شب به دنیا اومدن امیرحسین تو آشپزخونه داشتم آهنگ فردا تو می آیی هوشمند عقیلی رو زمزمه میکردم
«امشب دلم میخواد تا فردا می بنوشم و...»
یهو گفتم:قرآن باز کنم ببینم اوضاع چجوریاس؛همون قرآن سبز رنگی که موقع اضطرار بهش رجوع میکنم
این آیه آمد«عسی ربکم ان یرحمکم»امید است پرودرگارتان به شما رحم کند
و تو دلم گفتم:خدایا رحم کن
از سحر دیگه خوابم نمیبرد درد میگرفت و ول میکرد استرس داشتم؛به مجید می گفتم:سزارین خوبه عین خیالت هم نیست,یه ماهه من دارم نابود میشم از استرس زاییدن
که مجید گفت:جاش بهشت بیشتر زیر پای مادرانی هست که طبیعی زایمان کردند
کم کم دردها هر پنج دقیقه یه بار میشد،وسایلم رو آماده کردم به خانم دکی هم گفتم:آماده باش میام دنبالت
مجید گفت:بیا یه عکس سلفی بگیریم
نمیدونم چرا حس کردم این آخرین عکس سلفی مونه؛گفتم مجید:حلال کن حسم میگه من برنمیگردم
که گفت:حرف مفت نزن تا تو منو تو نشکی؛نمی میری بیا بریم
ساعت ده صبح وارد اتاق درد شدم،سوزن فشار وصل کردند اما با افت قلب جنین مواجه شد گفتم:خودم درد میبرم بچه طوریش نشه؛درد داشتم اما می گفتم:تموم میشه همه این شرایط رو دارند مهم نیست
سعی میکردم ذکر بگم و خواهرم کلی کمکم میکرد که شرایط بهتری داشته باشم.ناگفته نماند که من کلی پیاده روی و پله نوردی هم داشتم؛دوساعت و نیم بعد بچه رو گذاشتن رو سینه ام وگفتن:بیا اینم بچه ات؛فقط خدا خدا میکردم سالم باشه
خیلی شنیده بودم بچه ها یک ثانیه اکسیژن بهشون نمیرسه وسی پی میشن و کلی اطلاعات پزشکی که بهتره اصن آدم ندونه چون یله میشه تو ذهنش و گند میزنه به روح وروانش.
با به دنیا اومدن بچه وقتی بردنش برای وزن وقد یهو حال من بد شد؛از دست دادن خون زیاد که سریع چند قرص زیر زبونم گذاشتن که دفع بشه و یه قالب گنده یخ روی شکمم که ببنده؛اما من حالم بد شد طوریکه هیچ کس رو نمی دیدم وفقط صدا رو می شنیدم
حتی وقتی خواهرم اومد جلو وگفت:خوبی؟
قدرت تکلم نداشتم که بگم حالم خوب نیست فقط لبم میلرزید و وقتی گفت:سردته،سرم رو تکون می دادم دو تا پتو روم انداختند؛یه بخاری بالای سرم گذاشتن اما من هنوز میلرزیدم
حتی وقتی قرار به جابجایی کردن من رسید من توان بلند شدن نداشتم و این یعنی حالا اول سختی ه
با چشم به خواهرم می فهموندم،بچه حالش چطوره؟
اون هی می گفت:خوبه تو جوش نخور؛خون زیادی از دست دادی خودم بهش شیر خشک دادم تو استراحت کن
وقتی به لبم اشاره کردم متوجه شد اون دوتا قرص زیر زبونی تموم نشده و بر خلاف همه که بعد زایمان باید برن دستشویی من هیچ دفعی ندارم و این نگران کننده بود و بعد فکر کن هر ده دقیقه یکی می اومدو شکم وامونده رو فشار می داد که بعدا مشکلی پیش نیاد و این یعنی مضمحل شدن واقعی
من حتی نمی تونستم چیزی بخورم گفتن:یخورده بشین ببینیم حالت بهتره؛نشستن همان و بیهوش شدن همان
افتادم دوباره روی تخت؛خودم ترسیده بودم اما نمی خواستم مادرم که کنارم بود رو بترسونم و گفتم:خوبم برو بیرون مامان
یهو احساس کردم:نمی تونم نفس بکشم ؛پرستار وماما هی پچ پچ میکردند واین استرس منو بیشتر میکرد؛دفع نداشتم،حتی خونریزی هم نداشتم و این نگران کننده بود،داشتن می گفتن:باید بره اتاق عمل
به مامایی که اونجا بود گفتم:من حالم خوب نیست؛گفت:چته
گفتم:احساس میکنم دارم می میرم؛پام یخ کرده وبدنم میلرزه
که یهو گفت:نگو تو رو خدا من می ترسم
منو میگی:گفتم ما رو باش رو دیوار کی یادگار می نویسیم
رفت و یهو هفت هشتا پرستار وماما و دکتر دم تختم ایستادند و همه گفتند:هیچی نیست نترس
تجربه ثابت کرده وقتی یه جمعی گفتن:هیچی نیست،چیزی نیست یعنی حتما یه چیزی هست
و می گفتن:تاکی هست به دکتر امینی زنگ بزنید و هی تاکی تاکی میکردند
راستش نمیدونستم تاکی کاردی چیه؟
فقط تپش قلبم داشت خفه ام میکرد
بعدا خواهرم گفت:ضربان قبلت صد وبیست رفته بود و شرایط پایدار نداشتی
دیگه فهمیدم رفتنی هستم؛همزمان آب وخون بدنم تموم شده بود،تاکی هم که شده بودم ودیگه نمی تونستم به مادرم دروغ بگم که خوبم
خواستم برای آخرین بار نگاهش کنم،خواهرم ضربان قلبم روچک میکردم و درحالیکه خودش هم ترسیده بود وصداش میلرزید ودستاش یخ کرده بود به مادرم میگفت:برو بیرون من نمی تونم دونفر ساپورت کنم برو بیرون
دستای مادرم رو فشار میدادم و گفتم:زندگی ام تموم شد همین بود...کی مراقب بچه هام باشه و شروع کردم به خوندن شهادتین
دوست داشتم اون لحظه مجید رو ببینم؛امیرعلی رو ببینم
اما چیزی که دیدم تو بیهوشی پدرم بود که دم در اتاق ایستاده بود
دیگه مطمئن شده بودم رفتنی هستم و ماماها هی می اومدن و میگفتن:زنگ بزنید به پزشکش،چندتا پزشک دیگه هم اومد اما حالا من خوب نمیشد.
یهو یاد اون آیه قرآن افتادم:امید است پرودگارتان به شما رحم کند
گفتم می تونم گوشی ام رو داشته باشم ویه چیزی گوش کنم؛گفتن آره
و من تواشیح یا ذالاسما مشاری عفاسی رو گوش کردم،تو دوران بارداری ام همیشه گوش میکردم
و تصمیم گرفتن،خون بهم بزنن و خون قطره قطره وارد بدنم میشد و چندتا سرم دیگه هم وصل کرده بودند کلا سوزن سوزن شده بودم و به این فکر میکردم که آدمی واقعا به دمی بنده
و من ساعت دوازده شب بعد از دوازده ساعت چک و چونه زدن با حضرت عزرائیل بچه ام رو در آغوش گرفتم وطعم زندگی رو چشیدم
راستش بعد اون قضیه،مرگ رو جدی تر گرفتم،زندگی کردن رو هم ایضا؛کنار هم بودن رو و لذت بردن.
روز بعد پرستاری که اونجا بود با خنده گفت:جستی ها
و من میدونستم که خدا لطف بزرگی به من کرده
از این حادثه دقیقا شش ماه میگذره و من هر روز برای همه ی زنان باردار که تو شرایط سخت هستند؛صلوات میفرستم
و از همینجا از کادردرمانی بیمارستان شبیه خوانی کاشان ممنونم که با همه وجود مراقب حال من بودند وبالاخص از خواهر گلم که هیچ وقت نمی تونم محبتش رو جبران کنم .