. 

و کلی تاسف خوردم. و مصر شدم که برنامه های رادیویی اش رو بشنوم. 

تو رادیو ایران، برنامه ای داشتن به نام" به رنگ خدا" 

تفسیر قرآن اونم به شیوه جدید، دوست داشتنی و عامه پسند. 

خلاصه وعده هر شب ما قبل از خواب، گوش دادن به برنامه آرشیوی، به رنگ خداست. 

وقتی بعد هر قرائت فریاد میزنه الله اکبر، آقای اعلایی میشه یه بار دیگه این فراز رو تکرار کنید؟! 

من به نشانه ها اعتقاد دارم، بیایید با هم نشانه ها رو پیدا کنیم؛1.زهره گفت:شبکه چهار رو ببین، 2.خانم معلمی که درخواست کمک برای مدرسه شون داشت،و اکسپلور اینستاگرام، شبکه چهار و زندگی پس از زندگی، مهندس فتحی پور و برنامه به رنگ خدا، به رنگ خدا و وصل شدن به آیات قرآن و قرآن و رسیدن به خدا

از خدا میخوام معرفت و حکمت و بالندگی رو با همین نشونه های کوچک، بیشتر به من نشون بده، آمین 

*زندگی پس از زندگی فعلا فقط چهارشنبه ساعت 21 از شبکه 4 پخش میشه. 

**اگه برنامه مهندس فتحی پور در زندگی پس از زندگی رو ندیدین، توصیه میکنم فارغ از هر دین و آیین،دانلود کنید و ببینید. 

***اپلیکیشن ایران صدا رو نصب کنید، برید رادیو ایران، قسمت آرشیو برنامه ها، روی جمعه ها ساعت 15 کلیک کنید

 

 

دلتنگی

دختـر هابیل پنجشنبه ششم آذر ۱۳۹۹ 8:28

دلم برای نماز تو صحن سلطانعلی ابن امام محمد باقر علیه السلام تنگ شده، برای خادم هایی که با پرهاشون میزدن به شونه هامون که بریم صف های جلوتر

به قنوت نماز، که هرکسی یه دعا و نیایشی داشت و پژواک و آوای گفتار پخش می‌شد، شبیه پرنده های توی دشت.

به دست دادن و قبول باشه آخر نماز، به بوسیدن مهر و گفتن تسبیحات حضرت زهرا...

دلتنگی های مومنانه از این دست زیاده

امان از کرونا

چی صدا کنم تو رو؟!

دختـر هابیل پنجشنبه ششم آذر ۱۳۹۹ 8:27

گوشی روی پیشخون زنگ میخوره
نوشته "جان من است او"
این گوشی کیه؟
جان من است اوش، خودش رو کشت.
_از منه شوهرمه
من:واااااه چه ادا و اصول، چه قرتی بازیا ، با چاشنی تغییر بنیادی در چش و چار و ابرو
_تو اسم مجید رو چی نوشتی؟
من حتی شماره اش سیو نکردم و با این قضیه سنگین برخورد کردم.
شما چی سبک برخورد کردین یا سنگین؟!
 

پارس خزر

دختـر هابیل چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۹ 0:25

امروز همسایمون بخاطر کرونا فوت شد 

اونا اول کوچه بودند و ما آخر کوچه. 

یادمه بچه بودم، وسایل برقی هم داشتند کنار حیاط خونشون. 

جارو برقی های سطلی پارس خزر، که اکثر همسایه ها ازش خریده بودند، به قیمت ده هزار تومن

بعد هربار به مادرم میگفتم:همه از این جارو برقی داره، چرا ما نداشته باشیم،

گفت:همه باید نگاه به جیب پدرشون کنند و این یعنی جاروت رو بزن و حرفی نزن.

بارها از در خونشون رد شدم ولی من این خونه رو با جاروبرقی سطلی پارس خزر می شناسم. 

منو چجوری می‌شناسید؟!

دختـر هابیل یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۹ 16:16

دیشب تو گروه نوادگان صحبت فوت یه خانم شد

وقتی دوستان، پرس و جو کردن، کی بوده

قاطبه ی افراد برای معرفی گفتن: همون که همیشه سوار ماشین میشد، ماشین سفید.

گفتم من بمیرم منو چجوری معرفی میکنن؟!

همونکه همش استوری و پست میذاشت، همون بیمزهه😐

بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان