تام هنکس کی بودی
دختـر هابیل شنبه سی ام تیر ۱۳۹۷ 12:38خواستم بگم فارست گامپ رو هم دیدم امروز
و بروایتی12فیلم دانلود کردم
و تازه گرفتم کتاب فارست گامپ هم بوده و اینجانب نمیدانستم یعنی اووووف بر من
خواستم بگم فارست گامپ رو هم دیدم امروز
و بروایتی12فیلم دانلود کردم
و تازه گرفتم کتاب فارست گامپ هم بوده و اینجانب نمیدانستم یعنی اووووف بر من
حتی یه شب که دندون درد شدید داشتم و کمی از دندونم شکسته بود به تبعیت از فیلم دورافتاده ابتدا با موچین و سپس با انبردست به دندون ور رفتم که فقط باعث شد فضا خون آلود بشه و ریشه سرجاش بمونه،من رو به اضمحلال بروم و به خودم بگم دیوونه اون فقط یه فیلم بود.
خلاصه که من بازی های تام هنکس رو دوست دارم چون هزار الله اکبر دوست داشتنی بازی میکنه:)
امام زمان پشت و پناهش باشه،خدا بچه هاش رو واسش نگه داره:))
#فرهنگ
و ملتی که با اسباب ووسایل در طرح ها ورنگ های متفاوت وارد سالن میشدند
به خواهرم میگفتم:والا اگه ما می گفتیم دلم گرفته خیلی شد میکردند میگفتن: بریم قبرستون سر خاک،بریم شازده قاسم یا نهایت یه دور فلکه هلال علی بزنیم در همین اندازه
خبری از استخر وکافی شاپ نبود
مع البت مونتنی در مقاله اش درباره مرگ میگه: توصیه میکنم در اتاقی زندگی کنید که پنجره اش رو به گورستان باشه ؛این منظره؛ذهن انسان را روشن میکند و اولویت های زندگی را در نظرش می آورد.
اما من میخوام بگم جامعه کوچک،دید و وسعت نگاه تو رو کوچک ؛بسته و تیر وتار نگه میداره
در جوامع کوچک همه چیز بدوی؛گناه و یاس آوره
یک دختر در شهر کوچک نمی تونه عینک آفتابی بزنه چون قرتی بازی محسوب میشه
نمی تونه آزادانه ابراز عشق وعلاقه کنه،نمی تونه پوشش دلخواه داشته باشه آخه مردم چی میگن
تقلید کورکورانه،خرافات صرف
تجویز من:اگر نمی توانید از جامعه کوچک کوچ کنید،کتاب بخوانید تا دید و وسعت نگاه والایی داشته باشید
اینگونه اعتقادات سست وبی پایه فروکش خواهد کرد و جامعه ای متعالی در انتظارمان است
++چقدر من نیچه وار حرف زدم قربون خودم برم :)
روزانه سی صفحه کتاب برای تعطیلات تابستانی
یواشکی نوشت: گاهی 66 صفحه میخوانم و گاه 13 صفحه :|
+برسونید به گوشش:ممنون که امانت گرفتین وامانت دادین
دقت کردین وقتی بیمار میشین اولین جملاتی که اطرافیان بهتون میگن چیه؟ چشم خوردی؟ اسفند دود کن،تخم مرغ بشکن ؛همش برای اعصابه؛بعد هم میری دکتر واونجا هم داستان داری و اینکه حالا تشخیص درست بده باید کلاهت رو بندازی پشت بوم
کتاب فوق العاده ی«وقتی نیچه گریست»در مبحث روانشناختی،خودسازی،روانکاوی وفلسفی چنان خواننده رو مبهوت خودش میکنه که بیا و ببین.
کتاب کند شروع میشه اما در ادامه کند میخونی که دیر تموم بشه
بشخصه بعضی از جملات و پاراگراف ها رو چندین بار خوندم نه برای اینکه نامفهوم بود ؛بلکه برای جذابی و فحوای کلام که با ترجمه روان و ساده خانم سپیده حبیب دوچندان شده بود.
ارتباطی که بین طبیب وبیمار شکل گرفته بود برای من بسیار جذاب بود و توصیه میکنم تمامی پزشکان سرزمینم این کتاب رو مطالعه کنند؛وقتی که دکتر برویر برای نیچه صرف میکنه و تمام تلاشش رو بکار میگیره تا بیمار بهبود پیدا کنه
حالا تو با اکثر پزشک های خودمون مقایسه کن؛بشخصه چند مورد که برای خود پیش اومده رو میگم؛سال 94 وقتی کیسه صفرام رو درآوردم پزشک مربوطه گفت یک هفته دیگه بیا مطب نه بیمارستان تا ببینم چطوری هست و بعد از دیدن سی ثانیه ای اشاره داشت که کمی عفونت کرده و هفته بعد بیا بخیه هات رو ببینم سی ثانیه سی هزار تومن گرفت و به پنج بیمار بعدی که تا موقعی من اونجا بودم همین جمله رو گفت؛هفته بعد هم که رفتم گفت: بخیه ها جذبی هستند و نیاز به کشیدن نیست و سی هزار تومن دیگه و با یه حساب سرانگشتی حساب کار دستت میاد که چه راحت جیب میزنند؛پول به درک اینکه خیلی ها از روستا و با شرایط سخت میومدن در حالیکه میدونی بخیه جذبی هست اما همه رو روانه مطب میکنه
یا ماه رمضون امسال بنده مُصر بودم روزه هام رو بگیرم با توجه به معده درب وداغون که روز دوم ماه رمضون اشکم رو درآورده بود رفتم متخصص گوارش و هنوز من شرح بیماری رو ندادم دیدم نسخه رو نوشته و نفر بعدی رو صدا میزنه،متاسفانه گوش شنوا ندارند،جالب اینکه میگه جوری دارو برات تجویز کردم که بتونی روزه هات رو بگیری و تایم داروها؛هر دوازده ساعت یه دونه؛و فاجعه بار تر اینکه برای قرص ناشتایی نوشته بود نیم ساعت قبل افطار و من قرص رو بعد افطار میخوردم وبه معده ام میگفتم تو نیم ساعت قبل خوردی یادت باشه!!
یا حتی همین هفته پیش که خواهر رو دکتر تهران بردیم بعد از عمل حتی نیومد برای دیدن بیمار یا حتی تجویز دارو و یک پزشکی که از هیچ جا خبر نداره اذن ترخیص میده!!
یاد گفته جمال الدین اسدآبادی میفتم:«در غرب مسلمان دیدم اسلام ندیدم اما در جوامع اسلامی اسلام دیدم اما مسلمان ندیدم».
خلاصه این کتاب با گفتار درمانی با بده بستون بین پزشک و بیمار باعث حال خوب میشه؛«انزوا،تنها در انزوا معنا دارد.و وقتی آن را با دیگری شریک شوی،بخار میشود».
این کتاب باعث میشه «دشمن راستین» ت رو بشناسی و همراه نیچه گریه کنی.
فیلمی هم با این عنوان ساخته شده اما همیشه توصیه میکنم اول کتاب بعد فیلم
یا حضرت معده کمی مدارا :|
تو راه حرف میزد و از زندگی می گفت.
لحن و بیان حرف زدنش شبیه همه ی کارخونه برقیا بود
منو یاد بابام مینداخت،وقتی که به مجید گفت: هوا گرمه یادت باشه،یهو یاد بابام افتادم
بابام هم همیشه این تکیه کلامش بود«یادت باشه...»
بقول شاعر:حالی واسم نمونده
دو پاراگراف کتاب میخونم باز نمی تونم یه حال بیخودی
امیر دستش رو روی سرم گذاشته و میگه اللهم صل علی محمد و آل محمد،الله اکبر،سبحان الله
و این یعنی همه ی دعاهایی که بلده،برای من خرج کرده
هر وقت جاییش درد میکنه،حمد شفا براش میخونم و الان داره جبران میکنه
تو پسر چِقَدِ ماهی:)
**کی منو چشم زد تو عروسی،بیاد اعتراف کنه
اما دور از انصاف است از دوست داشتنی ها نگیم
بهترین آهنگ عروسی «کی بهتر از تو » با صدای عارف
**خواهران و برادران بهمراه نور گوشی هاتون زمزمه داشته باشید کی بهتر از تو که بهترینی تو باغ زیبای روی زمینی...
آهنگ های روی اعصاب من؛به ترتیب اعصاب خوردی
+خوشگلا باید برقص اند
+گل پری جون بعله
+حامــــد پهلانه
+امیـــــد جهان
+بقیه هم دارند لووود میشن :|
بعد وقتی میخواستیم بریم عروسی مادرم سورمه رو برای منو وزهره تو چشمامون میکشید
که مع البت زهره حساسیت داشت و کلی از چشاش آب می ریخت
فاجعه اونجا بود که یه خال هندی هم وسط پیشونی مون میذاشت که یکی این خوشگل ها ر وچشم نزنه :|
یه رژ لب بیست وچهار ساعتی هم مادرم داشت که هنوز هم داره و وظیفه اش کبود کردن لب ولوپ بود
به همین راحتی،به همین خوشگلی
بالای کارت دعوت نوشته بودند؛ بنام خدای اهورامزدا کلا تریپ تالار همه آریایی واهورایی بود
گروهی از دوستان دلواپس معتقد بودند باید بالای کارت اینجوری شروع میشد
«بنام الله پاسدار حرمت خون شهدا؛ عروسی خود را آغاز میکنم»
+آقا اینقدر در قید وبند این حرفا نباشید سر جد نداشتتون :|
کارت دعوت اومده«آقای ابراهیمی به همراه خانواده»سه شنبه قصر ملک به صرف میوه وشیرینی
یاد عروسی های قدیم افتادم راستش دلم لک زده واسه همون دورهمی ها وعروسی های خودمونی؛قبلنا خبری از کارت دعوت و این بریز بپاش ها نبود.
دو سه روز قبل از عروسی در وهمسایه رو دعوت میکردند و بقیه هم با تلفن که فلانی به دختر وعروست وبچه ها بگو شب جمعه خونمون عروسیه,نه حالا دونه دونه به همه باید کارت بدی یکی رو دیرتر از اون یکی بدی شاکی میشه.
کل حیاط رو هم تجیر می بستند که چشم اغیار به جمع نیفته و عروسی شروع میشد.خبری از ارکستر ودیجی هم نبود یه قابلمه از تو آشپزخونه به مدد کلید زن همسایه که به ریتم و زیبایی کار بیفزاید بود گاهی هم دایره وتمبک که مروح کنَد دل وجان را.
عروس رو هم مشاطه یه دستی به سر وفرقش میکشید وتمام.نه حالا میگه ساعت سه صبح باید بیاد برای پاکسازی،والا سگ ساعت سه نصف شب چوبش هم بزنی از لونه اش بیرون نمیاد که حالا باید عروس بره آرایشگاه!!
تازه این همه وقت میره آرایش اروپایی میکنه؛آیا رواست که عروس شرقی آرایش اروپایی داشته باشه ؟! غرب زدگی تا به کی؟؟
از آتلیه و این قرتی بازی هاش هم که همه در جریان هستند با اون ژست های کافر نبینه مسلمون نشنوه ش،
تو خود سالن هم که پر از نور ودود که چشم چشم رو نمی بینه اما فرصت مناسبی برای چتر بازی و پر کردن کیف هاست.
اون زمان فوقش یه دوربین 36 تایی عکس مینداخت که اکثرا یا سوخته بود یا در آستانه ی سیاه شدن بوده که خدا خیلی رحمشون کرده.
حالا عروس ها از شب قبل نوشابه انرژی زا میخورند که بتونن تا آخر مجلس هنرنمایی کنند خیرسرشون.
اون زمان یه چای دورنگ به عروس وداماد بدبخت میدادند و فردای عملیات آزاد سازی هم یه چهارتخمه به خیک شون.
بعضی عروسی ها خاطره ساز هست؛عروسی داداشم علی؛محمود جهان خدابیامرز میخوند و ملت باهاش میرقصیدن
عروسی مریم دختر عمه شمسی چقدر کیک خوردم و همیشه اون صحنه عروسی با اینکه سن زیادی نداشتم یادمه یک کیک چند طبقه که بهت چشمک میزد؛
یه عروسی که تو میرعماد بود؛حیاط خونه و روی پله های زیرزمین رو هم فرش کرده بودند و هرکی با ناز وعشوه میرقصید پله ها رو نمیدید و زارت میفتاد تو زیرزمین و من از خنده ریسه می رفتم و منتظر نفر بعدی بودم که شادی ما رو دو چندان کند
بماند که هنوز که هنوزه تا یادم میفته میزنم زیر خنده و چند بار وسط نماز یادم افتاده و نماز رو شکستم اوف بر من.
اما یک پدیده تا الان وجود داره وکمرنگ نشده؛ورود افراد خیلی مذهبی به جمع عروسی و اینو میشه از قطع شدن موسیقی و سکوت بیمزه ی وسط مجلس متوجه شد.یادمه یه عروسی رفته بودیم اینوریا شیخ بودند اونوریا قرتی اینا خاموش میکردن اونا روشن تا اینکه عروس زد زیر گریه و کلا شرایط بغرنجی بود نمیشد؛ صلوات هم فرستاد غائله ختم به خیر بشه.
ولی عروسی هم که هیچ خبری نباشه بخوای مثه دیوار چشم دار همدیگه رو نگاه کنی که نشد عروسی!!
قبلنا اینقدر خبری از تالار ورستوران بعدش نبود یه نون وپنیر سبزی بود که تازه پاکت هاش رو هم می ترکوندی و کلی حال میکردی ولی حالا میلیون ها تومن خرج میشه اما حال دل؛دل نیست.
باور بفرمائید رقص های اون زمان هم دلی بود و واقعی،به مرحله ای رسیدیم که رقص هامون هم رقص نیست و پر از نمایشه و کلاس گذاشتنه...
یکی بیاد منو یه عروسی بی تشریفات تو خونه دعوت کنه،من میام
+عروسی خاطره ساز دارین؟
+حالا من واسه سه شنبه لباس چی بپوشم؟!
نگاهی که حکایت از گمشده ای داشت.
هی اینور و اونور رو نگاه می کرد.
و شماره ای رو می گرفت و از اینکه از اونور خط جوابی نمی شنفت عصبی تر شده بود.
و اذعان داشت از عصر تا حالا جواب نمیده
طوریش نشده باشه؟
یاد مادرم افتادم که می گفت: هرجا بریم غم و غصه اول جا رزرو کرده،حالا منم ناخواسته غصه دار،زنی بودم که مشترک مورد نظرش در دسترس نبود.
چند دقیقه بعد یه پسر جوون اومد و کاشف به عمل اومد مادر دل نگران همین پسر بوده،
پسری که دربرابر همه ی دل نگرانی و بغض مادر گفت:چقدر زنگ میزنی ولکن بابا
و مادری که با دل شکستگی میگه:«آدم سگ بشه،مادر نشه»
هوای مادرها رو باید اساسی داشت...
آیا رفیقی بی کلک تر از مادر هم سراغ دارید؟!
قبلنا که بلوتوث حرف اول رو در دنیای تبادل کلیپ و عکس و موسیقی میزد.
اسم بلوتوث من«شکرت خدا» بود.
این اسم برای من یه حریمی ایجاد میکرد که از خط قرمز عبور نکنم هر عکس و فیلم یا کلیپی رو نگیرم
که چشم عادت نکنه به دیدن یا خوندن هر اراجیفی.
و حتی حالا خودم رو موظف میدونم که تو این دنیای حقیقی و مجازیِ درندشت لزومی به دیدن خیلی چیزها نیست که تصاویر یا فیلم هایی که قساوت قلب بیاره،فتیله ی معنویت رو بکشه پایین و دست آخر همه چیز برات هردنبیل بشه.
گاهی باید چشم بسته راه بری تا کور نشی.
**وقتی اتاق بغلی کد 99میخوره...
اشک ها و لبخندها تو بیمارستان رنگ و بوی دیگه ای داره..
***امام علی ع میفرماید:سلامتی و تندرستی مثه یه تاج روی سر میمونه که هیچ کس نمی بینه الا آدم بیمار،خلاصه که تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
و داری یه آهنگ رو زمزمه میکنی؟!
و من از ساعت پنج صبح یه بند این مصرع شعر رو میگم
«من از عهد آدم تو را دوست دارم»
چون همراهی نداشت یعنی داشت اما انگار نداشت
همراه بیمار هرچی بیخود و بی جهت هم باشه،قوت قلبه بیمار محسوب میشه
حداقل یه لیوان آب که می تونه دستش بده
بعد از آنژیوگرافی از تخت میاد پایین و امبولی میشه
و تموم میکنه به همین راحتی و به همین دردناکی
روحش شاد اما غریب رفت تنها و بی کس
کسی که غصه ی همه رو خورد و اما ...
خلاصه هوای دل بیمار رو داشته باشید
و تو نه خوابت میاد نه دلت میاد بخوابی
خدایا فردا یه حال اساسی به خواهر ما بده
بی دردسر بی دغدغه،همه چیز خوب پیش بره
یا کلا اشاره داشتند که ما که کاری به کارشون نداریم،امید است آنها هم کاری به کارمون نداشته باشند.
گروهی گفتند:خانواده ی همسرشون هر روز زنگ میزنن و آمار ریز به ریز زندگیشون رو دارند و آخرش هم گفتند:اوووف
گروهی گفتند:سال به سال هم نه یه زنگی نه تک زنگی ،اصلا نمیگن عروس دارند و آخرش هم گفتند:اوووف
گروهی گفتند:وقتی که باهامون کار دارند باهامون خوبن،اگه مریض بشند اولین نفر منم که باید برم همراه بیمار،اما اگه من رو به قبله باشم نگاهم نمیکنن.
گروهی گفتند: وقتی خانواده شوهر رو دعوت میکنم مهمونی دریغ از کمک،پنج دقیقه قبل از اینکه سفره چیده بشه میان نهار یا شام رو میخورن نه سفره جمع میکنن نه تعارف میکنن بگن شما خسته شدی ظرفا با ما،مثه گاو میان،مثه گوساله میرن.
گروهی گفتند: ما که خونه مادرشوهر باشیم نهار عدس پلو،دامادشون دعوت باشه جوجه و زرشک پلوست.آخه این عدالت علی ست.
گروهی گفتند:همسرمون جلو خانواده اش اگه قربون صدقه ام بره،داد همه در میداد،اما یه فصل کتکم بزنه همه خوشحال میشن.
خلاصه گفتند و گفتند،به نظر من بعضی از این تنش ها با تعامل و گفتگو حل شدنی ست
مثلا وقتی بعضی از رفتار همسر یا خانواده ی همسر رو خط اعصابتونه،بجای خودخوری یا گریه یا به غریبه گفتن علنا بهشون بگید:من این رفتار شما رو نمی پسندم به این دلیل.
اگه طرف منطقی باشه حتما متوجه اشتباهش میشه و تکرار نمیکنه
اما اگه منطقی نباشند،داستان فرق میکنه
بهرحال من معتقدم هرچه سخت بگیری،بیشترین آسیب و ضرر به خودت می رسه،وقتی میبینی منطقی نیستند،بی خیال شو و حالش رو ببر.
و حال که تعریف راهکار های منو شنیده،دنبال دعا و طلسمی میگرده که اینجانب،بزنم زبون مادرشوهر رو چفت کنم و قفلی بزنم که حالا حالاها باز نشه.
یاد یکی دیگه از دوستام افتادم که عجیب و غریب دلباخته یه پسر بود و مادرطرف هیچ رقمه موافق نبود و دختر عاشق پیشه ی قصه ی ما خودش به آب و آتیش میزد که بشه
هرچند من معتقدم جایی که خواهان نداری،بودنت عذاب آوره،
خلاصه بعد از ائمه معصومین،که انگاری دست رد به سینه اش زدند،متوسل به رمل و اسطرلاب و جادو شد
و معتقد بود که کار طرف یکایکه و بزودی در آغوش یار خواهد بود.
حدود سیصدتومن داد و طرف فقط یه قند حبه ای بهش داد و گفت:اینو بنداز تو سماور مادرشوهر تا زبونش شیرین بشه
و شیرین شدن همان و بله گفتن هم همان
هلک هلک حبه قند رو داد به پسره و گفت:بنداز تو سماور مادرت
پسر هم نه گذاشت ونه برداشت گفت:اگه یه کله قند هم بندازم تو سماور،مادرم میگه:نه
آخرش هم هرکی رفت سی خودش.
خلاصه اینکه با جادو و جنبل نمیشه زبون مادرشوهر رو بست،فوت کوزه گری میخواد.
راهکار من برای ازدواج دوستان که نتیجه هم داده: آدمای مضطر زودتر حاجت میگیرن،توصیه من خواندن دعای هفتم صحیفه سجادیه مع البت با ترجمه،ذکر مداوم یامجیب و ذکر اختصاصی آیت الکرسی که قبلا توضیح دادم.
امید است دختران و پسران سرزمینم همسران خوبی نصیبشون بشه و عاشقانه زندگی کنند.
**راستی هیچی رو به زور از خدا نخواهید.ارزش نداره
اون از هفته ی اول پر تنش که تا نیمه هفته بعد هم کشید
و خواب راحتی نداشتم و اعصاب نداشته که هنوزم باهامه
اون از تصادف مادر و گچ گرفتن پاش
اینم از فاطمه که فردا باید از مغزش آنژیوگرافی صورت بگیره بابت لخته خونی
تازه دکتر کوچکی هم خیر سرش گفته سالمی
و فردا باید سه روز با خواهر بریم تهران
خلاصه تیرباران شدیم
بوی بهبود ز اوضاع جهان؟؟؟
که میزنه و در میره نمیدونه دنیا بومرنگه
نتیجه تو گچ بودن دوهفته ای پای مادر
خطابم به دختران وخانم های متاهلی هست که از خودشون شهربازی درست کردند که عده ای اونا رو به بازی گرفتند؛باید بدونید که شهربازی جای زندگی کردن نیست،فوق وجودش دو سه ساعت؛دو سه ماه یا دو سه سال
دختران وارد زندگی مرد متاهل نشوید،خانم متاهل وارد زندگی مرد متاهل دیگر نشوید؛بازی ندید که بدجور بازی میخورید
خیانت کنی؛خیانت میبینی؛خداوند کارگردان وبازیگر چیره دستی ست؛شاید چند دست اول رو بذاره تو ببری اما دست آخر بدجور رکب میخوری،بدجور دستت رو میشه؛بدجور آچمز میمونی«و مکروا مکرالله والله خیر الماکرین آل عمران آیه 54»
بهتره تا دیر نشده دست از زندگی شون بکشید؛بخاطر آرامش خودت و رضایت خداوند بیخیال شو و بدون اگه یه قدم بسوی خدا برداری ده ها قدم بسویت میاد پس تا دیر نشده توبه کن!!
اما خطاب به اون دسته از عزیزان که حالا متوجه اشتباهشون شدند اما از سوی نامردان (چه مجرد چه متاهل)مورد تهدید و ارعاب قرار میگیرند باید بگم با ترسیدن هیچی درست نمیشه
اگه موقع رابطه اصرار داره هیچ کس پی نبره،اگه بدونه که تو از خانواده ات میترسی اگه تو با خانواده ات مچ نباشی تمام این ها برگ برنده اون محسوب میشه
ترس عامل شکست بشری است؛ترس تو ذات همه ی آدماست، اولین کار فرار ازاونه.نوع شکست ها براساس ترس است نه مشکلات،همه جا مشکلات هست چه برای یک فرد ثروتمند چه برای یک فرد فقیر.
وَأَلْقِ عَصَاکَ فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ کَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّى مُدْبِرًا وَلَمْ یعَقِّبْ یا مُوسَى لَا تَخَفْ إِنِّی لَا یخَافُ لَدَی لْمُرْسَلُونَ(النمل/10)
و عصایت را بیفکن! -هنگامی که (موسی) به آن نگاه کرد، دید (با سرعت) همچون ماری به هر سویدود (ترسید و) به عقب برگشت، و حتی پشت سر خود را نگاه نکرد- ای موسی! نترس، که رسولان نزد من نمیترسند!
در این آیه از ترس موسی صحبت میشه قبلا موسی از ترس فرعون پس از کشتن قبطی فرار کرد ،ترس عامل فرار موسی از مصر شد...
وحالا دوباره موسی وقتی با خدا حرف میزنه می ترسه...
بشر یه نوع ترس در وجودش هست ترسی که همیشه گریخته فرار کرده وپیشرفت نکرده ما آدما تو زندگی از خیلی چیزا می ترسیم از همون بدو کودکی همینطوراین ترس در وجود ما ریشه دوانده واسه آروم کردن ما از موجودات عجیب وغریبی گفتن که واقعیت نداشتن از غول های بی شاخ ودمی گفتن که همزمان با ما بزرگ شدند واین ترس رو ما هم برای نسل های بعدی گذاشتیم.
این یعنی اگه با ترست مقابله نکنی پیامبر هم باشی باز ترسویی،
نباید بخاطر ترس از آبروریزی بخاطر ترس از نگاه مردم تن به هر خواسته ای بدی،
«باشه من میام سر قرار اما تو عکسا رو پاک کن»؛«باشه من پول رو واریز میکنم اما تو رو خدا به خانواده ام نگو»و این باج خواهی ها وحق السکوت ها دنیا رو برات نابود میکنه و هر لحظه آرزوی مرگ میکنی؛از خانواده ها هم میخوام خواهش کنم در این مواقع بیشتر حامی باشند تا اینکه طرد کنند و بدونند که پلیس فتا حواسش به همه چیز هست و با توجه به قانون های سفت و سخت در این زمینه از تهدید هیچ بی سرو پایی نترسند.
شما هم اگه راهکار دارید بفرمایید.
اپیزود آخر:اسنودن وطنی
راستش گاهی دچار عذاب وجدان میشم؛وقتی نگین رو میذارمش خونه ی مادرم و کلا بهونه میارم؛ دروغ میگم تا با رامین باشم ؛حس مادریم میگه دارم خیانت میکنم
حس همسری چی؟
نمیدونم اون به من خیانت کرد چرا من نکنم؟
هنوز هم با هم هستند؟
نه؛اما از کجا معلوم با یکی دیگه نباشه
قبول داری تشکیل یه زندگی ونگه داشتنش چقدر سخته و نباید بخاطر نفر سوم قید این زندگی رو زد هم شما هم همسرتون خطاکردین اما نباید وا بدید یه دختر چهارساله داری و دلت میاد نامادری یا ناپدری داشته باشه قصه ی نامادری وناپدری ها رو که شنیدی تازگیا
کشورهای دیگه دوست پسر هم دارند اما متعهد هستند به یه اصولی،
یه شب بهونه نمیارن همسر وفرزند رو به امان خدا ول کنند بیان شهر دوست پسرشون و روابط حسنه داشته باشند.
واقعیت اینکه یه زمانیه وقتی دختری حلقه دستش بود این یعنی این کس وکار داره؛این یعنی نشون کرده ی کسی هست کسی نگاه چپ بهش نکنه؛اما متاسفانه امروزه به خانم های متاهل بیشتر گیر داده میشه مع البت بعضی از خانم ها هم با چراغ سبز نشون دادن راه رو برای گرگ ها باز میکنند؛هر جور نگاه کنی به صرفه است قاپ خانم متاهلی رو بدزدی آب از آب تکون نمیخوره چون دیوار حاشا خیلی خیلی بلنده
باید عرض کنم بعضی از آقایون هم هرزه هستند این تربیت خانوادگیه یا محیط اجتماعی من نمیدونم اما میتونن همزمان با افراد بسیاری باشند وقربون صدقه ی همه برند و ازشون عکس وفیلم بخواند برای وقت های دلتنگی به زعم خودشان.
سمیرا خودشم میدونه این مسیر جز سراب؛جز افسردگی هیچی نداره؛اون وابسته شده به پیام ها به قربون صدقه ها،وقتی گفت:یه بار که بهش گفتم بهتره باهم نباشیم گفت:ما خیلی عکس وفیلم داریم از هم
و این یعنی تهدید!! یعنی باج خواهی،زورگیری و حق السکوت،یعنی هر از گاهی به بهانه ای مجبوره روابط داشته باشه با پسری هوسران
گاهی یک دختر بکارت روحیش رو از دست میده و گاهی جسمی
این ضربه چه روحی وچه جسمی تا ابد برای او خواهد ماند
یاد نامه معاویه به اوایوب انصاری افتادم: «به تو اعلام مي کنم که هيچ زن زفاف ديده اي، مردي را که دوشيزگي و بکارت او را از ميان برده و نيز قاتل اولين فرزند اوست، از ياد نمي برد.»
متاسفانه مردان وزنان متاهلی هستند که با وجود داشتن حتی داماد یا عروس به روابط پست دیگری تن میدهند
روابطی که در نگاه اول عاشقانه ست به بهانه اینکه موقع ازدواج با همسر عاشق نبودند وهزار بهانه بنی اسرائیلی تا توجیه کنند.
چند وقتی ست که یک شرط بندی مضحک بین پسرها رواج داره و اون اینکه پسرها شرط می بندن که اگه بتونن فلانی رو عاشق خودشون کنند به همه پیتزا بده یا بقیه رو به دوردور کردن تو این شهر بی در وپیکر ببرند
یعنی احساس یک دختر یا خانم متاهل در یک کفه و چند پیتزا در کفه ی دیگر؛به همین راحتی
تازه این خوب خوبشه؛بعضی ها پست فطرت تر وشیاد تر از این حرف ها هستند و من اسم این گروه رو میذارم �اسنودن های وطنی�گروهی که از پیام ها اسکرین شات میگیره و عکس و فیلم های خصوصی طرف رو نگه میداره یا برای روز مبادا؛یا به دیگران نشون دادن که خانم فلانی که قربون صدقه سبیل همایونی یکی دیگه میره که باهم فلان باغ قرار میذارن اینه خصوصیتش واین یعنی آبرو ریختن کسی براشون ابدا مهم نیست؛
بماند که گاهی اسکرین شات پیام های کسی برای من اومد تا نگاه من بهش عوض بشه اما من تا زنده ام آبروی کسی رو نمیبرم
حیف اسم مرد روی این نامردان؛آن یکی شیر است اندر بادیه وین دگر شیر است اندر باطیه
خطابم به دختران وخانم های متاهل اینکه:هرگز هرگز هرگز به کسی اعتماد نکنید و همیشه یک درصد یک درصد یک درصد احتمال بدید او گرگی در لباس میشه؛ او یک هرزه ی بی سرو پاست که آرامش رو تا ابد از شما خواهد گرفت؛تنها بودن؛بی همدم ویار بودن به از با گرگ بودنه؛اینجور افراد رو از زندگی حقیقی ومجازی بلاک کنید.
تموم شد حرفاش و من کتاب کوری رو باز کردم و دیدم چه آدم هایی در این دنیا کور وکرند
مراقب باشید آتو دست هیچ کس ندهید اسنودن های وطنی در کمین اند
اپیزود سوم:روابط اینستایی
افسرده شده بودم و حوصله هیچ کاری رو نداشتم خواستم به دوستم چیزی بگم نگفتم به همسر خودم دعوا کنم باز هیچی نگفتم
یه دوره طلاق عاطفی شکل گرفته بود، قید دورهمی های دوستانه رو زدم؛پیج من تو اینستا پابلیک بود وهمه می تونستن بیان
شبیه یه کاروانسرا بی در وپیکر (خودش میگه ومیخنده)
یه روز رامین اومد زیر یکی از پست هام که کنار دریا بودم؛ نوشت:چقدر زیبا هستید شما
+خودت به زیبا یا زشت بودنت باور نداشتی که منتظر تایید از سوی دیگران بودی؟
چرا داشتم اما تو اون موقع فقط یه هم صحبت میخواستم یکی که منو درک کنه،بهم محبت کنه،نازمو بکشه
کم کم روابط اینستایی قوی تر شد
+بعد روابط افلاطونی چشمم به روابط اینستایی روشن شد خب بعدش
هیچی بعد شماره ها رد وبدل شد و کم کم عاشق هم شدیم رامین چهارسال از من کوچکتره اما این مهم نیس،حضرت خدیجه هم میگن بزرگتر پیامبر بوده
بلند بلند میخندم ومیگم مگه قراره باهاش ازدواج کنی در ضمن فلسفه زندگی تیپ امثال شما جالبه؛از همه جهات مخالف اسلام هستید بعد تا به در بسته میخورید یهو گریزی به دین هم میزنید.
حالا اینا رو ولش کن؛اون منو دوست داره،همین که نگران منه؛هرشب شب بخیرعزیزم میگه؛وقتی میگه مراقب خودت باش،رسیدی خونه زنگ بزن خنده داره اماشبیه دخترای چهارده ساله قنج میرم؛من حتی همین محبت ساده همین چند کلمه ی ساده رو از همسرم نداشتم
من وقتی میبینم یکی اینقدر باهام خوبه؛خودمو فدای اون میکنم
+پس تو شدی فدایی رامین؛به نظرت چرا این محبتش رو تثار یه خانم متاهل میکنه ؟روابط شما در حد دوستیه یا نه روابط حسنه ای هم وجود داره
در برابر اون همه محبت یه ذره روابط حسنه ایراد داره مگه؟ الان همه دوست پسر و دوست دختر دارند و باهاشون روابط گرم وصمیمی هم دارند مگه ایرادی داره؛خود تو مگه نداری؟
+چرا عزیز یکی دوجین دارم که برای هماهنگی باید با منشی ام تماس بگیرند
میخنده و میگه حالا که ما با هم خوشیم وآرامش دارم
یه نگاه به گوشیش میکنه و میخواد یه عکس دونفره اش رو نشونم بده جالب بود هر قسمت از گوشی سمیرا؛شبیه اتاق زلیخا قفل داشت گالری عکس ها؛فیلم،تلگرام،اینستا
هر کدام رمزی جداگانه؛بهش میگم قاطی نمیکنی
میگه برای امنیت بیشتره؛
اینکه استرس اینو داشته باشی که هر لحظه ممکنه آشنایی تو رو باهاش ببینه؛اینکه ممکنه همسرت گوشیت رو چک کنه؛این همه رمزهای زلیخایی این کجاش بهت آرامش میده؟!
که گفت:راستش...
ادامه داستان در برنامه های بعدی
اپیزود دوم:خیانت
به حسین همسرم هم گفتم که قراره یکی از دوستام بهت زنگ بزنه و ازت مشاوره میخواد
راستش خیلی با همسرش رابطه گرمی نداشتن و دم به دقه به من میگفت:خوش بحالت تو زندگی داری منم دارم
خلاصه کم کم دیدم همسرم که خیلی وقتا،وقت نمیکرد پیام حتی چک کنه دائم سرش تو گوشیه
البته اسم یه مرد نوشته شده بود و من شک نکردم تا اینکه یه بار که حمام بود دیدم پیام اومد رو گوشی همسرم
«منم دلم برات خیلی تنگ شده امشب حتما میام بازم همون رستوران؟»
پیام حک شده نوشته ی یک مرد بود برای یه مرد؟
تعجب کردم وقتی شمارش رو دیدم دنیا رو سرم خراب شد؛همون صمیمی ترین دوست خودم بود
قلبم سنگینی میکرد مونده بودم چیکار کنم
دنیا دور سر می چرخید؛تو دلم میگفتم خود کرده را تدبیر نیست
بعد به خودم میگفتم: من خواستم کمک کنم حالا این حالمه
دیگه به همه ی رفتار همسرم مشکوک شدم حتی وقتی چند وقت پیش از این گفت:برای یه پرونده دارم میرم شهرستان
گفتم:لابد اون موقع هم باهاش قرار داشته
میدونی من شکستم,یه عده کاری باهات میکنن که دیگه هیچ وقت اون آدم سابق نمیشی؛دیگه دوست برای من معنی نداره
من خیانت دیدم هم از همسرم هم از صمیمی ترین دوستم
دوست من از تمام جیک وپیک عاشقانه ی ما خبر داشت یعنی همه چیز،من برای زندگیم یه حریمی قائل نشده بودم و اون حسرت این رابطه رو داشت گاهی تو جمع مهمونی نگاه های خیره ای داشت اما من شک نکردم که داره برای من نقشه میکشه
بهش گفتم:شاید باورت نشه اما یه عده آدم به چیزای زندگی یکی دیگه چنان حسرت میخورند که گاهی خنده آوره؛وقتی تو از خصوصی ترین مسائل بهش میگی به کسی که زندگی درست درمونی نداره خب حق بده حسادت کنه و اونم دلش بخواد.
یاد یکی از دوستام شادی افتادم که میگفت:جاری من وقتی متوجه شد من باردارم همون شب دست به کار شد؛یا وقتی دید من بینی ام رو عمل کردم سه روز بعد دیدم عمل کرده؛گاهی به شوخی بهش میگم شادی بازالکی بگو باردارم تا اینبار رکب بخوره هرچند اگه بفهمه بازی خورده احتمال زنده به گور کردن بچه زیاده.
خلاصه اینکه میخوام بگم:تو جمع دوستانه لازم نیس تمام جیک وپیک خونتون رو علنی کنید؛
چنانکه شاعر میفرماید:من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد...
باید عرض کنم که باز ادامه داره...
راستش تا اون موقع خیلی ها به لیلا و خود لیلا بودنش بها نمیداد.
الان دقیقا حال لیلا رو درک میکنم
وقتی بعد از حذف از جام جهانی،ملت یا راه به راه استوری غیرت میذارن یا پست حماسه سازی می ذارن و دمت گرم حوالشون میکنن
هی تا آدم میخواد یادش بره که چرا اینجور شد
حقمون نبود
چرا گروه مرگ
هی یکی پست و استوری میذاره وداغمون تازه میشه
یادمون نره ما چه قومی هستیم،
قوم حسرت خور
قومی که...اصلا بیخیال بذاریم به حال خودش باشه